یه امتحان حسابان کافیه تا آدم زندگیش به مدت یک هفته فلج بشه!
ای واااااااای زندگی! در این یک هفته ندیدمت! حست نکردم!
یه نفس عمیق هم کافیه تا دوباره به زندگی برگردم!(البته نه به این سادگی)
با تمام بی توجهی که نسبت به این رشته دارم اما به خاطر اینکه معلمشو دوست دارم دلم میخواد... البته اون میدونه که من هنر میخوام! اما ای کاش یک بار به روم می آورد!
فقط کافی بود بگه: بی خیال!
بعد امتحان حسابان باید میرفتم به این انجمن!
به انجمن نویسندگان دعوت شدم! رفتیم تو! یه میز بزرگی که وسطش خالی بود فقط تو فیلما اونم تو شرکتا این میزا رو دیده بودم! دور میز همه ی اون کسایی که فکر میکردن که حالا که اینجا اومدن عجببب نویسنده ای هستن!من و دوستم رفتیم ردیف عقب نشستیم ما از قیافه ی اینا احساس کردیم که جای ما اونجا نیست!
نشستیم
- خانم ها تشریف بیارین پشت میز!
ـای بابا آقا همینجا خوبه!
-نخیر نزدیک ما باشین!
جلو رفتم و در دورترین نقطه از سخنران نشستم درست روبروش یعنی اون طرف اون میز بزرگ!پشت میکروفون! یه پارچ و لیوان خالی! یه بشقاب چینی خالی!!!!!!!!
آقای ...تشریف آوردن! همه باید بلند میشدیم!همه باید دست میزدیم واسه سخنران قبلی! من نه بلند شدم نه دست زدم! در یک لحظه نگاه کسی که وارد شده بود و بقیه به من جلب شد! چرا این یارو دست نمیزنه!با نگاهشون به من فهموندن که دست بزن! و من نا خود آگاه دستانم بالا رفت و یکبار بهم خورد و بعد مثل دست فلج شده ای به روی میز افتاد!
ااااا چی شد من که نمیخواستم دست بزنم!
از این همه سلام ضبط شده بر آداب رفت و آمد مردمان خسته ام! نا خود آگاه یاد این جمله افتادم!
من که داشتم با خونسردیه تمام به استاد شعر و قلم نگاه میکردم و او شروع کرد به صحبت!
وسطای حرفش بود که به گریه افتاد و همه به خنده! جالب بود! و من همین طور خونسردانه و بی تفاوت به چشمانش خیره شده بودم و او در تعجب اینکه من چقدر بی احساسم ! حتی مثل بقیه مسخره اش هم نمیکردم!
برای انجمن اسم انتخاب میکردن! کی اسم پیشنهاد میده؟
میکروفونمو زدم! گفتم: سکوت
-سکوت؟؟؟؟؟ما نویسندگان این کشوریم میخواهیم سخن بگوییم به بلندیه صدای عرشیان!
من را به لبخندی تمسخر آمیز وادار کرد! میکروفونو خاموش کردم! منتظر بود که من جوابی بدم!
بعد از چند ثانیه !
همه پیشنهاد اسم میدادن:ساقی ...باران...یاس...ادیب...چه اسم های مسخره ای!
انتخاب شد با رای گیری همه: باران!
انجمن نویسندگان باران!
.................
اول صحبت هاش شروع کرد به گفتن اینکه من عاشق خدام! من موحدم! شما نمیدونید که من چه قدر عاشق خدا هستم! دوباره به گریه افتاد!
ناخود آگاه این ابیات را زمزمه کردم:
عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید زکشتگان آواز
این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد!
تازه خبری از پشت تریبون!
خوب شد میکروفونم خاموش بود!
این آقای عاشق آخرای بحث شروع کردن به بد و بیرا گفتن از ناشر کتاب ها شون!ای بابا آدم عاشق که حرص مال نمیخوره !میخوره؟ تو اگه با عشقت نویسندگی میکنی پس چرا سر این چیزا به جلز و ولز میفتی؟
بگذریم ! زمان جلسه ی بعدی به اتفاق تعیین شد! روز زن!
خدایا به من توان بده در مقابل همه ی این رفتار ها فقط سکوت کنم و لبخند بزنم!
پ.ن:
۱.بلند نشدنم و دست نزدنم دلیل بر بی ادبی نمیشه! من هیچ کدوم از اون آقایون رو نمیشناختم و به حرفای قبلیه هم گوش نداده بودم پس دلیلی بر انجام این کارها نمیدیدم!
۲.من اصلا ادعا نکردم که خودم فلانمو اون اقا فلان! من فقط شرح دادم اون چیزی رو که دیدم!
۳.امتحان حسابانم ماکسیموم ۳ خواهد شد! خوب اینجوری خوندن همین چیزا رو هم داره دیگه خدایا زودتر خلاصم کن از این همه قاعده و فرمول که روحمو در زندانش با فشار جا دادم!(اشتباه نشه من این درسو دوست دارم اما فقط برای آشنایی و تفریحی نه در برنامه ای خشک و پر فشار که حتی عاشقان ریاضی رو هم زده کرده!)