تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












(همش سکوت میکند انگاری نمیخواهد با من حرف بزند ولی من میگویم!)

- خوش به حالت !

تو که همیشه راحتی!

پشتکارتم زیاده هااا

یک بار میری دوبار میری بار سوم دیگه میرسی به اون چیزی که میخوای

اما من چی ؟

همون بار اول جا میزنم

(انگاری حوصله ی گوش دادن به حرفهایم را ندارد)

ااااااااه

چه قدر غر غر میکنی؟

تو هم حوصله ی من را نداری؟

پس من با کی درددل کنم؟

من فقط همین یکبار خواستم به حرفهایم گوش کنی!

پس فقط گوش کن!

(انگاری حرفهایم را نمیشنود....او هم مثل بقیه بی تفاوت و بی خیال)

داشتم میگفتم

آآآآره دنیا خیلی کوچک است!

یکی باید مثل من اینطوری بخت برگشته باشد یکی هم مثل تو...

نوش جانت! ما که بخیل نیستیم

فقط ای کاش من هم مثل تو بودم

راحت و آسوده از همه چیز

ااااااه

چه قدر وول میخوری؟

اصلا بیا برو!

باشد تو هم به حرفهای من گوش نکن

اصلا ما رفتیم پی بدبختیمان

(خوش به حالش او چه میفهمد من چه میگویم ؟ او از بدبختیهای من چه خبر دارد؟)

وایسا کجا رفتی ؟

حداقل بذار کمکت بیاورم

آن دانه برای تو سنگین است فینگیلی!

مووورچه

کجا رفتی

به همین زودی فرار کردی؟

کجایی؟

مووورچه!

کجا رفتی؟

یعنی من اینقدر غیر قابل تحمل بودم؟

کجایی؟

اااا

مورچه

رفتی اون زیر؟

مورچه

چرا جواب نمیدی؟
(پایین می آیم و به او نزدیک میشوم)

تو هم رفتی؟

آخه زبون نفهم کی به تو گفت از زیر پای من رد شوی...؟

پ.ن:

۱.مرغ همسایه همیشه غازه؟؟؟

۲.انسان با اون کرامت نفس حسرت چیزایی رو نمی خوره که ارزششو ندارن!

۳.همیشه خداتونو شکر کنید! میگن بده رحمته اگه نده حکمته! پس فقط الحمدولله!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


تو میگویی تعهدی نیست؟

قبول!

بار ها گفته است!

من هم بار ها گفته ام قبول!

تو که از این دل با خبری!

به اندازه ی آسمانت روحم را وسعت ده!

تا  عشق حقیقی را درونش به راحتی جای دهم!

نکند تنگی روحم آنقدر آزارش دهد که برود و پشتش را هم نگاه نکند!

من دوری اش را طاقت نمی آورم!

پ.ن:

۱.همیشه سعی کنید یک نفر رو برای خودتون نخواین خوشبختیشو آرزو کنید تا به عشق حقیقی برسید!!!!

۲.میدونم تو هم همینو میخوای ! تو این تفکر رو بهم یاد دادی ! ممنونم.

۳.درباره ی پست قبل بگم که اخراجی ها ایرادهای زیادی داشت من منکر نمیشم اما زیبایی و تاثیرگذاری این فیلم رو هم شما منکر نشید و توجه داشته باشید که ده نمکی تقریبا اولین کار سینمایی بلند جدی رو تجربه کرد!(ده نمکی سر دبیر مجله ی ....در زمان.....!!!!خیلی جالب بود که طرز تفکرش این بشه!)

 

نوشته شده در شنبه 1386/01/25ساعت 11 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


سلام.

گفتم سال نو شد بذار ما هم نو بشیم دیگه! راستشو بخواین خودمم از مشکی خسته شدم احساس کردم افسرده میشم با اینکه ستاره های مجازیشو خیلیییییی دوست داشتم! اما میگن وابستگی خوب نیست دیگه! منم داشتم به این قالبه وابسته میشدم گفتم بذار کنار دیگه...!

چه قدر آدم اعصابش خورد میشه!

بعد از خیلی دور خیلی نزدیک اخراجی ها بهترین فیلمی بود که دیدم! یه فیلمه همه جانبه و تاثیر گذار!

میگن کسی رو که خوابه میشه بیدار کرد اما کسی رو که خودشو به خواب زده نمیشه! چون یارو به عمد میخواد بیدار نکنه خودشو ولی بیداره دیگه... نه؟

تو سینما لحظه ی مهشر فیلم یکی زرتی(املاش همینه دیگه؟)بزنه زیره خنده!!!!!! فکر کننننننن!

همه دارن گریه میکنن! اون قسمتیش که تانک جلو می اومد و اون که پاش قطع شده بود داشت خودشو میکشید کنار یکی بخنده و دریوری بگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه آدم اینقدر بی رگ و ریشه؟ آخه تو که این چیزا حالیت نیست حداقل به قسمت هنری فیلم بنگر!

تو که اصلا حالیت نیست که جنگ چی بوده لا اقل به موسیقی فیلم گوش کن اونو که میفهمی؟

نه! شایدم اومدی اینجا که چیپسو پفکتو به اتمام برسونی! نه! شایدم اومدی با مثلا عشقت حال کنی!

خوبه دیگه پس بگو چرا ۲ یا ۳ بار یه فیلمو میری میبینی!

پ.ن :

۱.بار دومی بود که رفتم فیلمو ببینم اما ساکت تر از بار اول به فیلم نگاه میکردم!

۲.بابا فیلمم میسازین اینطوری بسازین! مجبور نیستین که توی یه سال ۵۰۰ تا فیلم کلید بزنین! برید ۱۰ سال فکر کنید یه فیلم درست و حسابی بسازین ! به خدا بیشتر بیننده جمع میکنه!

