آرامش
خدایا چی آفریدی دلم نمیاد گاز بزنم! امروز صبح قرار نبود برم مدرسه اما دیدم از دیشب بارون اومده حالا هم داره نم نم میاد ! همینجور که این سیب سبز خوشگلو گاز میزدم دوربینمو برداشتمو زدم بیرون! آروم آروم قدم میزدم! ساعت ۷ صبح ! چه قدر همه جا خلوت بود و خیابونا چه قدر وقتی خیس میشن قشنگ میشن! یه پیرمردی که نون بربری خریده بود و داشت زیر بارون قدم میزد! چه قدر بهم آرامش داد! چند وقتی بود که احساس میکردم اونقدر روم غبار گرفته که خودمم خودمو نمیبینم! اما امروز صبح چه قدر قشنگ با قطره های بارون غبار هامو شستی و بردی ! خدایی هیچ کس نفهمید که چه قدر خاک گرفته بودم و چه زود به من طراوت را برگردوندی! اونقدر سریع که خودمم نفهمیدم! احساس کردم امروز دلهای خیلی ها تمیز شد! بارون امروز یه بارون دیگه بود! این عکسو از تو پیاده رو گرفتم! پ.ن: ۱.ببخشید اگه ایندفعه واسه عکسا باید یه کم منتظر باز شدن بمونید! ۲.از من میشنوید هروقت بارون میاد از پشت پنجره نگاهش نکنید!برید زیرش! ۳.رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران میمانند! بعد از مدت زمانی به تهران اومدم و با دکتر شریعتی و بازرگان آشنا شدم دیدم که نه بعضی از آقایون کت و شلواری هم هستن که مومن هستن و آدمای خوبین اما حتما مسلمون شیعه هستن ! بعد از یه مدت به مکه رفتم اونجا با یه آقایی آشنا شدم که اهل تسنن بود و اونجا در همه ی کارها خالصانه به من کمک میکرد دیدم که نه اهل تسنن هایی هم وجود دارن که آدمای خوبی باشن اما حتما باید مسلمون باشن!!! بعد از سالها به اروپا رفتم و وارد یه مغازه شدم که دوربین بخرم به اون آقا گفتم که ارزون تر از این قیمت هم دارین؟ به من گفت آره! اون مغازه روبروی ما از همین دوربینا داره که هم کیفیتش بهتر از ماست هم ارزون تر از ما میده دیدم بابا چه اقای با صفایی! پس نه مسیحی هایی هم وجود دارن که ادمای خوبی هستن اما به هر حال باید خدا پرست باشن! بعد از مدت زمانی به چین رفتم و توی یه رستوران چینی کیف پولمو که کلی مدارک و پول توش گذاشته بودم جا گذاشتم و به فرودگاه رفتم قبل از پرواز دیدم که کیفمو نیاوردم به اون رستوران برگشتم و دیدم که یه پیر مردی سر میز ما نشسته و داره به کیف من نگاه میکنه رفتم جلو تا منو دید با اشاره گفت که بیا این کیف شماست من خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که خدا خیرت بده به من گفت من خدا رو قبول ندارم ...دیدم نه انگاری کسایی هم هستن که میگن خدا رو هم قبول ندارنو آدمای خوبین! پ.ن: ۱. اون آقای چینی خداست ! درسته میگه خدا رو قبول نداره اما انسانیتش عین خداست! و صد در صد یکی از بهترین بندگان خداست! خدا رو به ظاهر گفتن دلیل بر موحد بودن و خدا پرست بودن نیست !انسانهایی وجود دارن که احساس میکنن که خدا پرست نیستن اما در حقیقت خدا پرست و حتی مسلمان هستن !مسلمان بودن به اشهد گفتن نیست به درست زندگی کردنه! ۲.حرف اون کسایی که گفتن حرف زدن مهم نیست عمل کردن مهمه کاملا درسته !اما من اینجا در این وبلاگ فقط میتونم حرف بزنم که به بیشتر از این هم راضی نیستم چون دوست ندارم وبلاگم کلیشه ای بشه! ۳.این نقاشی هایی که تازه کشیدم خیلی بهم آرامش داد البته کشیدنش !! نمیدونم دیدنش هم واسه شما همینطوره؟ *ما پوستین را وارونه پوشیدیم* از درون خودمونو میخوره بیرونش مردمو آزار میده! اما اگر درست بپوشیم زندگی عشق نشاط زیبایی فکر برتر موفقیت نصیبمون میشه! اگر حقیقت اسلام را درک کنیم و محمدی زندگی کنیم! قرآن و نهج البلاغه بخونیم و نذاریم این دو گنج ارزشمند گوشه ی خونه هامون توی تاخچه هامون خاک بخورن ! مشکل ما اینه که زندگی رو یه چیز میدونیم و دین رو یه جای خیلی تنگ و تاریک توی ذهنمون که باید با زور و فشار وارد اون جای تنگ بشیم و همه هم میدونیم که ۹/۹۹ ٪ هم نمیتونیم! این خرافات تحت ویندوز که مسیر اصلیه زندگی رو از ما گرفتن رو بریزیم دور و مسیر اصلیه زندگی رو درک کنیم و با پشتکار و ایمان واقعی جلو بریم! به خودش قسم که اسلام چیزی جز زندگی و زیبایی هاش نیست! پ.ن: ۱.دایی جون حرفات شدیدا به دردم خورده! ۲.من و تو با این اسلام ناب محمدی و این تمدن غنی و ارزشمند به جاها خواهیم رسید اگر با عشق و هدفمند تلاش کنیم! ۳.بدبخت ترین مردمان آنهایی هستند که برای اصلاح مملکتشان به انتظار قهرمان نشسته اند. هنوز هم نمیدانم این همه چرت و پرت تازه با من چه نسبتی , چه حرفی دارند! راستی میدانستی از ما آدم ها میتوان مشتق گرفت؟ اگر دل به سوی چیزی میل کند مطمئنا عمل هم به همان سو میرود. نمیرود؟؟مگر این نیست که قلب ما دلتاایکس است و هنگامی که نمو میکند عمل ما یعنی دلتا وای را هم به همان اندازه نمو میدهد حالا واقعا چه کسی میتواند مشتق ماآدم ها را حساب کند؟ خوب میدانیم که فقط کسانی که فرمول های مشتق زندگی را به خوبی به خاطر سپرده اند به راحتی میتوانند مشتق بگیرند وای کاش ما هم در زندگی این فرمول ها را به خاطر میسپردیم ! هرکدام از ما در زندگی خود نقطه ی عطفی داریم هرکس وقتی میخواهد از گذشته اش بگوید قسمتی از دورانش را نقطه ی عطف زندگی اش میداند بعضی ها در دورانی از زندگی با تقعر به سمت پایین حرکت میکنند و بعد در یک لحظه که همان نقطه ی عطف زندگیشان است مسیر زندگی خود را عوض کرده و با تقعری بالا ادامه میدهند ... بگذریم! حالا شما بگویید زندگی ما ریاضی نیست؟ پ.ن: ۱.تعاریف و تشابهات مسخره ام را جدی نگیرید! ۲. این نوشته رو روز معلم به دبیر حسابانمون هدیه دادم و ایشون در پاسخ گفتند بهترین هدیه ای بود که در طول زندگی از کسی گرفته بودن! چشمامو بسته بودمو فقط تنفس میکردم عجب هوایی! -ماماااااااااااان کجایی؟؟؟ دوباره این بچه به نق زدن افتاد! دلم راضی نمیشود چشمانم را باز کنم ! می ایستم!با چشمانی بسته! انگاری صدایش قطع شد!!! -ماماااااااااان هنوز هم چشمانم بسته است ! با چشمانی بسته بلند صدایش میکنم! - چی میگی عزیزم ؟ من چشمامو بستم! برو قایم شو بیام پیدات کنم! -باشه مامان! -رفتی؟؟؟؟؟ ۱ ۲ ۳ ...........۱۰ اومدم! هنوز هم پلکهایم توان بلند شدن ندارد کجاااااایی گلم؟ -نمیگم که! -اااااااااا اگه حرف بزنی که میفهمم کجایی! -باشه مامانی من حرف نمیزنم!! سادگی این بچه مرا به تبسمی آرامش بخش وا میدارد -اووووومدممم!!!!!! ای ناقلا رفتی پشت اون افتابگردون بزرگه؟ بیا بقل مامان! وقتی او در آغوشم است چه قدر آرام میشوم -مامان! -جون مامان؟ -مامان خدا کجاست؟ .............؟؟؟؟؟؟؟؟ سکوت میکنم و دنبال جوابی که اگر کودک بودم قانعم میکرد! -مامان خدا رو میشه دید؟؟؟؟؟میشه صداشو شنید؟ -آره عزیزم -چه جوری؟ -سییییییس هیچی نگو ! چشماتو ببند! دستتو بده به من ! حالا با اون یکی دستت بکش روی گلهای آفتابگردون! خوب گوش کن! صدای قار قار کلاغها به گوش میرسید.......انگاری این آبشار هم صدا دارد!....صدای خش خش برگهای بلند افتابگردان! چه برگهای نرمی! نفس بکش! ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... .... ... ...... ...... .... ...... حالا آروم چشماتو بازکن هنوز هم صدا ها رو میشنوی؟ چی میبینی؟ هرچی میبینی و میشنوی خداست! لبخند زیبایش آرامترم میکند! -مامان! -جونم؟ -این مزرعه آفتابگردون هم خداست؟ -آره -چه خدای خوشگلی! پ.ن: ۱.هیچکی مثه خدای من خوشگل نیست! ۲. دوباره امتحان حسابان دادم! ۲۰ میشم!!!!! ۳.هر کاریم بکنم بازم کم میارم! تا حالا شده جلو خداتون تو با معرفتی کم بیارین؟؟؟!بار ها و بارها به طرز شگفتی دهنم بسته شده! به نظر من آرزو چیزیه که آدم هیچ وقت بهش نرسه اگه من برسم به آرزو هام اون دیگه آرزو نیست !هدفه. پس آرزو هام همیشه توی ذهنم میمونن چیزایی که حالا حالا ها برآورده نمیشه شاید روزی....اگه بیاد! پس نرگس جون من به جای نوشتن آرزو هایی که همیشه آرزو میمونن از هدفهام میگم! هدفهایی که اگه خدا بخواد بهشون میرسم! - یه هنرمند بزرگ بشم(بزرگ نه از نظر همه... اول از نظر خودم بعدشم اون) - افکارم رو خیلی راحت بتونم با هنرم عرضه کنم اونوقت دیگه نیاز نیست فریاد بزنم یا حتی سکوت کنم!این اثر منه که فریاد میزنه گاهی اوقات هم به جای من سکوت میکنه! - یه کاری کنم که پدر و مادرم بهم افتخار کنن و همیشه دعاهاشون همراهم باشه! - بتونم خودم و یک نفر دیگه رو تو زندگی خوشبخت کنم و بتونم اونو به کمال برسونم! - همه ی تلاشمو بکنم تا خودم و افرادی که میشناسم و نمیشناسم سعادتمند آخرت بشن(بازم به وسیله ی هنر و اثرم)! و ... پ.ن: ۱.همشو که نمیتونم بنویسم ! وبلاگم برای نوشتن هدفهام خیلی کوچیکه! ۲.دوست دارم در مورد هدفم و راه رسیدن به اون نظر بدید و کمک کنید! ۳. اینکه ار نظر خودم هنرمند بزرگی بشم به این معنی نیست که فقط خودم خودمو قبول داشته باشم نه یعنی اینکه به اون جایی که میخواستم رسیده باشم. ۴.نقاشی هامو اینجا میذارم اگه دوست داشتین ببینین و نظر بدید و لطفا بهم بگین که کدوما باز نمیشن و به قسمت پاستل گچ سر بزنید اگر رئالیسم میپسندید!
خیلی قشنگه! (اثر: ايتالو کالوين) *با تشکر از رها و فرشوشتر* ای واااااااای زندگی! در این یک هفته ندیدمت! حست نکردم! یه نفس عمیق هم کافیه تا دوباره به زندگی برگردم!(البته نه به این سادگی) با تمام بی توجهی که نسبت به این رشته دارم اما به خاطر اینکه معلمشو دوست دارم دلم میخواد... البته اون میدونه که من هنر میخوام! اما ای کاش یک بار به روم می آورد! فقط کافی بود بگه: بی خیال! بعد امتحان حسابان باید میرفتم به این انجمن! به انجمن نویسندگان دعوت شدم! رفتیم تو! یه میز بزرگی که وسطش خالی بود فقط تو فیلما اونم تو شرکتا این میزا رو دیده بودم! دور میز همه ی اون کسایی که فکر میکردن که حالا که اینجا اومدن عجببب نویسنده ای هستن!من و دوستم رفتیم ردیف عقب نشستیم ما از قیافه ی اینا احساس کردیم که جای ما اونجا نیست! نشستیم - خانم ها تشریف بیارین پشت میز! ـای بابا آقا همینجا خوبه! -نخیر نزدیک ما باشین! جلو رفتم و در دورترین نقطه از سخنران نشستم درست روبروش یعنی اون طرف اون میز بزرگ!پشت میکروفون! یه پارچ و لیوان خالی! یه بشقاب چینی خالی!!!!!!!! آقای ...تشریف آوردن! همه باید بلند میشدیم!همه باید دست میزدیم واسه سخنران قبلی! من نه بلند شدم نه دست زدم! در یک لحظه نگاه کسی که وارد شده بود و بقیه به من جلب شد! چرا این یارو دست نمیزنه!