تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












خدای متعال انسان را بگونه ای آفریده که بفهمد و اراده کند. هرچه فهم بالاتر باشد اراده بیشتر است. وقتی انسان خواب است فهم او تعطیل است و اراده اش هم. وقتی شهوت یا غضبش طغیان می کند فهمش تعطیل می شود و کر و کور می شود در نتیجه اراده اش هم کم رنگ می شود.

گرایش قدرت پرستان به انسان هایی است که بی اراده تر باشند تا راحت تر بتوانند با آنها کار کنند و مانند ابزاری کاملا مطیع در اختیارشان باشند. برای تحقق این مقصود لازم است فهم مردمان تعطیل شود بخاطر نسبتی که بین فهم و اراده هست. این دقیقا برخلاف مسیر انبیاء و اولیاء است. آنها می کوشیدند فهم آدمی هرچه بیشتر تقویت شود تا اراده اش نیز اشتداد یابد.

قدرت طلبان برای تحقق حاکمیت بی چون و چرای خویش هم سعی می کنند نیروهایی تربیت کنند که نیاندیشند هم از دوگروه نیرو استفاده می کنند: نیروهایی که از فهم مرخصند و نیروهایی که خودشان را به نفهمی بزنند. گروه اول برای قدرت طلب سیاهی لشکرند اما گروه دوم مهره هایی کلیدی هستند که دیگر نیروها را توجیه می کنند. گروه اول خیلی فرقی بین سیاه و سفید نمی بینند. گروه دوم می بینند سیاه است ولی اگر به آنها بفرمایند بگویید سفید است می گویند چون شما می فرمایید پس سفید است. گروه اول ابلهند و گروه دوم ابله تر. زیرا ابله ترین آنست که به فهم خویش بنا بر فرموده بخندد

                                

                                                                                               "استاد"

پ.ن:

1.فقط واسه پگاه خانوم(اکنون) بزرگ نوشتم.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 11 قبل از ظهر توسط چپ دست|


خدایا بیا این نخ خیمه شب بازیتو بگیر

هرجور که میخوای منو برقصون

من دیگه حالشو ندارم

هرکاری کردی خودت کردی!

پ.ن:

۱.چقدر مبهم شده این روزها!

نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 8 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


خدایا یادته یه شب

باهم تنها شدیم

تنهای تنها

زیر نور ماه

و من از یه اتفاق بزرگ داغون بودم

بهم گفتی چیه؟گفتم تنهام

گفتی بیخیال همه

 من باهاتم

بازم تنهایی؟

گفتم آره

اونجا بود که تمام وجودم رو به آغوش گرفتی و اونقدر گرمم کردی

که گفتم

گور بابای همه تو که باهامی...

چند روز بعد خدا بهم یه هدیه داد یه هدیه ی بزرگ...

و از این خاطره سالها میگذره  و من هنوز یک لحظه تنها نشدم...

پ.ن:

۱.خاطره جان مرسی از دعوتت ولی من الان فقط یه قانون مهم تو ذهنمه که تجربه ی تلخش هنوز رنجم میده

راز های زندگیت رو فقط به پدر و مادر و همسرت بگو...فقط...فقط!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 9 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


من خوشبختم

مگر خوشبختی چیست؟

جز لبخندی که از اعماق درونم احساس میشود؟

لبخندی که گاه به دلخواهم آشکار میشود

گاه نمیشود

و این عین داراییست

عین خوشبختی

و چه زیباست که در دستان من است

خوشبختی

پ.ن:

۱.سال جدیدم تازه آغاز شده است شنبه ۱/۱/۱۳۸۸

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


خیلی خوب شروع شد

این روزهای اول بهار ۸۸

بهاری سرشار از امید

و من زنده بودنم را از این روزهای زنده میگیرم

روزهای سبز

سبز سبز

تازه به تازگی اکسیژن

اما بهار من

بی اکسیژن است

کم نفس شده ام

و من

سرشار از بی اکسیژنی ام

صدای این بهار مدام به گوشم تلنگر میزند

من آمده ام تا زنده کنم

تو را

و فقط تو را

همه ی این بودن ها برای توست

و سبز کنم این همه خاکستری را

تا تو سبز بودنم را بیاموزی

امیدم را نا امید مکنید

بگذارید دیدگانم میوه ی این شکوفه های زیبا را ببیند

مرا همین کافیست...

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست|


اعتقاداتم را گل کردم

ورز دادم

وبا آن عشق ساختم

و حالا این عشق است که همچون قلعه ای 

 از من

و اعتقادم

محافظت میکند...

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 11 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


چه دل نشین و ساده نشستند کنار هم

واژه ها

و چه آسان به من چشاندند  زیبایی آرامش را

لذت نعمت را

تلخی بی نعمتی را

سکوت بی درکی را

درد نفهمی را

شور شناخت را

فهم اشاره ها را

همه را

همه را

به من آموختند

واژه ها...

پ.ن:

۱.گاها یک جمله یک کلمه مسیر زندگی ام را تغییر داده است !

مثل همین...

همین دیروز

یا

سالها پیش

یا همین فردا

خدا میداند...

من خودم را در مسیر واژه ها قرار داده ام.

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


خدایا شکرت به خاطر دادن یک گل زیبا

 که بوی خوشش مستم میکنه

گلبرگهای لطیفش آرومم میکنه

زیباییش خوابم میکنه

خدایا شکرت

خدایا شکرت به حاطر همه ی داشته هایی که تو مشتمه

که لذتشو میبرم

که میفهممش

 به خاطر همه داشته هایی که ندیدمشون

به خاطر  اون ستاره هایی که واسم تو آسمون کاشتی و من هنوز پیداشون نکردم و نچیدمشون!

راهنمایی بده تا زودتر پیدا شن!

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 10 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


 خدا سلام

من اومدم

کارت دعوت دارم

بیام تو؟

....

ااااااااااای جاااااااان

چه حالی میده این مهمونی.... !!!

پ.ن:

۱.این عکسارو گذاشتم که وقتی دلتون به قارو قور میفته صداش بلند تر شه...آزار دادن روزه دار بیشتر از ایییییین؟؟؟؟؟


خدایا

گفتی به عهدت پایدار باش وگرنه...

حالا

عهد شکنی کردم

یعنی رو حرفت هستی؟؟؟؟

پ.ن:

۱.دعا کنید خدا از حرفش بگذره...

