تبليغاتX
آرامش
آرامش
الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!
جستجو
سلام دوستان من یه وبلاگ جدید واسه نقاشی هام و کلا درباره ی دنیای هنر درست کردم که آدرسش تو پیوندهام با نام نقاش کوچولو و قلموی سحر آمیز هست! از این به بعد نقاشی هامو میتونید اونجا ببینید فقط کسانی که تو وبلاگ خیلی سر در میارن تقاضای کمک میشه چون یه سوالاتی دارم از جمله اینکه چه جوری آرشیو موضوعی قرار بدم؟؟؟؟؟؟
ارسال شده در: دوشنبه 1385/11/30 :: 5 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
نظرتون راجب به این عکس چیه؟؟

ارسال شده در: یکشنبه 1385/11/29 :: 3 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست

نقاشی هامو تو وبلاگ نقاش کوچولو گذاشتم تو پیوندهام هست!

 

 

 

 

ارسال شده در: شنبه 1385/11/28 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد                   هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم             یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ           زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

                                                                                                             حافظ

دیشب خوندمش! یه حس قریب!.......چه قدر آرامش داد!

تو کیستی که اینگونه مرا مست کرده ای!!

 بعضی وقتا که از صمیم قلب احساسش می کنم وقتی در مقابلش می ایستم صدام می لرزه و تمام جملات نماز را با صدای لرزان میگم این حس خیلی بیشتر بهم آرامش میده تا وقتی که خیلی بی خیال جلوش می ایستم انگاری یادم میره که دارم با خااااالق آسمانها و زمین و از همه مهمتر آفریدگار خودم حرف میزنم .....! کسی که سرشت  من رو از گل آفرید و زمانی که  از روح خود در من دمید به فرشته هاش دستور داد که سجده کنید و این چنین بود که فرشته ی رو  به خاطر وجود من از درگاه خودش روند!

و اما عشق........! اینجاست که معنی پیدا میکند!!!!! و اینجاست که این واژه به زیباترین واژه ها تبدیل میشود! و او....معشوق یا عاشق!؟؟؟؟؟کدامین واژه میتواند بیانگر این حس زیبا باشد؟؟؟ اگر او را عاشق بنامم اطمینان پیدا میکنم که او حق عاشقی را تمام و کمال ادا کرد ! اما .........اگر معشوق بنامم ! واقعا کیست که  عاشقی را در حقش ادا کرده باشد؟ در کدام قصه ی عشق شنیده اید که کسی معشوق نام باشد و اینچنین از جانب عاشق بی مهری ببیند؟؟؟کجا خوانده اید؟؟؟؟؟ پس بهتر است که او را معشوق بنامیم و حقیقتا او عاشقی را چه زیبا جلوه میدهد !

 ای تنها ترین تنهای عالم تنهاییم را با تو قسمت میکنم!

 و آرامش را از تو طلب میکنم ای آرام ترین آرام هستی!

 

ارسال شده در: پنجشنبه 1385/11/26 :: 2 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
خدایا اگر ذکر خود را بر من واجب نکرده بودی هرگز تو را یاد نمیکردم چرا که ذکر من به قدر من است نه در حد تو!

امروز می خوام طبق درخواست یکی از خوانندگان وبلاگ یه مطلب علمی بگم !

یکی از دوستام توی یه وبلاگی خونده بود که هنگام ایستادن به سمت قبله الکتریسیته بدن خارج میشه و میدونید که یکی از عوامل  بهم ریختن اعصاب جمع شدن بارهای الکتریکی در بدن و تخلیه نشدنشه!  چون که قبله در مسیر میدانهای مغناطیسی قرار داره به همین دلیل ایستادن به سمت قبله آرامش میده و اینکه گفته میشه که حتما سر انگشتان پا روی زمین باشه واسه اینه که بارها قسمتهای نوک تیز جمع میشن و بیشترین تجمع سر انگشتان پا و دسته!پس به سوی قبله بایستید !نماز بخونید تا آرامش بگیرید!

(در ضمن ممکنه در نقل این مطلب یه اشتباهاتی صورت گرفته باشه چون اصل مطلب پیشم نیست!)

ارسال شده در: دوشنبه 1385/11/23 :: 10 قبل از ظهر :: توسط : چپ دست
سلام به همه ی دوستان!

