آرامش
یا وقتی داری یه کیک کاکائویی خوشمزه میخوری دوست داری هیچ وقت تموم نشه این مثل وقتیه که دوست داری یه اتفاق زود بیفته و تموم نشه تو همون لحظه باقی بمونه ادامه پیدا کنه و هیچوقت تموم نشه یا اینکه دلت بخواد همیشه تو سن ۲۰ سالگی باقی بمونی و...تموم نشه یا ۲۵ هیچوقت رد نشه ایکاش جایی بودیم که زمان معنی نداشت... از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گنده تر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دونده تر نمیشوی، سوارت میشوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند ... دکتر شریعتی شاید تا سی سال پیش استقلالشو ...غرورشو ...ملیتشو از دست داده بود اما امروز داره تک تک جوون هاشو تمام ریشه هاشو و چیزای با ارزشتری رو از دست میده و با کمال افتخار از استقلالش حرف میزنه تنها چبزی که میتونه بهش افتخار کنه غافل از اینکه داره خیلی خیلی چیزهای با ارزشتری رو از بین میبره همون چیزی که باهاش به همین استقلال رسید چیزی که اگه نباشه هیچی نیست اگه یه روزی مثل سی سال پیش بهش نیاز شد تا کیلو کیلو فدا بشه دیگه نیست اون موقعست که سی سال دیگه تو تاریخ به حال امروزمون زار میزنن و به حکمرانانمون ناسزا میگن مثل ماها که زنگ تاریخ به حال پادشاهای پیشین و کارای مسخرشون و به حال کشورمون زار میزدیم... حالا دارن جوونایی رو از دست میدن که ریشه های این کشور هستند... پ.ن: ۱.خوندن یه متن توی یه وبلاگ حرفهای دلمو ریخت بیرون... شنیدم که آقای پرزیدنت فرمودید که انتخابات دهم سالم ترین و بهترین انتخابات در ۳۰ سال گذشته بوده است!!
خب البته حرف درستیه! چون تا چند وقت دیگه اثری از آثار منتقدین و مخالفین باقی نمیمونه و به کلی نسل انقلاب از صحنه ی روزگار محو خواهند شد اون موقع دیگه فضا بسیااااار سالم و انتخابات دهم ساااالم ترین انتخابات سی سال گذشته خواهد شد! پ.ن: ۱.من که به سخنرانی ها گوش نمیدم اما هر از چند گاهی که گوشم از کنار تلویزیون رد میشه با شنیدن یه جمله از فرمایشات حضرت عالی اون چنان میسوزم که دلم میخواد ایرانی وجود نداشت!!! ۲.ای کاش قدری به حال مردم می اندیشیدید و با این سخنان هیزم بر آتش نمی ریختید ... نکند لحظه آخر به خود آئیم که ای کاش غزل می گفتیم ما در این شهر دویدیم و دویدیم چه سود؟ و تو ای مرغ مهاجر که از این شهر گذر خواهی کرد از سایت علمی طراحی صنعتی ایرانی: مهدی مقیمی را آزاد کنید دوستی 10 ساله ای که با مهدی مقیمی دارم، فرصتی برای من فراهم کرده است که شاید بیش از هر فرد دیگری از نزدیک در جریان فعالیت ها و اعتقادات و اخلاقیات او باشم. دوستی ما از سال اول دبیرستان در دبیرستان مفید شکل گرفت. بعد از آن در مهندسی مکانیک دانشگاه تهران به مدت 5 سال دوست صمیمی بودیم و بعد از آن علیرغم سفر دو ساله ای که برای فوق لیسانس طراحی صنعتی به هلند داشت، در ارتباط نزدیک و تقریبا روزانه اینترنتی بودیم. مهدی از راه دور به من کمک می کرد تا از نظرات تخصصی و اطلاعاتی که در مورد طراحی صنعتی در هلند کسب می کند، در مدیریت و نظارت علمی بر سایت طراحی صنعتی ایرانی استفاده کنم. خود مهدی علیرغم اینکه در جمع دوستان شوخ و بذله گو است، اما در اعتقادات دینی و رعایت حرام و حلال و مهم تر از همه اعتقاد شدید به نماز اول وقت، شاید از دید خیلی ها از جمله بنده حقیر که خود را مذهبی می دانم، آدم سخت گیری به حساب بیاید. دوستانی که مهدی را از نزدیک می شناسند می دانند که هروقت دامنه خنده های دوستانه به غیبت از فردی می رسید مهدی با ناراحتی سعی می کرد ما را از ادامه بحث منحرف کند. حضور مستمر او در جلسات مذهبی و سخنرانی ها استاد امجد و استاد نیک اقبالی، توفیقی بود که شاید نصیب حزب اللهی ترین دانشجویان دانشگاه تهران هم نمی شد. پ.ن: ۱.