۲.اون قالبه خیلی دلگیر بود...

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/10ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


سلام فرشته کوچولو

با تو کاری ندارم

با خدام حرف دارم

خدا

میخوام بیای پایین

دیگه خسته شدم

بیا پایین

تا یه کم بغلت کنم

می خوام بوت کنم

می خوام لمست کنم

ازینکه هستی ولی جلوم نیستی

ازینکه حست میکنم اما لمس نمیشی

ازینکه جلوی دیده هامی اما نمی بینمت

یه کم خسته شدم

برای چند لحظه

بیا بغلم

می خوام فشارت بدم

می خوام گرم بشم

...

فرشته کوچولو گفت

خدا اومده که بغلت کنه

مامانم اومد بغلم

رفتم بغلش

حالا دیگه تو بغل خدام بودم

هی فشارش دادم

هی بوش کردم

لمسش کردم

اومدم بگم خدا اینو میخوام

حالا که تو بغلتم اونو می خوام

دستم تو دستاش بود

یه نگاه به دستای اون کردم

یه نگاه به دستای خودم

به اینکه شکل دستای خودمه

یه لحظه نا امید شدم

تو که شکل منی

تو که کاری که من می خوام نمیتونی انجام بدی

تو

بوی انسان میدی

بوی زمینی بودن

برو تو خدای من نیستی

جدا شدمو سرمو بالا کردم

خدا

نمی خوام لمست کنم

خدای من باید اون بالا باشه

از همه بالاتر

از همه بزرگتر

نمی خوام ببینمت...

فقط

میخوام

حست

کنم.

                                                    "  مهسا "

پ.ن:

۱.حس جالبیه...خیلی...

نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


آخه بابا چتونه؟؟

چرا یا این ورین یا اونور؟

چرا متعادل نیستین؟؟

بابا اسلام دین تعادله

چرا این فکرا رو رها نمیکنید ؟

بذارین این روح پر بکشه

بذارین بره....شاید رفت یه جای بهتر نشست

به خودتون قابلیت انعطاف بدین

بذارین این فکر به چیزی غیر از عقیده ی همیشگیتونم سرک بکشه...

بذارین بره ...حالا نخواستین دوباره بکنیدش تو همون  سوراخی که میخواین...

چرا من باید وقتی تو خیابون یه قیافه ی ناجور میبینم سری به دوستم نشونش بدم؟؟؟؟؟؟؟

چرا تو بعد یک سال که منو ندیدی و میخوای روبوسی کنی قبل سلام میگی این چیه سرت کردی؟؟؟

آخه من که تا چند ماه پیش این چادر سرم نبود!!!!!!

حتما یه چیزی فهمیدم که حالا سرمه...

تو اینو نمیفهمی؟؟؟؟؟؟

تو که به نگاهت اجازه نمیدی چیزی غیر از عقیده ی خودت ببینه چه جوری ادعای روشن فکریت میشه؟

تو به نگاهت آزادی نمیدی؟؟؟!!!!!!! اسیرش کردی...!!!؟دیگه چه برسه به فکرت!!!

بذارین این روحتون یه بار بره پیش کسی که مثل شما نیست!!!!!!

شما اول این فکر رو آزاد کنید....این روح رو...این چشم ها رو...گوش هارو...

اونوقته که احساس آزادی می کنید...

اونجاست که وقتی پای عقیدت می ایستی ارزش داره!!!

عقیده ای که حبس شده باشه و خاک خورده باشه بی ارزشه...

چه زیبا گفت اون عزیز: اگر کسی امروزش مثل دیروزش باشه باخته...!!!!!

واقعا باخته...!

پ.ن:

۱.واقعا خستم...از این همه افراط و تفریط...دیگه خط وسطی باقی نمونده...محو شده...

همه میگن آقا میای طرف فکر ما؟؟؟؟؟؟نمی یای؟؟؟پس برو گمشو..!!!!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 11 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


چیز ها دیدم روی زمین

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پر پر میزد

نردبانی که در آن عشق میرفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون میکوبید

ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود

کاسه داغ محبت بود

بره ای را دیدم بادبادک میخورد

من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی را دیدم سیر...

                                                     

                                                             "سهراب"

نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست|


من اومدم...

حالا دیگه خیلی آرومم...

       خیلی...

نگرانی هیچ کاری رو ندارم

چون بهم گفته شد

برو

برو خونتون

همه چیز با ما

خیالت راحت

آخه من فقط دو تا هفت بار دور خونت گشتم...

فقط هفت بار از کوه رفتم بالا...

فقط دو تا نماز...

فقط همین؟

همه چیز تمومه؟؟!

وقتی ببینی به همین سادگی همه چیز تمومه اونوقته که دلت میخواد پرواز کنی طواف کردن که چیزی نیست حاضری دور مکه واسش بگردی...

خدایا دورت بگردم

بگردم؟

چند دور بگردم؟

هفت دور بگردم؟

میگردم...

هرچه قدر بگی میگردم...

الله اکبر       الله اکبر       االله اکبر ...

اونجاست که دلت میخواد از حالت خاصی که داره جیغ بکشی و بگی

 خداااااااااااا دوست دارم...

بین این همه آدم که  اطرافت راه میرن

 بدنت به هزار تا آدم میخوره و تو اصلا نمیفهمی

جلوت سیااااه(مثل زغال)

 پشتت سفید(مثل برف)

 هرکی  یک جور

 با یه صدای جدا

 با یک لحن جدا

با یک زبان جدا 

اما همه یک چیز میگن

هیچ صدایی با صدای دیگری تداخل نداره

یکی ذکر میگه

یکی دعای فرج میخونه

یکی میگه تا بقیه بگن

واااای که این همه صدا هیچ همهمه ای ایجاد نمیکنه

تو همه ی دعا ها و حرفارو تک تک میشنوی و از هیچ کدوم غافل نمیشی

تازه دعای خودتم زمزمه میکنی...

این همه آدم

فقط بوی عطر کعبه میاد

فقط!

به اون پارچه ی سیاه نگاه کنی خدا می بینی

بالا سرتو نگاه کنی ماه می بینی

پس بازم خدا می بینی

وای دو تا چیز خوشگل که من عاشقشم با هم جمع شده

ماه و کعبه...

چه صفایی

وصف شدنی نیست...!

