تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












من اومدم...

حالا دیگه خیلی آرومم...

       خیلی...

نگرانی هیچ کاری رو ندارم

چون بهم گفته شد

برو

برو خونتون

همه چیز با ما

خیالت راحت

آخه من فقط دو تا هفت بار دور خونت گشتم...

فقط هفت بار از کوه رفتم بالا...

فقط دو تا نماز...

فقط همین؟

همه چیز تمومه؟؟!

وقتی ببینی به همین سادگی همه چیز تمومه اونوقته که دلت میخواد پرواز کنی طواف کردن که چیزی نیست حاضری دور مکه واسش بگردی...

خدایا دورت بگردم

بگردم؟

چند دور بگردم؟

هفت دور بگردم؟

میگردم...

هرچه قدر بگی میگردم...

الله اکبر       الله اکبر       االله اکبر ...

اونجاست که دلت میخواد از حالت خاصی که داره جیغ بکشی و بگی

 خداااااااااااا دوست دارم...

بین این همه آدم که  اطرافت راه میرن

 بدنت به هزار تا آدم میخوره و تو اصلا نمیفهمی

جلوت سیااااه(مثل زغال)

 پشتت سفید(مثل برف)

 هرکی  یک جور

 با یه صدای جدا

 با یک لحن جدا

با یک زبان جدا 

اما همه یک چیز میگن

هیچ صدایی با صدای دیگری تداخل نداره

یکی ذکر میگه

یکی دعای فرج میخونه

یکی میگه تا بقیه بگن

واااای که این همه صدا هیچ همهمه ای ایجاد نمیکنه

تو همه ی دعا ها و حرفارو تک تک میشنوی و از هیچ کدوم غافل نمیشی

تازه دعای خودتم زمزمه میکنی...

این همه آدم

فقط بوی عطر کعبه میاد

فقط!

به اون پارچه ی سیاه نگاه کنی خدا می بینی

بالا سرتو نگاه کنی ماه می بینی

پس بازم خدا می بینی

وای دو تا چیز خوشگل که من عاشقشم با هم جمع شده

ماه و کعبه...

چه صفایی

وصف شدنی نیست...!

پ.ن:

۱.انشاالله قسمت همه بشه...اما اگه هم نشه...کعبه همین جاست...خدا به دل ها سرک میکشد...

۲.خیلی حرف زدم اما تموم نمیشه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


دو روز دیگه مونده...

تا من پرواز کنم و بالهامو به سمت جایی حرکت بدم که واسم وادی آرامشه...

تا بتونم آروم بشینمو به خودم ...به بال هام... به وسعتش ...به توانش... به اینکه چقدر قدرت پرواز داره ...

         فکر کنم

به همه چیز فکر کنم...

به این که این منم...اگه هنوز منم...که هیچی...اگه من نیستم...پس چیم؟...اگه تو ام؟که عالیه...اگه تو نیستم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برم که دیگه من نباشم...و برگردم...

پ.ن:

۱.هیچ فقط به یادم باشید...تو این سفر به یادتونم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


زمان میگذره

و

این زمزمه ی لحظه هاست که میگه بنویس...

تا دوباره جون بگیره اون آسمون و ستاره هاش برق بزنه ...

هرچی میگم امشب هوا خیلی گرفته

                         ستاره ای پیدا نیست...

نه بنویس ...!

نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


به نام او که هرچه دارم از اوست

اول بگم که چون فقط میخوام بعد این همه وقت شروع کنم دارم مینویسم وگرنه میدونم که شاید مطلبم خوب نباشه یا اصلا به درد بخور نباشه چون یه حس شخصیه...!

۲روز از کنکور گذشته!

الان جوابارو دیدم!

بدتر از همیشه چون سخت بود!

به هر حال تموم شد!

میدونم که خدا خودش تو بدترین موقعیت ها بهترین شرایط را ایجاد میکنه!کاری که تا حالا کرده و حس کردم!!!!!!

حالا زیادم بد ندادما اما بدتر از آزمونام شد یعنی تواناییم بیشتر بود...!

همیشه با اعتماد و اعتقاد به خدا اطمینان داشتم که در نهایت موفق خواهم بود...!

و این اعتماد روحیمو ساخته و میسازه...!!!!!

                                                             یا حق

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


                   زندگی

                              سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممم........!

نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 9 قبل از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net