تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












یه روزی

       یه جایی

                   یه کسی

                                 یه چیزی

                                           صبر داشته باش!

                                                             صبر داشته باش!

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/27ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


سلام!

این آهنگم به خاطر دایی گلم که خیلی این آهنگو دوست داره!

*اگه وسطش گیر کرد برید پایین صفحه خودتون دوباره روشن کنید!*

ساده میگذریم

 از کنار قطره هایی که آرام آرام موج میسازند دایره ای شکل بر روی جوبی که از کنارمان می گذرد

قطره های کوچک !

 بیایید و پاک کنید آلودگی دلهایی که

 می خواستند روزی پاک باشند

 نا پاکی دلهایی که سنگ شده اند امروز

صیقل دهید تا لا اقل زیبایی سنگ را داشته باشند

 اما برای کسی که عاشق است همان خراشهای روی سنگ که آب از لا بلایش جاری میشود هم لذت دارد. ندارد؟؟

چرا دارد همان خراشها هم لذت دارد

 گرد و غبار ها را پاک کن از روی شیشه های تیره و مات که حتی اجازه ندارند زیبایی طبیعت را منعکس کنند شیشه ها هم دیگر شیشه نیستند ....

ببار ای ابر بهاری !

پاک کن نا پاکی دلهایی را که روزی میخواستند پاک باشند...

نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/24ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


چندی پیش که من و حبیبمان از گذرگاه کنار اتومبیل رانی نظر می گذشتندیم با موجودی عجیب برخورد کردندیم که برق سه فاز از سرمان پرانده بودندی این بنده ی حقیر که حکایت کردندی آن چنان متحیر شدندی که در همان مکان خشکمان زدندی و چشمهایمان تا گذرگاه تهران بیرون زدندی محبوبمان که در کنار دستمان ایستاده بودندی به خنده افتادندی لکن اینجانب ملتفت نشده بودندی که حقیر را مضحکه کردندی یا آن موجود شگفت انگیز را ! حال قصد داریم که از وصف حال آن موجود عجیب بگویندیم ایشان که جنسیتشان برای بنده نا معلوم بودندی که البته می شنیدندی که میگویندی پسر نامی بودندی که البته با اابروان کمانی همچون پریان و صورتی پاکیزه کرده همچون تازه عروسان و با گیسوانی که هرکدام به سمتی پراکنده شدندی چونان گلهای آفتابگردانی که هرکدام به سوی خورشید خود هدایت شدندی من و محبوبمان را به یاد خورشید  می انداختندی اینجانب که توسط محبوبمان با ضربه ی شدید دستی بر پس گردنمان شکی را احساس کردندی از آن حالت بهت زدگی خارج شدندی و به راهمان ادامه دادندی اندکی بعد به اندرون کوچه باغی وارد شدندی و یاد یکی از رفقا افتادندی که گفته  بودندی در آن کوچه  اتومبیلی پرادو نام دنبالشان کردندی البته از بخت سیاه من و محبوبمان این پرادو نام ها دنبال ما ها نیفتادندی و اگر بختمان گاه گاهی باز شدندی از همین خورشید های تابان نصیبمان شدندی...!

*لطفا دریوری هایم را جدی نگیرید (حقیقتا با این فعل های اشتباه به ادبیات فارسیمان گند زدندیمم)

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


همینطور که رد میشدم صداهای دوست داشتنی خبر از عید می آورد

یکی داد میزد ماهی قرمز

- خانوم ماهی واسه سفره هفت سینتون نمی خواین؟

- نه هنوز زوده بچه جون

- نه خانوم کجا زوده بیاین ببینین چه قدر نازن تموم میشنا چند تاشو بدم؟

- اااا چی میگی بچه؟ چی چی چند تا بدم ؟.... بذار ببینم کدومشون قشنگ ترن!