پ.ن:

۱.انشاالله قسمت همه بشه...اما اگه هم نشه...کعبه همین جاست...خدا به دل ها سرک میکشد...

۲.خیلی حرف زدم اما تموم نمیشه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


دو روز دیگه مونده...

تا من پرواز کنم و بالهامو به سمت جایی حرکت بدم که واسم وادی آرامشه...

تا بتونم آروم بشینمو به خودم ...به بال هام... به وسعتش ...به توانش... به اینکه چقدر قدرت پرواز داره ...

         فکر کنم

به همه چیز فکر کنم...

به این که این منم...اگه هنوز منم...که هیچی...اگه من نیستم...پس چیم؟...اگه تو ام؟که عالیه...اگه تو نیستم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برم که دیگه من نباشم...و برگردم...

پ.ن:

۱.هیچ فقط به یادم باشید...تو این سفر به یادتونم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


سلااااااام!

این وبلاگم خوب از رونق افتادااااا!!!!!!!

بابا هنوز ۱سال نشده که تنهاش گذاشتم!!!!!

عجب بی معرفتایی هستییین!

شیطونه میگه تک تک اسم ببرم کیا این ورا میومدنو دیگه خیلی وقته ...!

نمیدونم دعام کردین یا نه! اما فعلا که خدا بارونه رحمتشو فقط رو سر من ریخته!

صدای شر شرشو هنوز احساس میکنم!

و فراموش نخواهم کرد که بوی نم نم بارانش بود که اینگونه از خود بی خودم کرد!

بویی که تا یاد دارم در یادم باقی خواهد ماند!

اما امشب!

یکی از بهترین شبهای بارانی ام بود!

قبل از باران

خشکی هوای این چند وقته هر دومان را خفه کرده بود!و این من بودم که به امید باران دستهای خشک شده اش را نگاه میکردم!

خودش میگفت تحملم کن!این چند وقته  خشکی زده ام!

خودش به من گفت امشب باران می آید اما خشکی بی حوصله اش کرده بود!

من که از شب بارانی امشب با خبر بودم سکوت کردم و به انتظار باران نشستم!

.

.

 

بوی نم نمش کم کم احساس میشد!

.

.

 او که دیوانه شده بود به زیر باران رفت!

.

 و آنقدر ماند...!

.

 

تا

.

 حسابی بارانی شد!

......     .........    ..........   ............   ..............

حالا این فقط من نبودم که به بارانش ایمان داشتم او هم مثل من زیر باران خیس شد!

 

                                                                                                           (چپ دست)

نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/13ساعت 10 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


از هزاران پروانه ای که اطرافم میچرخید یک پروانه را میدیدم

و

هزار بار همه را سرزنش میکردم که چرا این پیله ها سر باز نمیکنند و پروانه ی خوشبختی  مرا به پرواز در نمی آورند!

 غافل ازینکه پروانه ها بالای سر من در حال گردش بودند و این

 من

 بودم که حتی یک بار سعی نکردم سرم را رو به آسمان کنم و چشمهایم را باز تا هزاران پروانه ای که در اطرافم میچرخید را ببینم!

حالا با دیدن این همه پروانه فقط میخواهم به خاطر دادن یکی از آنها به اندازه ی تمام پروانه هایی که دادی تشکر کنم چرا که به جا آوردن شکر حتی یکی از این پروانه ها به اندازه ی تمام عمرم زمان میخواهد...

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

                                        خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده...

 

پ.ن:

۱. یهو دیدین این سه چهار تا پست آخرو حذف کردم....خدا رو چه دیدی!

۲. التماس دعا داریم ! خانوما و آقایون اون بالا مالا ها که رفتین یه یادی هم از ما بکنید...!

نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 10 قبل از ظهر توسط چپ دست|


ببخشید دیگه! عشقمون کشید که این تریپی قالب بذاریم ! و بازم ببخشید که من مدام قالب عوض میکنم! فکر کنم واسه روحیم خوبه! مخصوصا این یکی!!!!!

اینم واسه یکی که خیلی قرمز دوست داره!


گاهی وقتا نباید منتظر باشی تا یکی که بهترینه بیاد سراغت!

                 فقط کافیه خودت بهترین باشی!

                                        اونوقت بهترین ها خودشون میان!

پ.ن:

۱.دیدم کسایی رو که دغدغشون تو زندگی اینه که دنبال بهترین ها باشن غافل از اینکه خدا میگه:

* قطعا زنان مومن را برای مردان مومن و زنان خبیث را برای مردان خبیث آفریدیم...*

۲.یکی نیست بیاد به من بگه چرا چند وقته دریوری مینویسی؟؟؟؟؟؟؟؟نبود؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


احساس میکنم وقتی تمام وجودم را دوست داشتن فرا میگیرد چنان به خود و وجود خود و دنیای خود میچسبم که توانایی حرکت ندارم

 دست و پایم را چسب زده  ای و تمام وجودم را به هم فشرده ای یا اینکه طنابی شده ای که دست و پایم را از پشت بسته ای انگار توانایی فریاد را هم ندارم

من آزادی می خواهم

میخواهم آن قدر چرخ بزنم و دست هایم را باز کنم تا بالا روم

 اما با این چسبندگی احساس میکنم مرا به شدت روی این زمین خاکی نگه داشته ای

 انگاری قبل تر ها احساس میکردم چشمانم را که میبندم دست هایم  باز میشود و آنقدر سبک میشوم که نا خود آگاه بالا میروم

هی کجایی کودکی!

 کجایی تا با تمام عشقت به این دنیای مثلا زیبا دوباره پر بزنی و در خواب تمام آسمان را پرواز کنی!

حتی در خواب هم لذت میبری

اما تو ای دل

تویی که با طنابی چسبناک تمام وجودم را بسته ای

آزادم کن که دیگر توانایی این اسارت خفت بار را ندارم

تویی که میتوانی به اندازه ی این آسمان بزرگ شوی

تو هم

خودت را آزاد کن

 و آنقدر وسعت یاب که با تمام عشقی که داری لحظه ای وابسته نشوی!

تا بتوانی به آسانی دستهایت را باز کنی و آن قدر چرخ بزنی و  اوج بگیری...

به من کمک کن من میخوام فقط به تو برسم!

