تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












 عشق بازی ات را در آن برهوت چه عاشقانه تماشا می کرد!

 دوریت را چگونه تاب می آورد هنگامی که در خاک و خون غلتیدنت را میدید!؟

 چه ظالمانه سر از تنت جدا کردند و چه عاشقانه جان دادی!

صحنه ی عشق بازی ات با معشوق  چنان غوغایی به پا کرد که صدایش تا پست ترین نقطه ی عرش رسید! 

تو به آغوش معشوق رفتی و زمینیان را با شادی مجازیشان تنها گذاشتی!

و امروز ...!من می خواهم از زمین پست ترین نقطه ی عرش با تو که در بالا ترین نقطه هستی سخن بگویم ! یاریم کن و از معشوق خود بخواه که هیچگاه تنهایم نگذارد!

نوشته شده در جمعه 1385/10/29ساعت 4 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


کسانی که در مورد همسران پیامبر و اینکه اصلا چرا ایشون زن های زیادی داشتند نمیدونند یا اینکه وقتی کسی در این مورد ازشون می پرسه نمیتونن چیزی بگن و دفاع کنند به این وبلاگ که برای سال پیامبر  اعظم (ص) درست کردم سری بزنن و پست آخر رو بخونن! پیشنهاد می کنم حتما بخونید از دستتون میره!  نظر بدید!

(وبلاگ با "نام نزدیک تر بیا احمد" توی پیوند هام هست!)

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/27ساعت 5 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


خدایا ازتو ممنونم که بار دیگر فرصت دادی تا در هوای نمناک عشقت عاشقانه تنفس کنم!  ممنونم از اینکه فرصت دادی بار دیگر برف بارانت را تماشا کنم !

لذت بردم ! لذت تماشای هنرت را هیچگاه از من نگیر!

وقتی برف میاد دلم نمیاد زیرش نرم ! همیشه یه سرماخوردگی جانانه مهمون میشم! خدایی برف و بارونش دیوونه میکنه!

Click to view full size image 

Click to view full size image

Click to view full size image

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/27ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


من فکر کردم چون واسه من باز میشه واسه بقیه هم میشه! سرعت بالا می خواد خب ! هر چند حجمشو کم گرفتم!

هرکی می خواد بگه واسش میل کنم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/27ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


این نقاشی ها که گذاشتم کار خودمه!

دوستان هنرمند و متخصص تخصصی نظر بدند بقیه هم لطفا بگن به نظر اونا چطوره؟ به دل میشینه؟

البته من کارایی که از فکر خودم باشه رو بهتر دوست دارم ! اونا رو هم می ذارم بعدن ولی اونا ۵ دقیقه ای بوده واسه همین فقط برای تخلیه بوده و الان شاید به نظرم مسخره بیاد!

نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26ساعت 4 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


Image hosting by TinyPic

نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26ساعت 4 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


ای ماندگار ترین هنرمند دنیا !

زمانی که به خلق آثارت مشغولی چه عاشقانه مرا مست می کنی!

آن گونه از خود بی خود می شوم که فراموش می کنم تابلوی نقاشیت مرا

اینگونه نمناک کرده است!

از رنگ سفید چه زیبا هفت رنگ میزنی و آن هنگام که دست از کار میکشی

 دیگر زیبایی اثرت آنقدر همه را جذب می کند که فراموش می کنند خالق

 این آثار کیست!

نوشته شده در دوشنبه 1385/10/25ساعت 11 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


دوستان من این وبلاگی رو که این پایین می زنم برای مسابقه ی وبلاگ نویسی سال پیامبر اعظم درست کردم که تازه شروع کاره و دلم میخواد که همگی بهم کمک کنین و نظر بدین حتی اگه متن جالبی دارین بهم بدین! اگه آمار بازدید کننده ها و نظرات بالا باشه امتیاز بیشتری میگیره !

هرکاری میکنم انگلیسی نمیشه تو پیوندها آدرسشو می زنم! بزنین صدرعاملی تو بلاگفا!

نوشته شده در یکشنبه 1385/10/24ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


امروز امتحان آخری هم تموم شه بره پی کارش! تا من بفهمم زندگی یعنی چی!!!!

وای چه حالی میده از فردا کلاس گیتاربا جرجیک وکلاس نقاشی با استاد طهرانی واااای  چه حالی میده به قول شیوا کلی کتاب هنری باحال نخونده که انتظارمو میکشن! (گل گفتی شیوا)!

وااااای فیلم جدید رو بگو که از فرداست که آقای کاظمی بیاد و کار شروع شه!

یه فیلم جدید  با مشاوره ی کاظمی و کارگردانی من دارم شروع میکنم که بیا و ببین !!فقط خرجشو بگو که سر به فلک میکشه! از خیرین وبلاگخون عاجزانه تقاضای کمک میشود!!!!!