با نگاهشون به من فهموندن که دست بزن! و من نا خود آگاه دستانم بالا رفت و یکبار بهم خورد و بعد مثل دست فلج شده ای به روی میز افتاد! ااااا چی شد من که نمیخواستم دست بزنم! از این همه سلام ضبط شده بر آداب رفت و آمد مردمان خسته ام! نا خود آگاه یاد این جمله افتادم! من که داشتم با خونسردیه تمام به استاد شعر و قلم نگاه میکردم و او شروع کرد به صحبت! وسطای حرفش بود که به گریه افتاد و همه به خنده! جالب بود! و من همین طور خونسردانه و بی تفاوت به چشمانش خیره شده بودم و او در تعجب اینکه من چقدر بی احساسم ! حتی مثل بقیه مسخره اش هم نمیکردم! برای انجمن اسم انتخاب میکردن! کی اسم پیشنهاد میده؟ میکروفونمو زدم! گفتم: سکوت -سکوت؟؟؟؟؟ما نویسندگان این کشوریم میخواهیم سخن بگوییم به بلندیه صدای عرشیان! من را به لبخندی تمسخر آمیز وادار کرد! میکروفونو خاموش کردم! منتظر بود که من جوابی بدم! بعد از چند ثانیه ! همه پیشنهاد اسم میدادن:ساقی ...باران...یاس...ادیب...چه اسم های مسخره ای! انتخاب شد با رای گیری همه: باران! انجمن نویسندگان باران! ................. اول صحبت هاش شروع کرد به گفتن اینکه من عاشق خدام! من موحدم! شما نمیدونید که من چه قدر عاشق خدا هستم! دوباره به گریه افتاد! ناخود آگاه این ابیات را زمزمه کردم: عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید زکشتگان آواز این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد! تازه خبری از پشت تریبون! خوب شد میکروفونم خاموش بود! این آقای عاشق آخرای بحث شروع کردن به بد و بیرا گفتن از ناشر کتاب ها شون!ای بابا آدم عاشق که حرص مال نمیخوره !میخوره؟ تو اگه با عشقت نویسندگی میکنی پس چرا سر این چیزا به جلز و ولز میفتی؟ بگذریم ! زمان جلسه ی بعدی به اتفاق تعیین شد! روز زن! خدایا به من توان بده در مقابل همه ی این رفتار ها فقط سکوت کنم و لبخند بزنم! پ.ن: ۱.بلند نشدنم و دست نزدنم دلیل بر بی ادبی نمیشه! من هیچ کدوم از اون آقایون رو نمیشناختم و به حرفای قبلیه هم گوش نداده بودم پس دلیلی بر انجام این کارها نمیدیدم! ۲.من اصلا ادعا نکردم که خودم فلانمو اون اقا فلان! من فقط شرح دادم اون چیزی رو که دیدم! ۳.امتحان حسابانم ماکسیموم ۳ خواهد شد! خوب اینجوری خوندن همین چیزا رو هم داره دیگه خدایا زودتر خلاصم کن از این همه قاعده و فرمول که روحمو در زندانش با فشار جا دادم!(اشتباه نشه من این درسو دوست دارم اما فقط برای آشنایی و تفریحی نه در برنامه ای خشک و پر فشار که حتی عاشقان ریاضی رو هم زده کرده!)
الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!


![]()
![]()
![]()
ای کاش ما مثل تابع ها اسیر نبودیم تابع ها همیشه اسیر متغیر خودشان هستند که بیشتر مواقع x متغیر تابع است اما این x میتواند به شکلهای مختلفی ظاهر شود مگر ما آدم ها تابع نیستیم مگر ما مثل آنها اسیر نیستیم مگر این x نفس ما نیست که ما اسیرش هستیم! ای کاش ما آدم ها تابع نبودیم ای کاش میشد از زندگی خود حد بگیریم اگر این متغیر به هر سمتی میل کند حد ما چه قدر میشود؟ به فرض که x یعنی نفس ما به سمت خوبی ها میل کند حالا چه با مقادیر کمتر چه با مقادیر بیشتر البته برای بعضی ها هم مهم است چون ممکن است بعضی آدم ها مثل براکت ها با کمی عقب و جلو کاملا حد زندگیشان تغییر کند اما آدم نباید براکت باشد بعضی ها آگر با مقادیر حتی خیلی کم به اندازه ی ابسیلون به سمت خوبی ها میل کنند همان کمی مقادیر کمتر هم برویشان اثر میگذارد و بسیار حدشان متفاوت میشود آره خوب نیست آدم براکت باشد نمیشود که کمی عقب و جلو در مقدار میل کردن تمام حد زندگی ما را عوض کند!![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |

