تبليغاتX
آرامش
آرامش
الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!
جستجو
این روزها

تابستان بادبزن بدست میگیرد

چاقو دسته خود را هم میبردzoom

خورشید عینک آفتابی میزند

آدم برفی شال گردن میبندد

کبری زیر باران با چتر درس می خواند

دخترک کبریت فروش بخاری می فروشد

سیندرلا کلی کفش قشنگ دارد

بابا آب نمی دهد

بابا نان هم نمی دهد

چون بابا دیگر آب و نان ندارد

چون بابا دیگر کار ندارد

بابا خسته است

مادر حوصله ی آش پختن هم ندارد

چون بابا قصد مهاجرت به کانادا دارد

اما پول ندارد

چون کار ندارد

چون حال کار ندارد

پسرک کنکور دارد

کتاب دارد

دفتر دارد

تست دارد

کلاس آموزشی هم دارد

اما پسرک حال درس خواندن ندارد

چون پسرک عاشق شده است

عشق که دارد

دختر را هم که دارد

اما نمی تواند با او زندگی کند

چون خانه ندارد

چون پول ندارد

چون کار ندارد

هوش که دارد

استعداد که دارد

قوه ی بدنی هم دارد

پس چرا کار ندارد؟

چون مدرک ندارد

چرا مدرک ندارد؟

چون پسرک حال درس خواندن ندارد

قضیه این است که اینجا

همه

همه چیز دارند

اما هیچ کس

حال ندارد...

گالری عکس عاشقانه گیشا ایرا

ارسال شده در: جمعه 1387/05/04 :: 12 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
چندی پیش که من و حبیبمان از گذرگاه کنار اتومبیل رانی نظر می گذشتندیم با موجودی عجیب برخورد کردندیم که برق سه فاز از سرمان پرانده بودندی این بنده ی حقیر که حکایت کردندی آن چنان متحیر شدندی که در همان مکان خشکمان زدندی و چشمهایمان تا گذرگاه تهران بیرون زدندی محبوبمان که در کنار دستمان ایستاده بودندی به خنده افتادندی لکن اینجانب ملتفت نشده بودندی که حقیر را مضحکه کردندی یا آن موجود شگفت انگیز را ! حال قصد داریم که از وصف حال آن موجود عجیب بگویندیم ایشان که جنسیتشان برای بنده نا معلوم بودندی که البته می شنیدندی که میگویندی پسر نامی بودندی که البته با اابروان کمانی همچون پریان و صورتی پاکیزه کرده همچون تازه عروسان و با گیسوانی که هرکدام به سمتی پراکنده شدندی چونان گلهای آفتابگردانی که هرکدام به سوی خورشید خود هدایت شدندی من و محبوبمان را به یاد خورشید  می انداختندی اینجانب که توسط محبوبمان با ضربه ی شدید دستی بر پس گردنمان شکی را احساس کردندی از آن حالت بهت زدگی خارج شدندی و به راهمان ادامه دادندی اندکی بعد به اندرون کوچه باغی وارد شدندی و یاد یکی از رفقا افتادندی که گفته  بودندی در آن کوچه  اتومبیلی پرادو نام دنبالشان کردندی البته از بخت سیاه من و محبوبمان این پرادو نام ها دنبال ما ها نیفتادندی و اگر بختمان گاه گاهی باز شدندی از همین خورشید های تابان نصیبمان شدندی...!

*لطفا دریوری هایم را جدی نگیرید (حقیقتا با این فعل های اشتباه به ادبیات فارسیمان گند زدندیمم)

ارسال شده در: یکشنبه 1385/12/20 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : چپ دست
درباره وبلاگ
من یه بغض سر بسته ام

میان این همه بلند قهقهه های پوچ و توخالی ...


"چپ دست"


تمامی متن ها نوشته ی اینجانب است به جز آنها که اسم نویسنده ذکر شده.