یکی از دوستان توی نظراتشون گفته بودند که از اخبار ورزشی و اطلاعات روز و ...... تو وبلاگ صحبت بشه باید بگم که هر وبلاگی برای باز شدن یه برنامه ای داره یه سری از وبلاگ ها متن ادبی مینویسن یه سری چرتو پرتای وبلاگ های دیگه رو کپی میکنن یه سری خاطره مینویسن و اما من...من دوست دارم تو وبلاگم از احساسم بنویسم که ممکنه هر روز یه چیزی باشه گاهی اوقات متن ....طنز....خاطره...شاید بعضی اوقات هم چیزای علمی و خبر....به هر حال بستگی به حال و هوای هر روزم داره! اما اصولا خوشم نمیاد خبر گزاری باشم الان اینقدر سایت خبری موجوده که دیگه به من فکر نمیکنم نیازی باشه!

و یه چیزه دیگه اینکه ما ها اصولا حال خوندن نداریم بیشتر وبلاگهای الان که یه مشت چرتو پرته! از دانلود آهنگ و عکسای مزخرف بگیر تا خبرای مسخره ی بازیگرای هالیوود! آخه اینکه نشد وبلاگ البته به نظرمن!!! وبلاگای خوب هم زیادن که من اگه هر روز نخونمشون احساس میکنم عقبم چون واقعا حرف حساب زده میشه! منم سعی میکنم که اینطوری باشم که فعلا میشه گفت اول کارم!

اما خیلی خوبه که به وبلاگای خوب سر بزنیم و یه کم بخونیم یعنی همینجور به قالبو عکسا نگاه نکنیمو بریم!!!!! وبلاگ  که فقط واسه عکس دیدنو موزیک گوش دادن که نیست!!!!!!!

و اما عاشق خسته هنوز من شما رو نشناختم!!!!! و اصلا هم به ذهنم نمیاد! فکر میکنم اگه اینجوری نظر بدی و من ندونم که کیه که نظر میده خیلی بی فایده باشه !البته کسایی هستن که نمیشناسمو از نظراتشون استفاده میکنم اما تو انگاری میخوای که بشناسمت نه؟؟؟؟پس بگو!

ارسال شده در: شنبه 1385/11/21 :: 9 قبل از ظهر :: توسط : چپ دست

 

او به دنبال آرامش میگردد .....تمام عمرش را صرف این کرده است که جایی بنشیند که آرام بگیرد !

زیبایی زیاد دیده است اما هیچ کدام تا به حال آرامش نکرده است! دوستانش همیشه به همین زیبایی ها دل خوش می کردند اما او نمی تواند!

 

از دور چیزی میبیند که انگاری سالها منتظر دیدنش بوده است! جلو میرود ........معشوق را که میبیند دیگر تاب نمی آورد....!

چرخ میزند ......چرخ میزند ........!

و چه عاشقانه مست میشود!

 دوستانش یکی یکی می آیند و میروند اما حتی نمیتوانند لحظه ای آنجا بمانند!.......!

چرخ میزند !......چرخ میزند.....!

یکی می آید و از دور نگاه میکند ....آن یکی کمی نزدیک میشود و به محض اینکه که احسا س خطر میکند بازمیگردد.....!

اما عاشق ما هنوز چرخ میزند دوستانش صدایش میکنند اما صدایی نمیشنود ......مست شده است...!

آرام آرام گرم میشود .....سوزان میشود .......آتش میگیرد دوستانش کمی جلوتر می آیند تا بتوانند نجاتش دهند! نه! سودی ندارد او عاشق شده است صدایی نمیشنود چشمهایش نمیبینند همه صدایش میکنند .....تمنا می کنند....! به او میگویند باز گرد !

زمانی نمانده است پروانه ی  کوچک ما هنوز می چرخد ...!به دور معشوق خود چه عاشقانه چرخ میزند!