دوستان سر سجاده نشستین خدایی ما رو فراموش نکنین اگه این فیلممونم بره جشنواره عالی میشه!

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که واسه جشنواره دعوت شدمو یک هفته هتل هویزه خوابیدم!(اینکه نمیگم خوردم و خوابیدم واسه اینه که اونجا فقط پول غذا رو دادن!) ولی با بروبچ رفتن به ساندویچی و غذاهای درپیت نزدیک سینما فلسطین رو خوردن هم حاله دیگه ای داره! البته ناگفته نماند که من چند روزی خونه ی عمه جان دست پخت بسیار خوبی رو تجربه کردم! عمه جان واقعا سنگ تموم گذاشتن!(شیوا اینارو نگفتم که فقط بخونیا برو به مامان بگو خخخخب!

نوشته شده در یکشنبه 1385/10/24ساعت 2 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


وااااااااااایییی!!!!! من دپرسم!!!

چرا اینقدر گند پیش رفت؟ به جون خودم نمیخواستم اینجوری بشه!!!! آخه بگو آدم عاقل وقتی میبینی ۲۵ تا برگه چک نویس ازت گرفتم خب بفهم که مساله وحشتناک بوده یه کم وقت بده!!!!!!!

حالا باید یکی تو سر خودم بزنم یکی تو سر ماشین حساب! که چی؟؟؟؟؟معدل کوفتی زیر ۱۹ نشه یه وقتاااا! که چی بشه حالا؟؟؟ که من بیچاره رو سال دیگه پیش دانشگاهی هنرهای زیبا بثبتنامن!

آخه بگو بیچاره تو که میخواستی بری هنر مغز خر خورده بودی که رفتی رشته ریاضی تو این مدرسه که می خواد بچه های ریاضی شو با زور و فشار بده دانشگاه شریف!

اخه من چه گناهی کردم که عشقم خلق آثار هنریه!!!اونوقت سه سال از عمرمو صرف این کردم که از رابطه ی فلان مشتق بگیرم ضرب در تابع فلان بکنم بعد بگم جذرش چی میشه؟؟؟؟؟؟؟ 

آخه اینم شد کار؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 1385/10/23ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


 

الکی اسمشو این که نذاشتن قصه داره طولانی

pay each penny save israel

یعنی: هر پنی[کوچکترین واحد پول در آمریکا و انگلیس] را بپردازید تا برای اسرائیل ذخیره شود!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


مرگ بر آمریکاهمه این آرم را می شناسیم. آرم شرکت نوشابه ی کوکاکولا هست

 

و حالا اگه برعکس بشه چی؟؟؟... کمی دقت کنی نوشته (العیاذ بالله) لا محمد لا مکه

مرگ بر آمریکا

و این هم شرکت پپسیه آمریکا

اگه فکر مي کنيد اتفاقيه به اين نکته توجه کنيد که چرا سومين C ( در کلمه Cola ) اين قدر کشيده شده و پيچ خورده تا حرف ‌‌{ ک } درست در بيايد

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


به نظر شما من قالب وب لاگمو عوض کنم؟؟؟آهنگشو چی؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


ممنون از اینکه اینقدر بی تعارف نظر میدین !!!!

اینطوری بیشتر به عیب کارم پی می برم!

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


سلام دوستان!

میخواستم این عید رو بهتون تبریک بگم!

من و دوستم دو روزبود  از امتحان که برمی گشتیم می دیدیم که سر چهارراه داربست زدن و میزی گذاشتن و خلاصه گفتیم خبرایی هست تا اینکه بعد از ظهر که اومدیم دیدیم بله برای عید ه و دارن شیرینی و شربت میارن ولی هنوز که آماده نشده بود که واسه همین به ما ندادنراستش پیشه چشمون موند !!!!

 

در احد ! که گل بوسه ي زخم ها تنت را دشت شقايق کرده بود ,مگر از کدام باده ي مهر مست بودي که با تازيانه ي هشتاد زخم بر خود حد زدي؟ چگونه شمشيري زهر آگين پيشاني بلند تو -اين کتاب خداوند را-از هم ميگشايد چگونه مي توان با شمشيري در يايي را شکافت؟! (ببینید این از خودم نبودا من هرچی از خودم نباشه میگم حالا هی نیاین بپرسین که این نوشته ها از خودته ؟! آره به خدا از خودمه!)

نوشته شده در یکشنبه 1385/10/17ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


تیک...تیک!!

 

تیک...تیک!!

 

چه قدر اضطراب دارد!

 

برای چه اینقدر به ساعت نگاه میکند!

 

تقویم را ورق میزند!