ای کاش همه ناله پرخون ز سر میدادیم... خودتان اغتشاش گران و خس و خاشاک جامعه را ببینید! ای کاش در دلهایتان زیبایی میکاشتید تا گلهایش را به هرجا بردید زیبایی بیافریند کیست که از زیبایی بیزار باشد شما به هرجا رفتید خار بردید و گفتید این گل است و انتظار داشتید همگان از عطر آن لذت ببرد به زور میخواهید خار را گل جلوه دهید و این در حالی است که سرشت آدمی با زیبایی مانوس است و پیش از ورود به این خاک عطرش را حس کرده است ای کاش همانطور که نشان میدادید عطر علی را به همراه داشتید این همه جوانه های سر زده روزی برومند خواهند شد و زیبایی را به دستان فریب کارتان هدیه خواهد داد هرچند بعید میدانم عطر وجود علی را درک کنید امثال شما در تاریخ بارها دیده شده است که دست بر قضا قدرت همیشه در دستان حریصتان گرفتار بوده است ... پ.ن: ۱.اینبار زبانم تاب سکوت ندارد! ۲.همیشه با خواندن تاریخ مردمان زمان علی را دور از ذهن میدیدم حال آنکه امروز با این چشمان کوچکمان مردانی را میبینیم که همانند جاهلان تاریخ بر تخت حکومت نشسته اند و با نام دین حق را زنده خاک میکنند ای مظلوم همیشگی همیشه با نقاب تو رجال ظالم زمانه رقصیده اند ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهايتان زخم دار است با ريشه ام چه مي كنيد؟ گيرم كه بر سر اين باغ بنشسته ايد بر كمين پرنده پرواز را علامت ممنوع مي زنيد با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي كنيد؟ گيرم كه مي كشيد گيرم كه مي بريد گيرم كه مي زنيد با رويش ناگزير جوانه ها چه مي كنيد؟ در این فضای مه آلود سیاهی روزهای من دردی جداست بی انگیزگی پرشوری جانم را میخورد هزارها امید در دلم گم شده است و بی حوصلگی جانم را خسته کرده است این راه پایانی ندارد پ.ن: ۱.چقدر تحمل این روزا سخته تازه وقتی که هروز باشنیدن یه خبر ناامیدتر بشی !!!با این وضعی هم که تو کشور هست هروز با شنیدن اخبارهایی که همشون یک طرفه و به نفع خودشون حرف میزنن اعصاب مردمو به هم میزنن تلویزیون خودمون که الحمد الله فقط به نفع دولت حرف میزنه و همه رو نسبت به رسانه ملی بی اعتماد میکنه این وضعیت یک جانبه را تا به حال تو این سالهای اخیر ندیده بودم شبکه بی بی سی ام که فقط جو میده و از تعداد کشته ها میگه که بازم به نفع خودشه تو این وضعیت هیچکس با مردم ایران نیست! خدایا فقط تو با ما باش... خداوندا به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، وبه مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مرادن ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت،و به اساتید ما عقیده، وبه خفتگان ما بیداری ببخش. دکتر علی شریعتی آیا این ممکنه که اون ۲۲ میلیون نفری که در زمان کاندیدایی آقای خاتمی به ایشون رای دادن اینبار به موسوی و کروبی رای ندن و به احمدی نژاد رای بدن؟ آیا این ممکنه که ۵ میلیون نفری که ۴ سال پیش به آقای کروبی رای دادن امسال حتی نصفشونم به ایشون رای ندن ؟ اون ۷ میلیون که به هاشمی رای دادن آیا بعد این ۴سال و این اتفاقات به آقای احمدی نژاد رای دادن؟ این بازی مسخره رو هیچ کس باور نمیکنه !من تا اندازه ای حدس میزدم که آقای احمدی نژاد رای بیشتری میاره اما نه با این اختلاف!!!!! میتونستید خیلی ماهرانه و با آراء نزدیک به هم این بازی رو خاتمه بدید هیچکس هم اعتراضی نمیکرد چون نزدیک به واقعیت بود اما نه اینقدر ناشیانه و این رو من به حساب این میذارم که خدا همچین وقتایی خوب دست بعضی هارو رو میکنه!!!!!اون جای حق نشسته! پ.ن: ۱.این حرفای من اصلا دلیل بر این نیست که در کشورهای دیگه قانون رعایت میشه اصلا! من ترجیح میدم همین آقای احمدی نژاد هر چند با بی قانونی رییس جمهورم باشه تا اینکه یه آمریکایی برام تصمیم بگیره! هرجور که میخوای منو برقصون من دیگه حالشو ندارم هرکاری کردی خودت کردی! پ.