پ.ن:

۱. گاهی وقتا از خودم بدم میاد که چرا وقتی یکی رو دوست داری بهش وابسته میشی!؟!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعت 1 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


چرا هروقت می خوام صدات کنم نا خود آگاه سرم بالا میره ؟

چرا هر وقت میخوام دستمو طرفت دراز کنم نا خودآگاه دستم به سمت بالا میره؟

واسه اینه که من دلم میخواد تو بالا تر از من باشی واسه اینه که من میخوام تو خدا باشی!

 با همه فرق داشته باشی

از من برتر باشی

 که بندگیتو کنم

 که ازین پایین صدات کنم

 با اینکه  هر لحظه به خودم میگم

 هی این خدا همین جاست

 از رگ گردنت نزدیک تر

 اما...

بازم میگم

تو باید بالاتر از من باشی

تا باهات حال کنم!

تا حس کنم که یکی هست که از همه بیشتر با منه!

پ.ن:

۱.نمیدونم چرا حرفی برای گفتن نداشتم تا اینکه...

۲.این نظر سنجی که کردم خیلی اصولیه ها واسه همین نتیجش برام مهمه....واسه همین بازم صبر میکنم ببینم کسی دیگه نظر نداره!

۳.شاید کامنت نذارم اما وبتونو میخونم اگه به وبم میاین که کامنت براتون  بذارم شرمنده من این تریپی نیستم! نیاین بهتره!

 ۴. این آهنگ خیلی دور خیلی نزدیکه...! از وبلاگ مثبت بی نهایت با اجازه ی نوشین جون برداشتم! حالشو ببرین من که با این آهنگ دیوونه میشم...!

نوشته شده در شنبه 1386/04/02ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


 یه عزیزی ازم خواسته که این متنو تو وبلاگ بذارم تا نظرتونو راجبش بدین! 

 
شخصي در دعايش مي‌گفت: اي خداي من، چه بسيار نافرماني کردم و مرا عقوبت نفرمودي
به او ندا رسيد: اي بيچاره، چه بسيار تو را کيفر دادم و ندانستي. آيا لذت مناجات و راز و نياز با من را چشيده‌اي؟
چه کيفري بالاتر از آن که نتواني با من راز و نياز کني و اگر کني لذت از آن نيابي!
 

 
جنگل واژگون منو به یه بازی دعوت کرده این که اگه یه  تیکه ابر داشتم باهاش چی کار میکردم!
از بچگی همیشه وقتی به ابرا نگاه میکردم یه چیزی رو میدیدم ! انگار همیشه یکی با ابراش با من حرف میزد ولی اگه یه تیکشو داشتم میدونستم که نمیتونم بغلش کنمو بچلونمش چون از دور که میبینی فکر میکنی یه چیزه نرمیه که میشه راحت فشارش داد اما نمیشه ! واسه همین دوست دارم توی اون یه تیکه ابرم اونقدر نفس بکشمو با دستای باز دور خودم بچرخم تا یا من از حال برم یا ابر منو به یخ تبدیل کنه یا اینکه توش راه برم جوری که نتونم جلو ببینم...! همین!
 
پ.ن:
 
۱. نظرمو راجب این متنی که دادی اینجا میگم ! قبول دارم که هیچ لذتی بالاتر از راز و نیاز با خدا نیست! و قبول دارم که هیچ عذابی بدتر از این نیست که خدا این لذت رو ازت بگیره ! اما...خدا با هیچ بنده ایش اینکارو نمیکنه!
 
۲.یه نقاشی جدید اینجا گذاشتم! دوست داشتید ببینید!
 
 
نوشته شده در یکشنبه 1386/03/13ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


خدای من!

در میان زمینیان

    فریاد "دوستت دارم" را زیاد شنیده ام !

و در این میان همه سعی داشتند که فریادشان فریادترین فریاد ها باشد!

یکی فریادی به رنگ قرمز میزد

یکی آبی بود!

یکی ادعای سفید بودن میکرد و میگفت نشانی از تو دارد!

یکی فریاد های دیگر را فریاد می ساخت

و در میان این همه فریاد و هیاهو

صدای تو از همه آرامتر بود

آن قدر آرام که با وجود این همه صدا و فریاد صدای تو را نمیشنیدم

اما در هر لحظه تو را میدیدم که با سکوت مرا به عشق دعوت میکردی

خدای عزیزم!

 امروز

 می خواهم اعتراف کنم که در میان این همه فریاد 

 هیچ کس نتوانست فریاد "دوستت دارم " را اثبات کند و تو از ازل سکوت عشق را بارها و بارها به من ثابت کردی

و امروز احساس حقارت میکنم

حقارت از اینکه چرا این همه فریاد به وسعت سکوت تو "دوستت دارم" را به من ثابت نکرد!

اما

از امروز

خودم را یکسره به تو میسپارم

 میخواهم آنقدر روحم را وسعت بخشی که در میان این همه صدا و فریاد که هنوز آرام نشده اند تنها سکوت تو به من آرامش بدهد!

پ.ن:

۱.ای کاش این جمله فقط از زبان کسی جاری میشد که توانایی اثباتش را داشته باشد!

۲.به روز نکردنم رو دلیل بر تنبلیم نذارید امتحانا فرصت نفس کشیدن رو بهم نمیده اما اگه این پستو نمیدادم از درون خفه میشدم!

نوشته شده در دوشنبه 1386/03/07ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


یکی تعریف میکرد میگفت زمانی که تو قم طلبه بودم فکر میکردم همینجا و همین طلبه ها فقط آدمای با ایمان و مسلمونی هستن چون هم طلبه هستن همینکه تو قم زندگی میکنن و غیر از خودمونو قبول نداشتم!

بعد از مدت زمانی به تهران اومدم و با دکتر شریعتی و بازرگان آشنا شدم دیدم که نه بعضی از آقایون کت و شلواری هم هستن که مومن هستن و آدمای خوبین اما  حتما مسلمون شیعه هستن !

بعد از یه مدت به مکه رفتم اونجا با یه آقایی آشنا شدم که اهل تسنن بود و اونجا در همه ی کارها خالصانه به من کمک میکرد دیدم که نه اهل تسنن هایی هم وجود دارن که آدمای خوبی باشن اما حتما باید مسلمون باشن!!!

