تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












این متن شامل دو صحنه است که من هر صحنه ای را با یک رنگ نشون میدم که بتونید از هم تفکیک کنید!

 

 

 

چرا دستهایم حرکت نمی کنند؟

 

چه قدر آرامند چه بی صدا صحبت می کنند!

 

عجب سکوتی!....  عجب چرخشی! ... چه رقص زیبایی!

 

این همه رنگ چه زیبا در کنار هم چیده شده اند!

 

.........!!!!!

 

وای دوباره همه جا را دود گرفت!

 

دست و پایم حرکت نمی کنند!

 

این ها چه گونه این چنین راحتند؟

 

چه شتابان به این طرف وآن طرف می روند!

 

این چه آوازی است که این چنین آن ها را به رقص در آورده است؟

 

خوب شد که او نیامد! ......من هم نمی توانم به درستی حرکت کنم!

 

الو ......الو.....الوو!

 

انگاری دیگر صدایم را نمی شنوند!

 

.....................................................................................................................................

 

چرا او را فرستادید؟؟

 

مگر نمیدانید که او کم سن است و این کار از عهده اش بر نمی آید؟؟؟؟؟!

 

هرچه گفتم تو نباید تا اینجا می آمدی!

 

....................................................................................................................................

 

دیگر فایده ندارد!

 

باید به خودم ثابت کنم که می توانم!

 

پس این ها با کدام آهنگ این گونه به رقص در آمده اند؟

 

پس چرا من صدا را نمی شنوم؟؟؟؟

 

صبر کنید!

 

من را هم با خودتان ببرید!

 

دستهایم تکان نمی خورد!

 

پاهایم توان ندارد!

 

........................................................................................................................................

 

کدام قسمت پرتاب شد؟؟

 

نمی دانم آن قدر سریع پرتاب شد که نفهمیدم!

 

همه جا را بگردید!     باید پیدایش کنیم!

 

یعنی به کجا پرتاب شده ؟؟

 

.....................................................................................................................................

 

دیگر پیدایم نمی کنند!

 

من باید با این ها حرکت کنم!

 

به کجا می روند؟؟   ای کاش من را هم با خود می بردند!

 

...................................................................................................................

 

بگویید موتور قایق ها را خاموش کنند!

 

ممکن است از زیر سرش به ته قایق بخورد!

 

الو.....از خیبر به احد

 

قایق ها را برگردانید دیگر پیدایش نمی کنیم!

 

مگر نگفتم او غواصی بلد نیست؟؟؟

 

پس چرا او را برای این کار فرستادید؟؟؟؟

 

اذان بگویید همیشه از صدای اذان لذت می برد!

 

الله اکبر...الله اکبر...! اشهد ان لا اله الا الله..............................!

..............................................................................................................

 

سییییس!........سییییییس!!!!

 

گوش کنید من هم صدا را شنیدم!

 

انگار دستهایم به چرخش در آمدند مانند همان ماهیها!

 

آری ! کیست که مرا این گونه به رقص در آورده است؟؟؟

ماهی ها چه زیبا شناورند در آب!

 

عجب آرامشی!

 

من هم به دنبال ماهی ها به رقص در آمده ام!

 

می روم ! این صدا مرا مست کرده است!

 

انگار مرا صدا می کند!

 

آمدم صبر کنید!

 

من هم آمدم!

 

من هم آرامش گرفتم!

 

دست و پایم چه زیبا شناورند!

 

زمانی نمانده است!

 

صدایم می کنند!

 

ماهی ها من هم آمدم!

 

10

9

8

7

6

5

4

3

2

1

قولوپ ....قلوپ....قلوپ...!

 

..........................................................................................

 

الو...حاجی! خبر دهید تن پاکش به روی آب آمد!

 

بگویید آخر نتوانست در مقابل صدای اذان تاب آورد!

 

رفت...!

 

بگویید پسرک عاشق ما شهید شد!

 

خدایش بیامرزد!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/30ساعت 2 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


عجب ضیافتی است !

 

چه قدر مهمان آمده است!

 

چه مخمل سیاه رنگ زیبایی پهن کرده اند!

 

مروارید های درخشانش را کدام خیاط این چنین زیبا دوخته است؟؟؟؟؟!!

 

عروس را چه زیبا کرده اند!

 

کدام آرایشگر چهره ی عروس را این چنین تابان کرده است ؟؟!!!!

 

عجب ضیافتی است!

 

چه قدر مهمانان شاداب و تابان هستند!

 

چه کسی این چنین مهمانان را امید داده است؟؟ً!!

 

گویی همه امید دارند لحظه ای میزبان را ببینند

 

راستی چرا در بعضی از ضیافت های او میهمانان گریه میکنند؟؟؟!!

 

می گویند  صدایی هولناک با نوری شگفت انگیز ضیافت را روشن میکند

 

شاید می خواهند خبر آمدن میزبان را بدهند !

 

بعد از آن بعضی ها به گریه می افتند!

 

عجب ضیافتی است!

 

کیست که این چنین ضیافت را صفا داده است؟؟!

 

می گویند میزبان همیشه میهمانی هایش به این زیبایی برپا می شود!

 

همه منتظر و امیدوارند گاهی میهمانان به هم چشمک می زنند  گویی می خواهند مژده ی آمدن میزبان را بدهند!

 

آیا میهمانان میزبان خود را نمیشناسند که این چنین مشتاق دیدنش شده اند؟؟

 

میهمانان نگرانند که وقت تمام شود و نوبت ضیافت دیگری شود ممکن است نتوانند میزبان خود را ببینند

 

..................!!

 

در ضیافت شوری برپا میشود!!!!!

 

آن صدا !

همان صدای هولناک شنیده میشود!

