چندی پیش که من و حبیبمان از گذرگاه کنار اتومبیل رانی نظر می گذشتندیم با موجودی عجیب برخورد کردندیم که برق سه فاز از سرمان پرانده بودندی این بنده ی حقیر که حکایت کردندی آن چنان متحیر شدندی که در همان مکان خشکمان زدندی و چشمهایمان تا گذرگاه تهران بیرون زدندی محبوبمان که در کنار دستمان ایستاده بودندی به خنده افتادندی لکن اینجانب ملتفت نشده بودندی که حقیر را مضحکه کردندی یا آن موجود شگفت انگیز را ! حال قصد داریم که از وصف حال آن موجود عجیب بگویندیم ایشان که جنسیتشان برای بنده نا معلوم بودندی که البته می شنیدندی که میگویندی پسر نامی بودندی که البته با اابروان کمانی همچون پریان و صورتی پاکیزه کرده همچون تازه عروسان و با گیسوانی که هرکدام به سمتی پراکنده شدندی چونان گلهای آفتابگردانی که هرکدام به سوی خورشید خود هدایت شدندی من و محبوبمان را به یاد خورشید می انداختندی اینجانب که توسط محبوبمان با ضربه ی شدید دستی بر پس گردنمان شکی را احساس کردندی از آن حالت بهت زدگی خارج شدندی و به راهمان ادامه دادندی اندکی بعد به اندرون کوچه باغی وارد شدندی و یاد یکی از رفقا افتادندی که گفته بودندی در آن کوچه اتومبیلی پرادو نام دنبالشان کردندی البته از بخت سیاه من و محبوبمان این پرادو نام ها دنبال ما ها نیفتادندی و اگر بختمان گاه گاهی باز شدندی از همین خورشید های تابان نصیبمان شدندی...!
*لطفا دریوری هایم را جدی نگیرید (حقیقتا با این فعل های اشتباه به ادبیات فارسیمان گند زدندیمم)
ارسال شده در:
یکشنبه 1385/12/20 :: 7 بعد از ظهر :: توسط :
چپ دست
درباره وبلاگ
من یه بغض سر بسته ام
میان این همه بلند قهقهه های پوچ و توخالی ...
"چپ دست"
تمامی متن ها نوشته ی اینجانب است به جز آنها که اسم نویسنده ذکر شده.