 بعد از سالها به اروپا رفتم و وارد یه مغازه شدم که دوربین بخرم به اون آقا گفتم که ارزون تر از این قیمت هم دارین؟ به من گفت آره! اون مغازه روبروی ما از همین دوربینا داره که هم کیفیتش بهتر از ماست هم ارزون تر از ما میده دیدم بابا چه اقای با صفایی! پس نه مسیحی هایی هم وجود دارن که ادمای خوبی هستن اما به هر حال باید خدا پرست باشن!

 بعد از مدت زمانی به چین رفتم و توی یه رستوران چینی کیف پولمو که کلی مدارک و پول توش گذاشته بودم جا گذاشتم و به فرودگاه رفتم قبل از پرواز دیدم که کیفمو نیاوردم به اون رستوران برگشتم و دیدم که یه پیر مردی سر میز ما نشسته و داره به کیف من نگاه میکنه رفتم جلو  تا منو دید با اشاره گفت که بیا این کیف شماست من خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که خدا خیرت بده  به من گفت من خدا رو قبول ندارم ...دیدم نه انگاری کسایی هم هستن که  میگن خدا رو هم قبول ندارنو آدمای خوبین!

پ.ن:

۱. اون آقای چینی خداست ! درسته میگه خدا رو قبول نداره اما انسانیتش  عین خداست! و صد در صد یکی از بهترین بندگان خداست! خدا رو به ظاهر گفتن دلیل بر موحد بودن و خدا پرست بودن نیست !انسانهایی وجود دارن که احساس میکنن که خدا پرست نیستن اما در حقیقت خدا پرست و حتی مسلمان هستن !مسلمان بودن به اشهد گفتن نیست به درست زندگی کردنه!

۲.حرف اون کسایی که گفتن حرف زدن مهم نیست عمل کردن مهمه کاملا درسته !اما من اینجا در این وبلاگ فقط میتونم حرف بزنم که به بیشتر از  این هم راضی نیستم چون دوست ندارم وبلاگم کلیشه ای بشه!

۳.این نقاشی هایی که تازه کشیدم خیلی بهم آرامش داد البته کشیدنش !! نمیدونم دیدنش هم واسه شما همینطوره؟

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 8 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


تو میگویی تعهدی نیست؟

قبول!

بار ها گفته است!

من هم بار ها گفته ام قبول!

تو که از این دل با خبری!

به اندازه ی آسمانت روحم را وسعت ده!

تا  عشق حقیقی را درونش به راحتی جای دهم!

نکند تنگی روحم آنقدر آزارش دهد که برود و پشتش را هم نگاه نکند!

من دوری اش را طاقت نمی آورم!

پ.ن:

۱.همیشه سعی کنید یک نفر رو برای خودتون نخواین خوشبختیشو آرزو کنید تا به عشق حقیقی برسید!!!!

۲.میدونم تو هم همینو میخوای ! تو این تفکر رو بهم یاد دادی ! ممنونم.

۳.درباره ی پست قبل بگم که اخراجی ها ایرادهای زیادی داشت من منکر نمیشم اما زیبایی و تاثیرگذاری این فیلم رو هم شما منکر نشید و توجه داشته باشید که ده نمکی تقریبا اولین کار سینمایی بلند جدی رو تجربه کرد!(ده نمکی سر دبیر مجله ی ....در زمان.....!!!!خیلی جالب بود که طرز تفکرش این بشه!)

 

نوشته شده در شنبه 1386/01/25ساعت 11 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


نمی دانم چرا

                     دور می شوی از من 

                      و من

                              هنوز هم سر در گم به دنبالت می گردم

                              با دلی چرکین از کرده ی خود صدایت می کنم

                        و تو

                                همچنان مرا به سکوت دعوت میکنی

                       امشب

                               نه انگاری نمی شود مثل همیشه سجاده را ترک کرد

حسی مرا نشانده است

                                گوش کن ندای درونت را انگاری سکوت را شکسته است

 اما اینبار سخنی به خاموشی سکوتی دلنشین تر

باز هم سکوت ؟

اما انگاری سکوتت آرامم کرد!

نفسی راحت !

- به هق هق افتاده ای؟

 انگاری بار اول است که تو را با آغوش باز می پذیرد!

- نه بار اول نیست...

- بار آخر هم نخواهد بود؟

دوباره که صدایت بلند شد!

تو نگران نباش ...

مثل من و تو نیست که قلبش به اندازه ی مشت دستش باشد

- سرم را بالا نمی آورم مثل همیشه نمی توانم دعا کنم

همین که مرا آرام کرد کلی خجالتم داد

- اااااا وایسا

به همین زودی می خواهی بروی

دعا کن منتظر است تا صدایت را بشنود تو که فهمیده ای فقط خودش میتواند

خجالت نکش!

دعا کن!

باز هم سکوت می کند و به تمام درد دلم گوش میدهد...

امشب خیلی خوب فهمیدم که چرا تو با تمام بزرگی ات همیشه  مرا  به سکوت  دعوت میکنی...!

نوشته شده در شنبه 1386/01/04ساعت 9 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


یه روزی

       یه جایی

                   یه کسی

                                 یه چیزی

                                           صبر داشته باش!

                                                             صبر داشته باش!

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/27ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


همینطور که رد میشدم صداهای دوست داشتنی خبر از عید می آورد

یکی داد میزد ماهی قرمز

- خانوم ماهی واسه سفره هفت سینتون نمی خواین؟

- نه هنوز زوده بچه جون

- نه خانوم کجا زوده بیاین ببینین چه قدر نازن تموم میشنا چند تاشو بدم؟

- اااا چی میگی بچه؟ چی چی چند تا بدم ؟.... بذار ببینم کدومشون قشنگ ترن!

- همشون قشنگن خانوم ....سعید ! یه کیسه بده ماهی رو  بذارم واسه خانوم

- پسر جون چند سالته؟

- من خانوم؟ 11 سال واسه چی میپرسین؟

 

- مدرسه میری؟

- آره خانوم میرم ! شبها مدرسه میرم.... یه دونه بسه؟

- آره بده چند تومن میشه؟

................................