دورانی را به خاطر می آورد  که آرام آرام از پوسته ی خود بیرون می آمد بالهایش را چه آهسته باز میکرد! و به خود نگاه می کند کرم شب تاب چه قدر زیبا شده است گویی می خواهد به تکامل برسدهنگامی که زیباییش را دید آنقدر شاداب شد که تمام گلستان ها را پر زد و هر بار بر روی زیباترین گلها می نشست تا به او ثابت کند که او زیباتر است اما امروز ...دیگر پروانه عاشق زیبایی و بوی خوش گلها نیست معشوق دیگری مستش کرده است که احساس میکند در کنار او به آرامش میرسد!

آنقدر مست خیالاتش میشود  که فراموش میکند  نور شمع  بالهایش را سوزانده است!!

یکی از بالها خاکستر می شود پروانه دیگر تاب نمی آورد بر روی زمین می افتد دوستانش چه سوزناک از آن دور نگاهش می کنند یکی یکی پروانه ی کوچک ما را تنها میگذارند هیچ کدام نمی فهمند پروانه برای چه خود را اینگونه خاکستر کرد!

قطره های شمع هنوز هم آرام آرام بروی خاکستر ها  می ریزند ......شمع هنوز هم نور میدهد و منتظر است تا  پروانه ی دیگری بیاید تا او را عاشقانه به آرامش برساند!

 

 

 

 

 

ارسال شده در: سه شنبه 1385/11/17 :: 1 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست

Image hosting by TinyPic

این آخر نامردیه ! نه؟؟

به نظر شما این طور نیست؟؟؟؟ اینکه خدا رابطشو با شیطان به خاطر من به هم زده ! اونوقت من...!

آخه باباجون شیطان که عاشق خدا بود دوستش داشت میپرستیدش خدا که بدش نمی اومد! اونوقت شیطان با من و تو مشکل داشت به من و تو سجده نکرد ! خدا به خاطر اینکه من و تو رو خیلی دوست داشت اونو به خاطر اینکار از درگاهش دور کرد .....! فقط به خاطر من و تو ! در حقیقت شیطان دشمن من و تو بود ولی خدا اونو از درگاه خودش روند و اونو دشمن خودش خطاب کرد به خاطر عشقی که به من و تو داشت! و حالا ما اومدیم به فرمان همون دشمنی که در حقیقت دشمن خودمون بود عمل میکنیم و به خدا به اونی که به خاطر ما رابطشو با شیطان به هم زد پشت می کنیم ....!

وای واااای.......! این آخر نا مردیه!!!!!!! تو معرفت انسانها این اصلا نمیگنجه که بخوان با دوست خودشون اینکارو بکنن چه برسه به خدا به اونی که عاشقمونه!

خدایا عجب معرفتی داری ..! من اصلا نمیتونم با این ذهن کوچیکم بزرگواریتو درک کنم!!! یعنی اینقدر عاشقی ! ؟!!!!!به ما ها گفتی باشه قبول ! بی معرفتیتونم قبول ! عیبی نداره! بازم بیاین من میبخشم! حتی همه ی گناهاتونو به حسنات تبدیل میکنم! صد بار اگر توبه شکستی بازا........!!!!!!

الله اکبر......! قربون معرفتت! خیلی مخلصیم!

خدایا از توبه هایم توبه میکنم!(جمله ی قشنگی که استاد کوچولو تو وبلاگش گفت!)

Image hosting by TinyPic

ارسال شده در: شنبه 1385/11/14 :: 6 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
سلام دوستان!

از اینکه به وبلاگ میاین و نظراتتون رو میگید خیلی ممنونم!

و اما این بحث...!

تقریبا حرفهای همه ی دوستان برام قابل قبول بود و یه چیزه جالب اینکه تا حالا فکر نمیکردم که یه قبر میتونه معجزه کنه ولی حالا که همه میگید میشه حتما میشه دیگه و یاد این افتادم که هروقت حرم اما رضا (ع) میرم چه قدر حال میکنم و روم تاثیر میذاره و خوب پر واضحه که قبر امام حسین هم میتونه همین کار رو بکنه! اما بحثه من در واقع این نبود و اینکه گفتم اونی که صداش بلند تر بود مریض داشت یا کربلا می خواست واقعا ما  که از ته دل اونا  خبر نداریم اما به نظرم این طرز گفتن مداح اشتباهه میتونه بگه هرکی عاشق امام حسینه گریه کنه میتونه بگه هرکی دلش می خواد امام حسین رو ببینه گریه کنه و حقیقتا این حرفها نا خود آگاه اشک همه رو در میاره ! و دیگه منم فکرم اینقدر منحرف نمیشه که دلم بخواد مجلسو ترک کنم !چند روز پیش تو مدرسه مداح اوردن و من اصلا فکر نمیکردم که جلوی بچه ها گریم بگیره ولی اون مداح واقعا من رو به اون صحنه برد و من نا خود آگاه اونقدر صدای گریم بلند شد که شاید دوستام تعجب کردن می خوام بگم این گریه که مداح میخواد زوری بگیره و با این جملات قشنگ نیست واقعا اگه عین مصیبت ذکر بشه همه تحت تاثیر قرار میگیرند و این هنر مداحه!

