باهم تنها شدیم
تنهای تنها
زیر نور ماه
و من از یه اتفاق بزرگ داغون بودم
بهم گفتی چیه؟گفتم تنهام
گفتی بیخیال همه
من باهاتم
بازم تنهایی؟
گفتم آره
اونجا بود که تمام وجودم رو به آغوش گرفتی و اونقدر گرمم کردی
که گفتم
گور بابای همه تو که باهامی...
چند روز بعد خدا بهم یه هدیه داد یه هدیه ی بزرگ...
و از این خاطره سالها میگذره و من هنوز یک لحظه تنها نشدم...
پ.ن:
۱.خاطره جان مرسی از دعوتت ولی من الان فقط یه قانون مهم تو ذهنمه که تجربه ی تلخش هنوز رنجم میده
راز های زندگیت رو فقط به پدر و مادر و همسرت بگو...فقط...فقط!!!!!!!!!!
مگر خوشبختی چیست؟
جز لبخندی که از اعماق درونم احساس میشود؟
لبخندی که گاه به دلخواهم آشکار میشود
گاه نمیشود
و این عین داراییست
عین خوشبختی
و چه زیباست که در دستان من است
خوشبختی
۱.سال جدیدم تازه آغاز شده است شنبه ۱/۱/۱۳۸۸
این روزهای اول بهار ۸۸
بهاری سرشار از امید
و من زنده بودنم را از این روزهای زنده میگیرم
روزهای سبز
سبز سبز
تازه به تازگی اکسیژن
اما بهار من
بی اکسیژن است
کم نفس شده ام
و من
سرشار از بی اکسیژنی ام
صدای این بهار مدام به گوشم تلنگر میزند
من آمده ام تا زنده کنم
تو را
و فقط تو را
همه ی این بودن ها برای توست
و سبز کنم این همه خاکستری را
تا تو سبز بودنم را بیاموزی
امیدم را نا امید مکنید
بگذارید دیدگانم میوه ی این شکوفه های زیبا را ببیند
مرا همین کافیست...