۳.اما اخراجی هارو از دست ندین .حتما تو سینما ببینید!

۴.عاشق خسته !حرفاتو درک کردم!بابا لااقل بگو چرا با این اسم میای؟ عاشق کی هستی؟ مگه عاشقم خسته میشه؟اصلا منو از کجا میشناسی؟! به جون خودم دارم خفه میشم بگو دیگه!!!!

نوشته شده در سه شنبه 1386/01/21ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


ستاره های مجازی اینجا که به پای ستاره های دیشبت نمیرسد!

اما همینکه مرا به یاد آنها می اندازد

احساس میکنم با آنها سخن میگویم!

دیشب با ستاره هایت سخن می گفتم

تو که به وسعت این ستاره ها همه جا هستی!

من تو را در ستاره ها میدیدم

و دلم میخواست بالا بیایم و در آغوش ستاره هایت آرام بگیرم!

چشمک میزدند به من یکی یکی

و انگاری هر سخنی را از زبان یکی از آنها میگفتی

من گیج شده بودم!

 کدامیک از همه قشنگ تر است؟

آن که از همه پر نور تر است حتما بیشتر سخن برای گفتن دارد

بگذار به پر نورترینشان نگاه کنم

نه

انگاری این یکی هم حرفی دارد

تو که همه جا هستی

این ستاره

آن ستاره

اینکه پرنور تر است

آن یکی که کوچکتر است

قبول نیست...

دیدی گمت کردم!

حافظ شیرازی ات دیروز حالی از ما گرفت

حالا با زبان حافظ شیرازی با ما سخن میگویی؟!

شنیدم.

قبول!

اما تو بگو

بگو که خودت همه چیز را حل میکنی!

تو بیا و مرا در آغوش بگیر

چند بار بگویم!

خسته شدم!

لا اقل کمی مرا در آغوشت آرام کن

بیا

من چشمانم را بستم

دستهایم را باز میکنم

درست است به وسعت ستاره های آسمان شبت نمیرسد

اما

من را هم در گوشه ای جا بده

من منتظرم

قلبم از همیشه تندتر میزند

انگاری این کوچولو هم فهمیده است می خواهی مرا در آغوشت بگیری

...

آرام شد

چه آرامشی!

ای کاش چشمانم باز نشود!

پشت پلکهایم سنگین شده است.

داری مرا میبری؟

چه خواب راحتی!

در آغوش ستاره ها

تا به حال کسی به این زیبایی برایم لالایی نخوانده بود!

ای کاش بیدار نمیشدم!

تو

دیشب

در آغوش ستاره هایت

برایم لالایی خواندی...!

ای کاش بیدار نمیشدم!

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/01/18ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


چگونه میشود هم خدا را داشت هم خرما را؟

 یعنی میگویید هسته ی خرما تو گلویم گیر میکند؟

خب اگر خدا باشد که نمیگذارد هسته ی خرما خفه ام کند!

اینطوری هم میشود خدا را داشت .  نه ؟؟؟ نمیشود؟

نه

فهمیدم

تو میگویی خدا را بی خرما خواستن عشق است؟

اما من مطمئنم که خدا هوای من و هسته ی گیر کرده را دارد...

خدایا تو بگو خرما را نخواهم؟

اصلا ولش کن خودت یک خرمای بی هسته برایم پیدا کن

این یکی اگر پیدا شد به این معنیست که تو پیدا کرده ای !

منم چشم بسته قورتش میدهم!

قول میدهم که اصلا ازش نپرسم هسته داری یا نه!

من فقط به تو ایمان دارم!

نگذار هسته ی خرما خفه ام کند!

......................

گذشت

امروز روزیست که تو خرمای خودت را جلوی پایم انداختی من درسته قورتش دادم

حالا

انگاری خرما هه هنوز پایین نرفته

هسته دارد؟

نه شک نمیکنم

باز هم از تو میخواهم

هسته ای  در نیمه راه گلویم گیر کرده است

نگذار خفه ام کند

من هم تو را میخواهم هم این خرمایی که برایم پسندیدی!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


نمی دانم چرا

                     دور می شوی از من 

                      و من

                              هنوز هم سر در گم به دنبالت می گردم

                              با دلی چرکین از کرده ی خود صدایت می کنم

                        و تو

                                همچنان مرا به سکوت دعوت میکنی

                       امشب

                               نه انگاری نمی شود مثل همیشه سجاده را ترک کرد

حسی مرا نشانده است

                                گوش کن ندای درونت را انگاری سکوت را شکسته است

 اما اینبار سخنی به خاموشی سکوتی دلنشین تر

باز هم سکوت ؟

اما انگاری سکوتت آرامم کرد!

نفسی راحت !

- به هق هق افتاده ای؟

 انگاری بار اول است که تو را با آغوش باز می پذیرد!

- نه بار اول نیست...

- بار آخر هم نخواهد بود؟

دوباره که صدایت بلند شد!

تو نگران نباش ...

مثل من و تو نیست که قلبش به اندازه ی مشت دستش باشد

- سرم را بالا نمی آورم مثل همیشه نمی توانم دعا کنم

همین که مرا آرام کرد کلی خجالتم داد

- اااااا وایسا

به همین زودی می خواهی بروی

دعا کن منتظر است تا صدایت را بشنود تو که فهمیده ای فقط خودش میتواند

خجالت نکش!

دعا کن!

باز هم سکوت می کند و به تمام درد دلم گوش میدهد...

امشب خیلی خوب فهمیدم که چرا تو با تمام بزرگی ات همیشه  مرا  به سکوت  دعوت میکنی...!

نوشته شده در شنبه 1386/01/04ساعت 9 قبل از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net