ن: ۱.چقدر مبهم شده این روزها! مگر خوشبختی چیست؟ جز لبخندی که از اعماق درونم احساس میشود؟ لبخندی که گاه به دلخواهم آشکار میشود گاه نمیشود و این عین داراییست عین خوشبختی و چه زیباست که در دستان من است خوشبختی پ.ن: ۱.سال جدیدم تازه آغاز شده است شنبه ۱/۱/۱۳۸۸ دیگه تحمل ندارررررم صبرم دیگه تمومه.... تمومه... خیییییییلیییی خوشحالم خدایا شکرت قبول شدم طراحی صنعتی دانشگاه هنر اصفهان(روزانه) خوشحالم. همین. ۱.از همه ی تبریک ها ممنونم. ۲.این وبلاگ رو خیلی ها میخونن خواهش میکنم هرچیزی رو به شوخی نگیرید ... ۳.امیدوارم این ۱۰ روز به خوبی بگذره و خبر خوشی بگیرم رازهای روزهای صبوریم را برای شما میگویم تا تازه شود دل تنگیتان و شکسته شود بغض های نشکسته و سرد گلوتان و آشنا شوید با این همه سردی حرفهایم با این همه مژده میدهم شما را به مهتابی که آرام آرام بر قلبم روشنایی میبخشد چه آرام میگذرید...!!!! " چپ دست" پ.ن: ۱.حرفهایی برای نگفتن دارم که تا گوشی نباشدنمیگویم حرفهایی که هیچگاه سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند (انوشه) ۲.وبلاگ ذهن خلاق به روز شد. باید از بودن گذشت...! بهم صبر بده...! پ.ن: ۱.میدونم کسی نمیدونه چرا اینقدر بهش نیاز دارم فقط دعا کنین صبرم بده! وقت خود خدا هم برای خوشبختیمون پا در میونی کرده... برای داشتن تو چه راه دوری رفتم دلم میخواد بدونی راهو چه جوری رفتم قهر نکن عشق من قهر تو آتیشمه من نمیخوام بسوزم وقتی دلت پیشمه... "محسن چاوشی" پ.ن: ۱.این آهنگو خیلی دوست دارم! بعد با یه تن خسته یشینی تو ماشین و اهنگایی رو گوش بدی که فکرتو باز میکنه ! نمیدونم چرا اما هروقت با هندزفری آهنگ گوش میدم ایده ها و طرح هایی که واسه زندگیم دارم جلوی چشام میاد ! خیلی هاشونو یادم رفته بود که دوباره یادم اومد ! زمانی که واسه کنکور درس میخوندم با آهنگ تو کتابخونه درس میخوندم و این فکر ها و تصمیما مدام جلوی چشام بود و نمیتونستم حتی بهش فکر کنم هی میگفتم اییییییییییییییییییین کنکوره تموم شه من همه ی این کارارو میکنم...حالا تموم شده اما اونقدرا هم کار نکردم ....یعنی هنوز درگیر نیمه متمرکزم اگه ایییییییییینم تموم بشه... همی ی اون کارارو میکنم خدایا بهم وقت بدی ها! من کلی کاااااااااااااااار دارم....! پ.ن: ۱.وبلاگ ذهن خلاق رو آپ کردم با طرح هی جاااااالب...! ۲.میدونم که تو هم مثل من کلی برنامه داری...کاش همشون عملی بشه!نه؟ یا که نه بگذارم گذر زمان فرداهایم را غیر منتظره روبرویم قرار دهد و من به ناچار آنها را در آغوش بگیرم و سلامش کنم بیا تو همانی هستی که خودم انتخاب کرده بودم دلهره های نشناختنش بی خبر بودنش ندیدنش حتی انتظارش مدام گوشزدم میکند که این روزهای بی دردسر را قدر بدان ... چرا؟ مگر تو نمیدانی چه سفره ای برایت چیده اند؟ مگر خودت وسایلش را مهیا نکرده ای؟ پس چرا مدااام از چیزی که خودت خواستی وحشت داری! از صورت هایی که میشناسی اما ندیده ای! از اسم هایی که آشناست اما نشنیده ای! از استقبالی که انتظارش را داری اما به وجودش یقین نداری! چرا پذیرفتن سختی چیزی که خود خواستی هم سخت است؟! خدایا! دلهره هایم را پایان ده... و به من توانی بده تا بپذیرم خوشی و نا خوشی آنچه را که خودم انتخاب کرده ام! پ.ن: ۱.یه دفعه نوشتمش...نتونستم جلوشو بگیرم...امیدوارم منظورمو فهمیده باشی! کوله بار خوشحالی ام را یک طرف انبار میکنم و هر از چند گاهی به سراغش میروم و شکرش میکنم نمی گذارم کسی اذیتش کند... هر بار صدایش میکنم هی! تو رو یادم نرفته! تا سبک شود دردی که سکوتش هم درد است! نفهمیدنش! حل نشدنش! درمانش به دست من نییییییست! زمان تو مرحمی بر درد نگفته ام باش...! پ.ن: ۱.سرم بد جووووور شلوغ شده!!!!گیج وییییییج میزنم...