عجب ماهی جالبی پسره انگاری یه چیزی میدونست  که گیرداده  بود

این صدا از کیه؟ صدای زمزمه های دختر بچه ای..... جلو رفتم .....زیر لب چیزی میگفت  ...5 تاش 200 تومن ..انگاری از تکرار کردن این جمله خسته شده بود انگاری او هم فهمیده بود دیگر این صدا هاا برای همه عادی شده و کسی توجه نمی کند ..داشت برای خودش می گفت.... سرش را زیر انداخته بود و گوشه ی پیاده رو کز کرده بود

دختر جون همه ی آدامسات چند؟

با تعجب سرش را بالا آورد همینجور که بلند میشد گفت: با منین خانوم؟

چشمانش از شادی برق میزد

- -همشو میخرین خانوم؟ میشه 2000 تومن

- بیا دخترم عیدتم مبارک

- عید شمام مبارک خانم

بساطش را جمع کرد و با خوشحالی به آنطرف خیابان دوید!

 

ااااا این ماهیه چه قدر وول می خوره حتما جاش کمه .... بوی عید می آید یا شایدم بوی این ماهی قرمز خبر از عید میِ آورد!

همه هم به این خوش خیالی بوی عید رو احساس نمیکنن مثل اون پسر بچه. انگاری خودش هم یادش رفته بود که ماهی را برای عید می فروشد

" آره خانم شبا میرم مدرسه"

آره  همه که مثل من به این راحتی هر سال بوی عید را احساس نمی کنند !

 

احساسم میگوید لبخند لبانشان عید امسال را برایم پر برکت خواهد کرد!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


*کسانی که آهنگ وبلاگ منو درخواست کردن اول این که خیلی نامردین که می آین به وبلاگ و حداقلش یه دریوری نمیگید که من بفهمم میخونید بعدشم هی پیغام میدید از این به بعد توی وبلاگ نظر بدین این آدرسم ماله آهنگه نمیدونم باید چه جوری دانلود کنید!*http://omidomidi.persiangig.com/audio/Music.swf

و امروز من میخواهم از بیکرانه های زندگی برایت بگویم!

از آبی آسمانی که میبینم و میدانم که نیست

از خدایی که نمیبینم و میدانم که هست!

از چشمانی که میبیند تمام دنیا را در یک لحظه بستن

اما سالها با چشمانی باز نخواهد دید

این انسان عجیب با تمام خصوصیات و احساسات و افکارش

و امروز انسان میگوید

می خواهد از عشق بگوید

عشقی که مملو کرده است لیوان وجودش را

و هنگامی که این لیوان سر ریز میشود دیگر در وجود خود نمی گنجد

پس همیشه به نیمه ی پر لیوان وجودت نگاه کن که سرشار است از زلالی عشق

و نیمه ی خالی را بدون حسرت به فکر پر شدن باش

و هنگامی که لیوان وجودت پر شد انتظار را خواهی چشید

انتظاری که بدون آن زندگی نتوان کرد

انتظار آمدن عشقی که پر کند نیمه ی خالی لیوان وجودت را

زیباترین باش و از سر چشمه ی زیبایی ها بخواه که زیباییها را نشانت دهد

دنیا سرشار از زیبایی هائیست که چه عاشقانه اتظار میکشند

تا تحسین کنیم من و تو زیباییشان را.

به خدا  نیمه ی پر لیوان وجودت و تمام آفریده ها  عشق بورز.

*آهنگ وبلاگ رو گوش بدین قشنگه*

از این به بعد خاطراتمو توی وبلاگ دفترچه خاطرات تو پیوندهام مینویسم!

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


*میخوام واسه آهنگ وبلاگم یه چیزی بذارم تووووپ! منتظر باشید!*

روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه ی شب است

                  اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود

                                                       روز میشود حتما!

من  با تمام بی قراری هایم  میخواهم از توبگویم! پس کی می آیی؟ می خواهی مرا با تمام تاریکی ها و بی قراری هایم اینگونه تنها بگذاری ؟ همه میگویند می آیی!  این شهر شلوغ با تمام مردمانی که هریک به گونه ای انتظارت را میکشند همه میگویند که می آیی ... میگویند روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه ی شب است ...و شب با وجود ماه نوری که همیشه عاشق ترم میکند باز هم شب است این طور نیست؟ و من از زیبایی این شب لذت ببرم یا به انتظار روز بنشینم؟ میگویند خورشید گرم میکند اما هیچ وقت نمیسوزاند ....میگویند آسمان روز روشن تر است هرچند که تاریکی شب همیشه درمانی بر دردم  بوده است....انگاری این ماه هم خیلی قشنگ است خوب لابد به این دلیل است که نورش را از خورشید میگیرد ......باز هم به روز رسیدیم به خورشید که شاید به رویش نتوان نگاه کرد اما چه آسان میتوان ماه را تماشا کرد  میگویند ما ه روشنی اش را در سراسر آسمان میپراکند و لکه های سیاهش را برای خود نگه میدارد.....! این آسمان شب با تمام زیباییش روزی به پایان میرسد ....روز را میبینم باز..گیرم که روز را هم نبینم شب را با تمام زیباییش هر لحظه میبینم.....آیا شهر ما شب است؟ اما این شب که این همه زیبایی دارد!!! شهر ما زیباییش را فقط در لکه هایش خلاصه کرده است؟ یا .....

باشد قبول روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه ی شب است.....!

 اگر من بخواهم روز شود روز میشود حتما!

روز میشود حتما....!

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


 

یه گنجشکه نشسته لبه پنجره و مدام جیک جیک میکنه نمیدونم چشه !...زخمی هم نیست........انگاری اونم مثل من خیلی بیقراره.....!

 میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟ 

-جایی که میری مردمی داره که میشکننت..

نکنه غصه بخوری...من همه جا باهاتم...تو تنها نیستی...

تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری.....قلب میذارم که جا بدی..

اشک میدم که همراهیت کنه.....و مرگ که بدونی برمیگردی

پیش خودم...........!!!!

این رو از توی یه وبلاگ خوندم!

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/06ساعت 8 قبل از ظهر توسط چپ دست| |


عاقبت میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش.......!!!!!!

امروز بیشتر از همیشه احساست میکنم و انگاری که مدام میخواهی مرا به یاد بیندازی!

دیوانگی ام را به پای کودکی ام و کودکی ام را به پای دیوانگی ام بگذار...!

عاقبت میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش.......!

 

آره آخرش مبیرم!

 

مبیرم اونجایی که آدماش مثل شهر شما نباشن میرم اونجایی که.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت 2 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


جان بی جمال جانان میل جهان ندارد                   هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم             یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ           زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

                                                                                                             حافظ

دیشب خوندمش! یه حس قریب!.......چه قدر آرامش داد!

