تیک...تیک!!
تیک...تیک!!
چه قدر اضطراب دارد!
برای چه اینقدر به ساعت نگاه میکند!
تقویم را ورق میزند!
کنار پنجره نشسته است به گلوله هایی که آرام آرام زمین را سفید می کنند نگاه می کند!
چشمهایش امروز برق خاصی دارد انگاری به این خاطر است که بیش از حد به سفیدی برف خیره شده است!
نه!
برق چشمانش نشان از چیز دیگری است!
با نگاهش حرف میزند!
می خواهد به من چه بگوید؟
چرا امروز سکوت می کند!
جرا امروز با من حرف نمی زند!
عجب زمستانی!
- زمستون امسال یه چیز دیگه اس این طور نیست؟؟؟؟!
سرش را برمی گرداند و لبخند می زند!
دوباره به پنجره نگاه می کند!
چرا امروز این قدر مضطرب است ؟
- مگه امروز چندمه؟؟
سکوت می کند!
- چه قدر امروز دیر میگذره!
سرش را بر می گرداند!انگاری حرف دلش را زدم!
دوباره با چشمانی غمگین تر به پنجره نگاه می کند!
ثانیه ها می گذرد!.....دقیقه ها.....سا عت ها...!
اما او هنوز کنار پنجره نشسته است!
مگر امروز چه روزی است ؟ مگر چه اتفاقی رخ خواهد داد که او این گونه انتظار می کشد؟؟؟
- منتظر کسی هستی؟
- بله!
- کی؟؟؟
سکوت می کند!
مگر امروز چه کسی می خواهد اینجا بیاید؟
امروز حال دیگری دارد جدای روزهای دیگر!
- اصلا امروز چند شنبه است؟
به من نگاه می کند!
ابرو های در همش نشان از چیست؟
- خب آقا نگو!
تیک...تیک!
ضبط را روشن می کنم!
صدای موسیقی سنتی چه قدر در این لحظات دل نشین است!
اما بازهم صدای تیک تیک ساعت به گوش میرسد!
انگاری امروز صدایش بلند تر شده است!
انگار می خواهد چیزی بگوید ! انگار می خواهد آدم را متوجه خودش کند!
- نه مثل اینکه امروز این ساعته یه چیزیش هست! خیلی صدای تیک تیکش بلند شده تو دست کاریش کردی؟
- بذار ببینم چشه!
- بهش دست نزن!
- ااااا چه عجب ما امروز صدای جناب عالی رو شنیدیم!
امروز خانه فضای دیگری دارد!
خورشید در حال غروب کردن است!
چه آسمان زیبایی است!
هنوز هم برف می بارد! دانه های برف با چه آرامشی به زمین می نشینند!
انگاری احساس من هم می گوید امروز باید کسی بیاید!
برف ها هم دانه دانه به مقصد میرسند! پس چرا کسی که او منتظرش است نمی آید؟
- آخرش نگفتی ها امروز چندمه! اصلا حالا مییرم خودم نگاه می کنم!
امروز جمعه 8/10/1385
به خورشید بگو کمی بماند!
خواهش می کنم امروز را غروب نکن!
ساعت 7 شب است!
ای کاش هنوز یک دقیقه به 7 مانده بود!
خوش به حالش پس بگو چرا از صبح کنار پنجره نشسته است!
آری! چشمهایش هنوز انتظار می کشد!
ای کاش تقویم را زود تر نگاه می کردم!
امروز لذت انتظارت را فقط یک دقیقه به من چشاندی !
این جمعه هم آمد!
این جمعه هم آمد و رفت!
باز هم نیامدی!
جمعه ! چه غروب دلگیری!
ای کاش خورشید کمی دیرتر غروب می کرد!