 

کنار پنجره نشسته است به گلوله هایی که آرام آرام زمین را سفید می کنند نگاه می کند!

 

چشمهایش امروز برق خاصی دارد انگاری به این خاطر است که بیش از حد به سفیدی برف خیره شده است!

 

نه!

برق چشمانش نشان از چیز دیگری است!

 

با نگاهش حرف میزند!

 

می خواهد به من چه بگوید؟

 

چرا امروز سکوت می کند!

 

جرا امروز با من حرف نمی زند!

 

عجب زمستانی!

 

- زمستون امسال یه چیز دیگه اس این طور نیست؟؟؟؟!

 

سرش را برمی گرداند و لبخند می زند!

 

دوباره به پنجره نگاه می کند!

 

چرا امروز این قدر مضطرب است ؟

 

- مگه امروز چندمه؟؟

 

سکوت می کند!

 

- چه قدر امروز دیر میگذره!

 

سرش را بر می گرداند!انگاری حرف دلش را زدم!

 

دوباره با چشمانی غمگین تر به پنجره نگاه می کند!

 

ثانیه ها می گذرد!.....دقیقه ها.....سا عت ها...!

 

اما او هنوز کنار پنجره نشسته است!

 

مگر امروز چه روزی است ؟ مگر چه اتفاقی رخ خواهد داد که او این گونه انتظار می کشد؟؟؟

 

- منتظر کسی هستی؟

 

- بله!

 

- کی؟؟؟

 

سکوت می کند!

 

مگر امروز چه کسی می خواهد اینجا بیاید؟

 

امروز حال دیگری دارد جدای روزهای دیگر!

 

- اصلا امروز چند شنبه است؟

 

به من نگاه می کند!

 

ابرو های در همش نشان از چیست؟

 

- خب آقا نگو!

 

تیک...تیک!

 

ضبط را روشن می کنم!

 

صدای موسیقی سنتی چه قدر در این لحظات دل نشین است!

 

اما بازهم صدای تیک تیک ساعت به گوش میرسد!

 

انگاری امروز صدایش بلند تر شده است!

 

انگار می خواهد چیزی بگوید ! انگار می خواهد آدم را متوجه خودش کند!

 

- نه مثل اینکه امروز این ساعته یه چیزیش هست! خیلی صدای تیک تیکش بلند شده تو دست کاریش کردی؟

 

- بذار ببینم چشه!

 

- بهش دست نزن!

 

- ااااا چه عجب ما امروز صدای جناب عالی رو شنیدیم!

 

امروز خانه فضای دیگری دارد!

 

خورشید در حال غروب کردن است!

 

چه آسمان زیبایی است!

 

هنوز هم برف می بارد! دانه های برف با چه آرامشی به زمین می نشینند!

 

انگاری احساس من هم می گوید امروز باید کسی بیاید!

 

برف ها هم دانه دانه به مقصد میرسند! پس چرا کسی که او منتظرش است نمی آید؟

 

- آخرش نگفتی ها امروز چندمه! اصلا حالا مییرم خودم نگاه می کنم!

 

امروز جمعه 8/10/1385

 

 به خورشید بگو کمی بماند!

 

خواهش می کنم امروز را غروب نکن!

 

ساعت 7 شب است!

 

ای کاش هنوز یک دقیقه به 7 مانده بود!

 

خوش به حالش پس بگو چرا از صبح کنار پنجره نشسته است!

 

آری! چشمهایش هنوز انتظار می کشد!

 

ای کاش تقویم را زود تر نگاه می کردم!

 

امروز لذت انتظارت را فقط یک دقیقه به من چشاندی !

 

این جمعه هم آمد!

 

این جمعه هم آمد و رفت!

 

باز هم نیامدی!

 

جمعه ! چه غروب دلگیری!

 

ای کاش خورشید کمی دیرتر غروب می کرد!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


هرکی کد آهنگ خیلی دور خیلی نزدیک  یا گل ارکیده رو داره به من بده!

نوشته شده در شنبه 1385/10/02ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


سلام دوستان!

من اینقدر این دو روزه از شنیدن خبر فوت ناصر عبداللهی ناراحت بودم و برام غیر قابل قبول بود که اصلا نتونسم چیزی در این مورد بنویسم !

حالا هم وقتی فکر میکنم که یکی دیگه از عزیزان هنرمندمون رو از دست دادیم واقعا ناراحت میشم!! و به همه ی کسانی که دوستش داشتن و مثل من عاشق صداش بودن تسلیت میگم!

روحش شاد!

در بیکرانه های زندگی دو چیز مبهوتم میکند:

اول آسمانی که میبینم و میدانم که نیست! دیگری خدایی که نمیبینم و میدانم که هست!

نوشته شده در شنبه 1385/10/02ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net