 

نورش چه زیبا ضیافت را روشن می کند!

 

همه شگفت زده اند!

 

گویی میزبان در حال آمدن است!

 

آری همان طور که گفته اند میهمانان به گریه افتاده اند!

 

بعضی از میهانان همان ستاره های مرواریدمانند درخشان

 

مدام چشمک می زنند!

 

ماه عروس آسمان چه قدر درخشان تر شده است!!!

 

گویی نور معشوق در چهره اش منعکس شده است!!!

 

آری ! ابرها به گریه می افتند آن زمان که رعد و برق آسمان شب را نورانی می کند!

 

آسمان شب!!

 

عجب ضیافتی است!!

 

کیست که میزبان خود را نشناسد؟؟!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


فاطمه، فاطمه است.

نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

دکترشریعتی

نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


 انيشتن مي گه: عشق مثل ساعت شني مي

مونه .همين طور که قلبت رو پر مي کنه مغزت رو خالي

 مي کنه عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر

صدايي بلند تر خواهد بود يک رنگي و بوي تازه از عشق

بگير…پر سوزترين گدازه از عشق بگير در هر نفسي که

مي تپي اي دل من…يادت نرود اجازه از عشق بگير

نوشته شده در یکشنبه 1385/09/26ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران میمانند(حالا نگین این طرفدار فلانیه از جملش خوشم اومد)
نوشته شده در شنبه 1385/09/25ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


در تنهاترین کوچه باغ تنهایی ام

                  هن هن نفسهایت را احساس می کنم

                                            وقتی که فقط ردپای تو در کنارم دیده میشود

                                                                                        ای تنها ترین تنهای عالم...!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/23ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


سلام دوستان!

اول اسپیکر هاتونو روشن کنین! آهنگ از استاد شجریان گذاشتم!(شب جدایی)

از خدای معشوق بخواهیم که برای درک عشق توان تحمل عاشق را زیاد کند تا در این صحنه ی عشق عاشقانه عشقبازی کنیم...!!!!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/22ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


روزگارست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هاي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه به دور كمر مي سنجند
خب طبيعيست كه يك روزه به پايان برسد
عشق هاي كه سر پيچ خيابان برسد.................!!!!!!!!


 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


هستي تو را به اين گونه كه هستي مي‌خواهد، از اين رو همين هستي كه هستي، هستي اينگونه كه هستي به تو نياز دارد. وگرنه كس ديگري را به وجود مي‌آورد و نه تو را. بنابر اين خودت باش!
نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


بيارند که مولي الموالي علي بن ابي طالب {عليه السلام} در يکي از جنگ ها به وي تيري بخورد چنان که پيکان اندر استخوان وي بماند. جهد بسيار کردند جدا نشد . گفتند :(( تا گوشت و پوست برندارند و استخوان نشکنند ، اين پيکان جدا نشود .)) بزرگان و فرزندان وي گفتند :(( اگر چنين است صبر کنيد تا در نماز شود که ما اندر ورد نماز چنان همي بينيم که گويي وي را از اين جهان خبر نيست.)) صبر بکردند تا از فرايض و سنن فارغ شد و وقتي که به نوافل وفضايل (( آيه ها و دعاها)) نماز ابتدا کرد . مرد معالج آمد و گوشت برگرفت ئ استخوان وي بشکست و پيکان بيرون گرفت و علي اندر نماز به حال خود بود. چون سلام نماز داد .فرموند : (( درد مــــــن آســــــان تــــر اســـــــــت)) ..... گفتند چـُنين حالي بر تو رفت و تورا خبر نبود ؟ فرمود : (( اندر آن ساعت که من به مناجات الله باشم ، اگر جهان زير و زبر شود يا تيغ و سنان در من مي زنند ، مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود...

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


ای کاش می شد با سکوت همه چیز رو گفت بعضی وقتا احساس می کنم گوشم دیگه خسته شده از این همه صدا ......بعضی وقتا میتونیم حرف نزنیم ولی می زنیم .شده چرتو پرتم بگیم می گیم  ولی ساکت نمی مونیم و چه قدر این صحنه ها .......!

مگه نمیگن ۴۰ تا از گناها مال زبونه ..! پس چرا حرف میزنیم اونم از نوع سرسام آورش!

گاهی اوقات در سکوت هق هقی میشنویم ...  ... خنده ای میبینیم.....برگ زردی را که زمین می افتد میگیریم....و چه زیباست سکوت!

 ای کاش می شد گوشمون صدایی را نشنوه و همه ی آدمارو را بازیگر های پانتومیمی ببینیم که چه ماهرانه ایفای نقش میکنن!!! به کارای خنده دارشون از ته قلب بخندیم و برای زندگی غم انگیزشون سوزناک گریه کنیم ولی مطمئن باشیم که اونا فقط بازیگرای یه نمایشه پانتومیمن و قرار نیست تا آخر عمر به زندگیشون فکر کنیم و دنبال راه  حل مشکلاتشون باشیم..!

نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت 2 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


چه قدر بی تفاوت در لا بلای درختان قدم می زنیم ... چه بی خیال پروانه ای که از کنارمان می گذرد را نگاه می کنیم....! 

تا حالا به این فکر کردیم که چرا اون پروانه انقدر سریع از کنارمون گذشت یا چرا اون بنا تو اون هوای سرد از اتاقش اومده بود بیرونو زل زل تو چشمات نگاه می کرد اصلا چرا امروز سر زنگ فیزیک من انقدر خوابم میومد؟؟........یا اصلا چرا امروز چراغ راهنمایی انقدر دیر سبز شد.....؟؟؟

از این به بعد می خوام به همه چیز فکر کنم......!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست

نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نوشته شده در دوشنبه 1385/09/13ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net