- همشون قشنگن خانوم ....سعید ! یه کیسه بده ماهی رو  بذارم واسه خانوم

- پسر جون چند سالته؟

- من خانوم؟ 11 سال واسه چی میپرسین؟

 

- مدرسه میری؟

- آره خانوم میرم ! شبها مدرسه میرم.... یه دونه بسه؟

- آره بده چند تومن میشه؟

................................

عجب ماهی جالبی پسره انگاری یه چیزی میدونست  که گیرداده  بود

این صدا از کیه؟ صدای زمزمه های دختر بچه ای..... جلو رفتم .....زیر لب چیزی میگفت  ...5 تاش 200 تومن ..انگاری از تکرار کردن این جمله خسته شده بود انگاری او هم فهمیده بود دیگر این صدا هاا برای همه عادی شده و کسی توجه نمی کند ..داشت برای خودش می گفت.... سرش را زیر انداخته بود و گوشه ی پیاده رو کز کرده بود

دختر جون همه ی آدامسات چند؟

با تعجب سرش را بالا آورد همینجور که بلند میشد گفت: با منین خانوم؟

چشمانش از شادی برق میزد

- -همشو میخرین خانوم؟ میشه 2000 تومن

- بیا دخترم عیدتم مبارک

- عید شمام مبارک خانم

بساطش را جمع کرد و با خوشحالی به آنطرف خیابان دوید!

 

ااااا این ماهیه چه قدر وول می خوره حتما جاش کمه .... بوی عید می آید یا شایدم بوی این ماهی قرمز خبر از عید میِ آورد!

همه هم به این خوش خیالی بوی عید رو احساس نمیکنن مثل اون پسر بچه. انگاری خودش هم یادش رفته بود که ماهی را برای عید می فروشد

" آره خانم شبا میرم مدرسه"

آره  همه که مثل من به این راحتی هر سال بوی عید را احساس نمی کنند !

 

احساسم میگوید لبخند لبانشان عید امسال را برایم پر برکت خواهد کرد!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


سلام

باز هم به سوگ یکی از بهترینها نشستیم...!

باز هم یکی از موفق ترین هنرمندان جامعه ی هنری رو از دست دادیم!

من هم  درگذشت و یا به عبارتی شهادت رسول ملاقلی پور رو تسلیت میگم...!

خدایا قطره ای از دریای صبر بی نهایتت را نصیب عزیزانش کن..!

نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


*کسانی که آهنگ وبلاگ منو درخواست کردن اول این که خیلی نامردین که می آین به وبلاگ و حداقلش یه دریوری نمیگید که من بفهمم میخونید بعدشم هی پیغام میدید از این به بعد توی وبلاگ نظر بدین این آدرسم ماله آهنگه نمیدونم باید چه جوری دانلود کنید!*http://omidomidi.persiangig.com/audio/Music.swf

و امروز من میخواهم از بیکرانه های زندگی برایت بگویم!

از آبی آسمانی که میبینم و میدانم که نیست

از خدایی که نمیبینم و میدانم که هست!

از چشمانی که میبیند تمام دنیا را در یک لحظه بستن

اما سالها با چشمانی باز نخواهد دید

این انسان عجیب با تمام خصوصیات و احساسات و افکارش

و امروز انسان میگوید

می خواهد از عشق بگوید

عشقی که مملو کرده است لیوان وجودش را

و هنگامی که این لیوان سر ریز میشود دیگر در وجود خود نمی گنجد

پس همیشه به نیمه ی پر لیوان وجودت نگاه کن که سرشار است از زلالی عشق

و نیمه ی خالی را بدون حسرت به فکر پر شدن باش

و هنگامی که لیوان وجودت پر شد انتظار را خواهی چشید

انتظاری که بدون آن زندگی نتوان کرد

انتظار آمدن عشقی که پر کند نیمه ی خالی لیوان وجودت را

زیباترین باش و از سر چشمه ی زیبایی ها بخواه که زیباییها را نشانت دهد

دنیا سرشار از زیبایی هائیست که چه عاشقانه اتظار میکشند

تا تحسین کنیم من و تو زیباییشان را.