تو کیستی که اینگونه مرا مست کرده ای!!

 بعضی وقتا که از صمیم قلب احساسش می کنم وقتی در مقابلش می ایستم صدام می لرزه و تمام جملات نماز را با صدای لرزان میگم این حس خیلی بیشتر بهم آرامش میده تا وقتی که خیلی بی خیال جلوش می ایستم انگاری یادم میره که دارم با خااااالق آسمانها و زمین و از همه مهمتر آفریدگار خودم حرف میزنم .....! کسی که سرشت  من رو از گل آفرید و زمانی که  از روح خود در من دمید به فرشته هاش دستور داد که سجده کنید و این چنین بود که فرشته ی رو  به خاطر وجود من از درگاه خودش روند!

و اما عشق........! اینجاست که معنی پیدا میکند!!!!! و اینجاست که این واژه به زیباترین واژه ها تبدیل میشود! و او....معشوق یا عاشق!؟؟؟؟؟کدامین واژه میتواند بیانگر این حس زیبا باشد؟؟؟ اگر او را عاشق بنامم اطمینان پیدا میکنم که او حق عاشقی را تمام و کمال ادا کرد ! اما .........اگر معشوق بنامم ! واقعا کیست که  عاشقی را در حقش ادا کرده باشد؟ در کدام قصه ی عشق شنیده اید که کسی معشوق نام باشد و اینچنین از جانب عاشق بی مهری ببیند؟؟؟کجا خوانده اید؟؟؟؟؟ پس بهتر است که او را معشوق بنامیم و حقیقتا او عاشقی را چه زیبا جلوه میدهد !

 ای تنها ترین تنهای عالم تنهاییم را با تو قسمت میکنم!

 و آرامش را از تو طلب میکنم ای آرام ترین آرام هستی!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/26ساعت 2 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


دوستان این متن رو بخونید و ببینید که اصلا منظور رو فهمیدید یا اصلا چی برداشت کردید و نظر بدید ممنون!

 

 

می خواهم قصه ای بگویم

از او که سنگرش خانه ای از عشق خدا بود از او که حال و هوای آسمانی در سر داشت!

می خواهم از آنجا بگویم جایی که آتش و نیزه و گل به رقص در آمده بودند!

می خواهم قصه بگویم از قصه ی پرپر شدن برادر بگویم!

می خواهم از حنا بستن دستان عشق بگویم !

می خواهم از خلوت عشاق مست بگویم!

می خواهم از لب تشنگی مردان عشق از دهان ترک خورده عشاق مست بگویم!

می خواهم از قصه ی شهادت بگویم !

از فاصله اش تا سعادت!

 

آنروز !

خورشید بی رحمانه می سوزاند!

روز وداع بود یه وصال نمی دانم!

داغ وداع را تحمل می کردند یا شوق وصال را تاب می آوردند نمی دانم!

 

چه چیزها میدید !اشک چشمانی را که سیرابش می کردند!

دستانی  که خارهایش را عاشقانه درو می کردند!

دلش می خواست دهن باز کند تا تمام این رنجها را خودش تحمل کند!

ترک بخورد تا تمام خارها در در دلش فرو رود!

به خورشید التماس می کرد که دیگر نسوزاند!

به باد التماس می کرد تا دیگر نوزد!به او بگویید صورت همچون ماه کودکانش به سوزش افتاده است!!

به ابرها التماس می کرد ببارید و من را سیراب کنید تا برویم و فرش بهارین به زیر پای کودکانش بیندازم!

شرمنده بود چه چیزها می دید !

چه چیزها می شنید!

ناله ی کودکانی را که تاب فراق بابا را نداشتند!

فریاد مادرانی را که دیگر بی همسر پناهی نداشتند!

شیهه ی اسبانی را که از تشنگی تاب دویدن نداشتند!

شرمنده بود !

زمین !

ترک خورده بود!

چه چیزها می دید چه چیزها می شنید!

 

و امروز زمین!

هنوز هم می بیند پاهای برهنه ای را که به یاد آن روز بر روی آسفالت های داغش قدم بر می دارند!

کودکانی را که از عشق کودکان عشق باز آنروزعلم به دست گرفته اند و بر رویش قدم بر می دارند!

هنوز هم می شنود!

صدای طبل هایی را که چه عاشقانه طنین آن روز را به یاد می آورد!

صدای زنجیر هایی را که چه عاشقانه به یاد آن روز بر روی شانه ها می خورد!

هنوز هم می شنود صدای یا حسین را !

طنین دل نواز آن روز را به یاد می آورد!

زمین چه چیزها دید و شنید!

هنوز هم می بیند!

هنوز هم می شنود!

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/02ساعت 7 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


تیک...تیک!!

 

تیک...تیک!!

 

چه قدر اضطراب دارد!

 

برای چه اینقدر به ساعت نگاه میکند!

 

تقویم را ورق میزند!

 

کنار پنجره نشسته است به گلوله هایی که آرام آرام زمین را سفید می کنند نگاه می کند!

 

چشمهایش امروز برق خاصی دارد انگاری به این خاطر است که بیش از حد به سفیدی برف خیره شده است!

 

نه!

برق چشمانش نشان از چیز دیگری است!

 

با نگاهش حرف میزند!

 

می خواهد به من چه بگوید؟

 

چرا امروز سکوت می کند!

 

جرا امروز با من حرف نمی زند!

 

عجب زمستانی!

 

- زمستون امسال یه چیز دیگه اس این طور نیست؟؟؟؟!

 

سرش را برمی گرداند و لبخند می زند!

 

دوباره به پنجره نگاه می کند!

 

چرا امروز این قدر مضطرب است ؟

 

- مگه امروز چندمه؟؟

 

سکوت می کند!

 

- چه قدر امروز دیر میگذره!

 

سرش را بر می گرداند!انگاری حرف دلش را زدم!

 

دوباره با چشمانی غمگین تر به پنجره نگاه می کند!

 

ثانیه ها می گذرد!.....دقیقه ها.....سا عت ها...!

 

اما او هنوز کنار پنجره نشسته است!

 

مگر امروز چه روزی است ؟ مگر چه اتفاقی رخ خواهد داد که او این گونه انتظار می کشد؟؟؟

 

- منتظر کسی هستی؟

 

- بله!

