همینطور که رد میشدم صداهای دوست داشتنی خبر از عید می آورد
یکی داد میزد ماهی قرمز
- خانوم ماهی واسه سفره هفت سینتون نمی خواین؟
- نه هنوز زوده بچه جون
- نه خانوم کجا زوده بیاین ببینین چه قدر نازن تموم میشنا چند تاشو بدم؟
- اااا چی میگی بچه؟ چی چی چند تا بدم ؟.... بذار ببینم کدومشون قشنگ ترن!
- همشون قشنگن خانوم ....سعید ! یه کیسه بده ماهی رو بذارم واسه خانوم
- پسر جون چند سالته؟
- من خانوم؟ 11 سال واسه چی میپرسین؟
- مدرسه میری؟
- آره خانوم میرم ! شبها مدرسه میرم.... یه دونه بسه؟
- آره بده چند تومن میشه؟
................................
عجب ماهی جالبی پسره انگاری یه چیزی میدونست که گیرداده بود
این صدا از کیه؟ صدای زمزمه های دختر بچه ای..... جلو رفتم .....زیر لب چیزی میگفت ...5 تاش 200 تومن ..انگاری از تکرار کردن این جمله خسته شده بود انگاری او هم فهمیده بود دیگر این صدا هاا برای همه عادی شده و کسی توجه نمی کند ..داشت برای خودش می گفت.... سرش را زیر انداخته بود و گوشه ی پیاده رو کز کرده بود
دختر جون همه ی آدامسات چند؟
با تعجب سرش را بالا آورد همینجور که بلند میشد گفت: با منین خانوم؟
چشمانش از شادی برق میزد
- -همشو میخرین خانوم؟ میشه 2000 تومن
- بیا دخترم عیدتم مبارک
- عید شمام مبارک خانم
بساطش را جمع کرد و با خوشحالی به آنطرف خیابان دوید!
ااااا این ماهیه چه قدر وول می خوره حتما جاش کمه .... بوی عید می آید یا شایدم بوی این ماهی قرمز خبر از عید میِ آورد!
همه هم به این خوش خیالی بوی عید رو احساس نمیکنن مثل اون پسر بچه. انگاری خودش هم یادش رفته بود که ماهی را برای عید می فروشد
" آره خانم شبا میرم مدرسه"
آره همه که مثل من به این راحتی هر سال بوی عید را احساس نمی کنند !
احساسم میگوید لبخند لبانشان عید امسال را برایم پر برکت خواهد کرد!