به خدا  نیمه ی پر لیوان وجودت و تمام آفریده ها  عشق بورز.

*آهنگ وبلاگ رو گوش بدین قشنگه*

از این به بعد خاطراتمو توی وبلاگ دفترچه خاطرات تو پیوندهام مینویسم!

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


*میخوام واسه آهنگ وبلاگم یه چیزی بذارم تووووپ! منتظر باشید!*

روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه ی شب است

                  اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود

                                                       روز میشود حتما!

من  با تمام بی قراری هایم  میخواهم از توبگویم! پس کی می آیی؟ می خواهی مرا با تمام تاریکی ها و بی قراری هایم اینگونه تنها بگذاری ؟ همه میگویند می آیی!  این شهر شلوغ با تمام مردمانی که هریک به گونه ای انتظارت را میکشند همه میگویند که می آیی ... میگویند روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه ی شب است ...و شب با وجود ماه نوری که همیشه عاشق ترم میکند باز هم شب است این طور نیست؟ و من از زیبایی این شب لذت ببرم یا به انتظار روز بنشینم؟ میگویند خورشید گرم میکند اما هیچ وقت نمیسوزاند ....میگویند آسمان روز روشن تر است هرچند که تاریکی شب همیشه درمانی بر دردم  بوده است....انگاری این ماه هم خیلی قشنگ است خوب لابد به این دلیل است که نورش را از خورشید میگیرد ......باز هم به روز رسیدیم به خورشید که شاید به رویش نتوان نگاه کرد اما چه آسان میتوان ماه را تماشا کرد  میگویند ما ه روشنی اش را در سراسر آسمان میپراکند و لکه های سیاهش را برای خود نگه میدارد.....! این آسمان شب با تمام زیباییش روزی به پایان میرسد ....روز را میبینم باز..گیرم که روز را هم نبینم شب را با تمام زیباییش هر لحظه میبینم.....آیا شهر ما شب است؟ اما این شب که این همه زیبایی دارد!!! شهر ما زیباییش را فقط در لکه هایش خلاصه کرده است؟ یا .....

باشد قبول روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه ی شب است.....!

 اگر من بخواهم روز شود روز میشود حتما!

روز میشود حتما....!

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


حالا که عکسا واسه شما دیر لود میشه منم برش میدارم حداقل اعصابتونو بهم نریزه ...اصلا عکس می خوام چیکار؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1385/12/07ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


 

یه گنجشکه نشسته لبه پنجره و مدام جیک جیک میکنه نمیدونم چشه !...زخمی هم نیست........انگاری اونم مثل من خیلی بیقراره.....!

 میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟ 

-جایی که میری مردمی داره که میشکننت..

نکنه غصه بخوری...من همه جا باهاتم...تو تنها نیستی...

تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری.....قلب میذارم که جا بدی..

اشک میدم که همراهیت کنه.....و مرگ که بدونی برمیگردی

پیش خودم...........!!!!

این رو از توی یه وبلاگ خوندم!

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/06ساعت 8 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


سلام با نظر همه موافقم! اما به قول یکی از دوستان تا آدم غریب بودن رو توی اون شهر حس نکنه به فکر درست کردنش نمی افته! و من فقط درد دل کردم و از حالات اون شب گفتم چون واقعا حالم بد بود!

و همه ی حرفارو قبول دارم! و سعی میکنم که انجام بدم!

نوشته شده در شنبه 1385/12/05ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


عاقبت میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش.......!!!!!!

امروز بیشتر از همیشه احساست میکنم و انگاری که مدام میخواهی مرا به یاد بیندازی!

دیوانگی ام را به پای کودکی ام و کودکی ام را به پای دیوانگی ام بگذار...!

عاقبت میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش.......!

 

آره آخرش مبیرم!

 

مبیرم اونجایی که آدماش مثل شهر شما نباشن میرم اونجایی که.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت 2 بعد از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net