تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












از هزاران پروانه ای که اطرافم میچرخید یک پروانه را میدیدم

و

هزار بار همه را سرزنش میکردم که چرا این پیله ها سر باز نمیکنند و پروانه ی خوشبختی  مرا به پرواز در نمی آورند!

 غافل ازینکه پروانه ها بالای سر من در حال گردش بودند و این

 من

 بودم که حتی یک بار سعی نکردم سرم را رو به آسمان کنم و چشمهایم را باز تا هزاران پروانه ای که در اطرافم میچرخید را ببینم!

حالا با دیدن این همه پروانه فقط میخواهم به خاطر دادن یکی از آنها به اندازه ی تمام پروانه هایی که دادی تشکر کنم چرا که به جا آوردن شکر حتی یکی از این پروانه ها به اندازه ی تمام عمرم زمان میخواهد...

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


از اونجایی که دو روز پیش روز جهانی چپ دست ها بود و هییییییییچکی این روزو به من تبریک نگفت فهمیدم که دوستان بی اطلاااع بودن ازین قضیه ...!!!! بله!

با دو روز تاخیر این روز رو به همه ی چپ دستها از جمله خودم تبریک میگم..!

                                                                                            "چپ دست"


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش‌آموز همین کلاس بود. همیشه لباس‌هاى کثیف به تن داشت، با بچه‌هاى دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23ساعت 9 بعد از ظهر توسط | |


خدایا!

چه حکیمانه بهم ثابت کردی !

آرام آرام...خودم را هم گم کرده ام! چه برسد به خالقم را!

بهم گفتی:

هی !

     تو

       تو هیچی نیستی!

نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 11 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


میگی اگه میخواین باهام حرف بزنین نماز بخونین اگه میخواین باهاتون حرف بزنم قرآن بخونید!

پس چطوریه که خیلی ها نماز خون هستن اما قرآن خون نه!

حرف زدن واسه همه خیلی راحته مخصوصا اگه کسی باشه که به حرفاشون گوش بده و تا وقتی نخوان سکوت کنه! حالا کی میخوان؟ خدا میدونه!

نماز خوندن آدمو آروم میکنه! چون تو حرف میزنی و یکی هست که به حرفات دقیق گوش میده! این سکوتش! دیوونم میکنه! چه صبری داری...

دیشب ماهتو تو آسمون دیدم! ماشین تو اتوبان حرکت میکرد و هرچی میرفت بازم ماهت با من بود! انگاری این ماشین ها بودن که میخواستن با تکنولوژی و سرعتشون از ماه دور بشن! اما بی فایده بود ماه همچنان بود و من دیوانه وار نگاهش میکردم! وقتی به ماهت نگاه میکنم انگاری از نو عاشق شدم! قلبم تند تند میزنه...!

*احساس میکردم دارم ازت دور میشم! اما این ماهت دوباره منو دیوانه کرد...!!!!!!!!

ظهر بود.
ابتداي خدا بود.
ريگ زار عفيف
گوش مي كرد،
حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد.
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك.
لكلك
مثل يك اتفاق سفيد
بر لب بركه بود.
حجم مرغوب خود را
در تماشاي تجريد مي شست.
چشم
وارد فرصت آب مي شد.
طعم پاك اشارات
روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت.

باغ سبز تقرب
تا كجاي كوير
صورت ناب يك خواب شيرين؟

                            سهراب سپهری

نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net