به هر حال احساس کردم همگی حرفمو می فهمین و باهام موافقید و منم همه ی این حرفارو دوباره در تایید نظراتتون گفتم!

اما میشه گفت عاشورا هم گذشت و دوباره همه به دنبال زندگی خودشون میرن ولی  اینکه عاشورا چه تاثیری روی من و تو گذاشت رو خدا میدونه! بلاخره این عاشورا  هر سال میادو ما رو بر سر راه خودش قرار میده و چند روزی به ما حال میده اما آیا ما هم تا حالا شده به دنبال عاشورا بریم حتی زودتر از زمانی که تقویم مژده ی  اومدنش رو بده!

ای کاش از این به بعد این ما باشیم که به عاشورا سر بزنیم قبل از اینکه اون بیاد و مثل همیشه روی سیاهمونو شرمنده  تر کنه!

ارسال شده در: پنجشنبه 1385/11/12 :: 1 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
با سلام خدمت همه ي دوستان خوبم
چند وقت پيش يه داستاني در يه مجله خوندم كه دلم نيومد اونو واسه شماها هم نگم و نظرتونو در موردش نشنوم
گفتم قبل از اينكه داستانو بگم حرفامو بزنم تا بعد داستان كه تو فكر ميرين و به داستان فكر ميكنيد حرفام از اون حس و حال بيرونتون نياره
البته اين داستان برام خيلي جالب بود و شايد شما اين داستانو قبلا شنيده باشيد ولي گفتم حداقل شنيدن دوبارش و يادآوريش خالي از لطف نباشه
فقط يه خواهش دلم مي خواد نظرتونو بشنوم ببينم شما وقتي اين داستانون خونديدن  يا  اگه قبلا شنيده بودين اون موقع چه حسي بهتون دست داد  و به چي فكر كردين؟

 بيشتر از اين حرف نميزنم ...


چرا من؟


آرتور اش قهرمان افسانه اي تنيس هنگامي كه تحت عمل جراحي قلب قرار گرفت با تزريق خون آلوده به بيماري ايدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هايي محبت آميز برايش فرستادند. يكي از دوستدارن وي در نامه خويش نوشته بود :"چرا خدا تو را براي ابتلا به چنين بيماري خطرناكي انتخاب كرده؟"
آرتور اش در پاسخ اين نامه چنين نوشت:"در سرتاسر دنيا بيش از 50ميليون كودك به انجام بازي تنيس علاقه مد شده و شروع به آموزش ميكنند. حدود 5ميليون از آنها بازي را به خوبي فرا ميگيرند. از آن ميان قريب 500هزار نفر تنيس حرفه اي را مي آموزند و شايد 50هزار نفر در مسابقات شركت ميكنند. 5هزار نفر به مسابقات تخصصي تر راه مي يابند. 50 نفر اجازه شركت در مسابقات بين المللي ويمبلدون را مي يابند. 4نفر به مسابقات نيمه نهايي راه مي يابند و 2نفر به مسابقه ي نهايي. وقتي كه من جام بهترين تنيس باز جهان را در دستهايم ميفشردم هرگز نمي پرسيدم كه "خدايا چرا من؟!" و امروز وقتي كه درد ميكشم باز هم اجازه ندادم كه از خدا بپرسم :
"چرا من؟"

ارسال شده در: پنجشنبه 1385/11/12 :: 1 بعد از ظهر :: توسط :
اما امروز....!

شرکت کردن در مجالس امام حسین همیشه برام لذت بخش بوده اما....!