 

- کی؟؟؟

 

سکوت می کند!

 

مگر امروز چه کسی می خواهد اینجا بیاید؟

 

امروز حال دیگری دارد جدای روزهای دیگر!

 

- اصلا امروز چند شنبه است؟

 

به من نگاه می کند!

 

ابرو های در همش نشان از چیست؟

 

- خب آقا نگو!

 

تیک...تیک!

 

ضبط را روشن می کنم!

 

صدای موسیقی سنتی چه قدر در این لحظات دل نشین است!

 

اما بازهم صدای تیک تیک ساعت به گوش میرسد!

 

انگاری امروز صدایش بلند تر شده است!

 

انگار می خواهد چیزی بگوید ! انگار می خواهد آدم را متوجه خودش کند!

 

- نه مثل اینکه امروز این ساعته یه چیزیش هست! خیلی صدای تیک تیکش بلند شده تو دست کاریش کردی؟

 

- بذار ببینم چشه!

 

- بهش دست نزن!

 

- ااااا چه عجب ما امروز صدای جناب عالی رو شنیدیم!

 

امروز خانه فضای دیگری دارد!

 

خورشید در حال غروب کردن است!

 

چه آسمان زیبایی است!

 

هنوز هم برف می بارد! دانه های برف با چه آرامشی به زمین می نشینند!

 

انگاری احساس من هم می گوید امروز باید کسی بیاید!

 

برف ها هم دانه دانه به مقصد میرسند! پس چرا کسی که او منتظرش است نمی آید؟

 

- آخرش نگفتی ها امروز چندمه! اصلا حالا مییرم خودم نگاه می کنم!

 

امروز جمعه 8/10/1385

 

 به خورشید بگو کمی بماند!

 

خواهش می کنم امروز را غروب نکن!

 

ساعت 7 شب است!

 

ای کاش هنوز یک دقیقه به 7 مانده بود!

 

خوش به حالش پس بگو چرا از صبح کنار پنجره نشسته است!

 

آری! چشمهایش هنوز انتظار می کشد!

 

ای کاش تقویم را زود تر نگاه می کردم!

 

امروز لذت انتظارت را فقط یک دقیقه به من چشاندی !

 

این جمعه هم آمد!

 

این جمعه هم آمد و رفت!

 

باز هم نیامدی!

 

جمعه ! چه غروب دلگیری!

 

ای کاش خورشید کمی دیرتر غروب می کرد!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11ساعت 6 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


این متن شامل دو صحنه است که من هر صحنه ای را با یک رنگ نشون میدم که بتونید از هم تفکیک کنید!

 

 

 

چرا دستهایم حرکت نمی کنند؟

 

چه قدر آرامند چه بی صدا صحبت می کنند!

 

عجب سکوتی!....  عجب چرخشی! ... چه رقص زیبایی!

 

این همه رنگ چه زیبا در کنار هم چیده شده اند!

 

.........!!!!!

 

وای دوباره همه جا را دود گرفت!

 

دست و پایم حرکت نمی کنند!

 

این ها چه گونه این چنین راحتند؟

 

چه شتابان به این طرف وآن طرف می روند!

 

این چه آوازی است که این چنین آن ها را به رقص در آورده است؟

 

خوب شد که او نیامد! ......من هم نمی توانم به درستی حرکت کنم!

 

الو ......الو.....الوو!

 

انگاری دیگر صدایم را نمی شنوند!

 

.....................................................................................................................................

 

چرا او را فرستادید؟؟

 

مگر نمیدانید که او کم سن است و این کار از عهده اش بر نمی آید؟؟؟؟؟!

 

هرچه گفتم تو نباید تا اینجا می آمدی!

 

....................................................................................................................................

 

دیگر فایده ندارد!

 

باید به خودم ثابت کنم که می توانم!

 

پس این ها با کدام آهنگ این گونه به رقص در آمده اند؟

 

پس چرا من صدا را نمی شنوم؟؟؟؟

 

صبر کنید!

 

من را هم با خودتان ببرید!

 

دستهایم تکان نمی خورد!

 

پاهایم توان ندارد!

 

........................................................................................................................................

 

کدام قسمت پرتاب شد؟؟

 

نمی دانم آن قدر سریع پرتاب شد که نفهمیدم!

 

همه جا را بگردید!     باید پیدایش کنیم!

 

یعنی به کجا پرتاب شده ؟؟

 

.....................................................................................................................................

 

دیگر پیدایم نمی کنند!

 

من باید با این ها حرکت کنم!

 

به کجا می روند؟؟   ای کاش من را هم با خود می بردند!

 

...................................................................................................................

 

بگویید موتور قایق ها را خاموش کنند!

 

ممکن است از زیر سرش به ته قایق بخورد!

 

الو.....از خیبر به احد

 

قایق ها را برگردانید دیگر پیدایش نمی کنیم!

 

مگر نگفتم او غواصی بلد نیست؟؟؟

 

پس چرا او را برای این کار فرستادید؟؟؟؟

 

اذان بگویید همیشه از صدای اذان لذت می برد!

 

الله اکبر...الله اکبر...! اشهد ان لا اله الا الله..............................!

..............................................................................................................

 

سییییس!........سییییییس!!!!

 

گوش کنید من هم صدا را شنیدم!

 

انگار دستهایم به چرخش در آمدند مانند همان ماهیها!

 

آری ! کیست که مرا این گونه به رقص در آورده است؟؟؟

ماهی ها چه زیبا شناورند در آب!

 

عجب آرامشی!

 

من هم به دنبال ماهی ها به رقص در آمده ام!

 

می روم ! این صدا مرا مست کرده است!

 

انگار مرا صدا می کند!

 

آمدم صبر کنید!

 

من هم آمدم!

 

من هم آرامش گرفتم!

 

دست و پایم چه زیبا شناورند!

 

زمانی نمانده است!

 

صدایم می کنند!

 

ماهی ها من هم آمدم!

 

10

9

8

7

6

5

4

3

2

1

قولوپ ....قلوپ....قلوپ...!

 

..........................................................................................

 

الو...حاجی! خبر دهید تن پاکش به روی آب آمد!

 

بگویید آخر نتوانست در مقابل صدای اذان تاب آورد!

 

رفت...!

 

بگویید پسرک عاشق ما شهید شد!

 

خدایش بیامرزد!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/30ساعت 2 بعد از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net