نمیدانم روزهای خوشحالی ام را برای فرداهایی که نمیشناسمش ذخیره کنم
یا که نه
بگذارم گذر زمان فرداهایم را غیر منتظره روبرویم قرار دهد
و من به ناچار آنها را در آغوش بگیرم و سلامش کنم
بیا
تو همانی هستی که خودم انتخاب کرده بودم
دلهره های نشناختنش بی خبر بودنش ندیدنش حتی انتظارش مدام گوشزدم میکند که این روزهای بی دردسر را قدر بدان ...
چرا؟
مگر تو نمیدانی چه سفره ای برایت چیده اند؟
مگر خودت وسایلش را مهیا نکرده ای؟
پس چرا مدااام از چیزی که خودت خواستی وحشت داری!
از صورت هایی که میشناسی اما ندیده ای!
از اسم هایی که آشناست اما نشنیده ای!
از استقبالی که انتظارش را داری اما به وجودش یقین نداری!
چرا پذیرفتن سختی چیزی که خود خواستی هم سخت است؟!
خدایا!
دلهره هایم را پایان ده...
و به من توانی بده تا بپذیرم خوشی و نا خوشی آنچه را که خودم انتخاب کرده ام!
پ.ن:
۱.یه دفعه نوشتمش...نتونستم جلوشو بگیرم...امیدوارم منظورمو فهمیده باشی!