امروز صبح واقعا اعصابم ریخت به هم! احساس کردم داریم با خدا معامله میکنیم!

آقای....داد زد و گفت هرکی کربلا می خواد .....هرکی مریض داره ..........هرکی...! اشک بریزه و بگه یا حسین...! به سرم زد همون موقع برم از مجلس بیرون اما فقط به احترام صاحب مجلس که کلی مخلصشم نشستم!

صدای گریه رو که شنیدم بدنم لرزید! اونی که صداش بلند تر شد کربلا می خواست یا مریض داشت؟؟؟

مسخره بود !

 درسته که امام هرچی ازش بخوای بهت میده چه به اونی که واسه خودش گریه میکنه چه به اونی که واسه امام حسین..! (البته امام حسین گریه نداره همه میدونید منظورم چیه! )

اما واقعا کربلا رفتن مگه به ایمان کدوممون تا حالا اضافه کرده مگه تا حالا کی رو با راه امام حسین بیشتر اشنا کرده دیدن یه قبر چه معجزه ای خواهد کرد؟اگه امام رو میخواین که فقط اونجا نیست ...! میدونم حال و هوای اونجا عاشقارو مست میکنه اما .......! بگذریم گفتنی ها زیاده!

امشب توی ماشین بودمو رفته بودیم یه دوری بزنیم کناره های شهر رفتیم جاهایی که هنوزم علم بلند می کنن! به علم نگاه کردم به پسری که زیرش بود .........به صدای کسی که پشت میکروفون می خوند...اونی که طبل میزد ماشینمون رو از زیر علم رد کردن رادیو آهنگ عصار رو گذاشته بود....من حسینم در نماز......هرچه میخواهی بگو آن میدهم......! آهنگ های عصار همیشه مستم میکنه!

حس قشنگی بود.......! عطر محرم احساس میشد نه به خاطر اون علم بزرگ نه به خاطر صدای طبل به خاطر......! اما علم ...!امشب به شکلش که بعضی ها میگن .........نگاه کردم.....علم.....یه حس خاصی میده!!

 

ارسال شده در: دوشنبه 1385/11/09 :: 10 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
آقا/خانم عاشق خسته!

سلام!

۱.لطفا خودتو معرفی کن!(هرچند حدس میزنم  و اون جمله ای که نوشتی رو حتما گذاشتی که بفهمم اما معرفی کن یا حداقل ایمیل بذار چون نمیخوام سوتی بدم !)

۲.فکر نمیکنم قالبم مشکلی داشته باشه و سبکه! شاید وقتی وبلاگ باز میشه اون تبلیغ گوشه رو میبندی اگه اونو ببندی صفحه باز نمیشه! به هر حال اگه بازم نشد بگو ولی فکر نمیکنم مشکل از جانب من باشه!

ارسال شده در: دوشنبه 1385/11/09 :: 10 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
این یکی استثنائا از خودم نیست! ولی قشنگه نه؟!

زندگی دایره است

مرکزش صفر بزرگ

و منم داخل آن...

و تویی نیز چو من

و من و تو با هم

می توانیم که از صفر

 بسازیم عددی

و به اندازه ی اندازه خود

حجم این دایره را بیش کنیم

گر چه صفریم ...ولی گسترش خویش کنیم

پس اگر من به تو یاری نکنم

و تو مانی بی من

یا بمانم بی تو

آسمان بی کس و بی مهر شود

دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود....

ارسال شده در: یکشنبه 1385/11/08 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
امروز من و دوستم دوست داریم با هم این پست رو بنویسیم الان ساعت ۲ بعد از ظهره که کلاس زبان ما به برکت امام حسین (ع) تعطیل شد ! البته ما که مخلصش هستیم و دفعه قبلم رفتیم واسه زیارت عاشورا اما الان تو کارگاه کار داشتیم.........!

ندا دوستم:

سلام به همه ی دوستانی که الان دارن این متن رو می خونن این مهسا که اهل سلام کردن نیست من به جاش عذرخواهی میکنم!

وااااااای الان ما در نهایت شادی به سر میبریم!

ندا:خجالت بکش ماه محرمه! همه رفتن زیارت عاشورا بخونن تو میگی خوشحالی؟؟؟؟؟؟؟؟نچ نچ نچ..!

مهسا:به جونه خودم خوشحالیم واسه کلاس نرفتنه!!!!!!( گلناز هم اومد!)

ندا:اگه از این لحاظ میگیکه من ایطوریم!

گلناز:پااااااااااااشین بریم سر کلاس زیارت تموم شد!

مهساوندا: مامااااااااااااااااان! ما دو تا اقبال نداریم!

مهسا و ندا وگلناز:این زنگ رو بی خیال درس!!!!!!

 

 

 

 

ارسال شده در: شنبه 1385/11/07 :: 2 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست

Image hosting by TinyPic

 

مراسم های بی محتوا طبل های بزرگ تر و صدای بلند تر می طلبد!

سعی کنیم از صدا و سایز طبل ها کم کنیم و به محتوا بیفزاییم!

هر چند هیچ وقت صدای طبل و سینه زنی آزارم نداده و همیشه بهم آرامش میداده!

خدایا  عاشقانت را یاری کن تا عالمانه عشق بازی کنند!

ارسال شده در: دوشنبه 1385/11/02 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست

دوستان این متن رو بخونید و ببینید که اصلا منظور رو فهمیدید یا اصلا چی برداشت کردید و نظر بدید ممنون!

 

 

می خواهم قصه ای بگویم

از او که سنگرش خانه ای از عشق خدا بود از او که حال و هوای آسمانی در سر داشت!

می خواهم از آنجا بگویم جایی که آتش و نیزه و گل به رقص در آمده بودند!

می خواهم قصه بگویم از قصه ی پرپر شدن برادر بگویم!

می خواهم از حنا بستن دستان عشق بگویم !

می خواهم از خلوت عشاق مست بگویم!

می خواهم از لب تشنگی مردان عشق از دهان ترک خورده عشاق مست بگویم!

می خواهم از قصه ی شهادت بگویم !

از فاصله اش تا سعادت!

 

آنروز !

خورشید بی رحمانه می سوزاند!

روز وداع بود یه وصال نمی دانم!

داغ وداع را تحمل می کردند یا شوق وصال را تاب می آوردند نمی دانم!

 

چه چیزها میدید !اشک چشمانی را که سیرابش می کردند!

دستانی  که خارهایش را عاشقانه درو می کردند!

دلش می خواست دهن باز کند تا تمام این رنجها را خودش تحمل کند!

ترک بخورد تا تمام خارها در در دلش فرو رود!

به خورشید التماس می کرد که دیگر نسوزاند!

به باد التماس می کرد تا دیگر نوزد!به او بگویید صورت همچون ماه کودکانش به سوزش افتاده است!!

به ابرها التماس می کرد ببارید و من را سیراب کنید تا برویم و فرش بهارین به زیر پای کودکانش بیندازم!

شرمنده بود چه چیزها می دید !

چه چیزها می شنید!

ناله ی کودکانی را که تاب فراق بابا را نداشتند!

فریاد مادرانی را که دیگر بی همسر پناهی نداشتند!

شیهه ی اسبانی را که از تشنگی تاب دویدن نداشتند!

شرمنده بود !

زمین !

ترک خورده بود!

چه چیزها می دید چه چیزها می شنید!

 

و امروز زمین!

هنوز هم می بیند پاهای برهنه ای را که به یاد آن روز بر روی آسفالت های داغش قدم بر می دارند!

کودکانی را که از عشق کودکان عشق باز آنروزعلم به دست گرفته اند و بر رویش قدم بر می دارند!

هنوز هم می شنود!

صدای طبل هایی را که چه عاشقانه طنین آن روز را به یاد می آورد!

صدای زنجیر هایی را که چه عاشقانه به یاد آن روز بر روی شانه ها می خورد!

هنوز هم می شنود صدای یا حسین را !

طنین دل نواز آن روز را به یاد می آورد!

زمین چه چیزها دید و شنید!

هنوز هم می بیند!

هنوز هم می شنود!

ارسال شده در: دوشنبه 1385/11/02 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
درباره وبلاگ
من یه بغض سر بسته ام

میان این همه بلند قهقهه های پوچ و توخالی ...


"چپ دست"


تمامی متن ها نوشته ی اینجانب است به جز آنها که اسم نویسنده ذکر شده.