داره آروم آروم صداش میاد ... صدای لحظه هایی که تو گوشم زمزمه میکنه: هی! داره وقتت تموم میشه!!!! زود باش همیشه هولم میکنه! بهش میگم باشه من که دارم کارمو میکنم مگه وقت کشی کردم؟!! میگه نه کمه!!!! آخه خدا... از بس نعمت میدی فرصت نمیدی پشت سر هم من که به پات نمیرسم این لحظه هام که هی تو گوشم وز وز میکنه: هی خجالت بکش تکون بخور...! پ.ن: ۱.هنوز ۱ سال مونده تا صفر دوم به سنم اضافه بشه...هرچی بش میگم بابا وقت دارم... میگه :نه از کجا میدونی...!!!!!!!!!!!!! ۲.این همه برنامه تو ذهنم که باید عملی بشه! خدایا بهم فرصت بده! قول میدم استفاده کنم! عادت کردم به چیزهایی که عادت دارم عادت نکنم وقتی به چیزی عادت می کنم عادتم را تغییر می دهم این کار را می کنم که به چیزی عادت نکنم اما من به همین کار هم عادت کرده ام من به عوض کردن چیزهایی که نمیخواهم عادت شود نیز عادت کرده ام...!!!! پ.ن: ۱.ازین عادت ها بدم می یاد!! ۲.نمی خواستم به رنگ مشکی عادت کنم اما به رنگ عوض کردن هم عادت کرده ام...! تازه لوح تقدیر من بد بخت هم گم شد!!!!!شانس رو میبینین...!بری بالای سن بهت بگن لوحت نیست!! پ.ن: ۱.فعلا منتظر نتایج هستییییم... و چه دیر دیر شبم به صبح میرسه...! پ.ن: ۱.تو که میدونی چرا شب من صبح نمیشه!! دلم هوای مکه کرد یاد روز آخر نماز آخر روبه رو کعبه اونقدر برام سنگین بود این دوری از کعبه و دیدن این منظره ی آرامش بخش که واسه اولین بار تو نماز هق هق زدم گردنم خشک شد از بس برگشته بودم و پشتمو نگاه میکردم انگار این چشم ها جذب این منظره شده بودن... یادش افتادم... عیبی نداشت...چون رفتم که دفعه بعدی با اون بیام...دو تایی دیدن یه لذت دیگه ای داره... پ.ن: ۱.نمیدونم چرا میترسم تو وبلاگ چیزی بنویسم ازینکه بیهوده بنویسم و وقت ضایع بشه...حق الناس دیگه... و این زمزمه ی لحظه هاست که میگه بنویس... تا دوباره جون بگیره اون آسمون و ستاره هاش برق بزنه ... هرچی میگم امشب هوا خیلی گرفته ستاره ای پیدا نیست... نه بنویس ...! اول بگم که چون فقط میخوام بعد این همه وقت شروع کنم دارم مینویسم وگرنه میدونم که شاید مطلبم خوب نباشه یا اصلا به درد بخور نباشه چون یه حس شخصیه...! ۲روز از کنکور گذشته! الان جوابارو دیدم! بدتر از همیشه چون سخت بود! به هر حال تموم شد! میدونم که خدا خودش تو بدترین موقعیت ها بهترین شرایط را ایجاد میکنه!کاری که تا حالا کرده و حس کردم!!!!!! حالا زیادم بد ندادما اما بدتر از آزمونام شد یعنی تواناییم بیشتر بود...! همیشه با اعتماد و اعتقاد به خدا اطمینان داشتم که در نهایت موفق خواهم بود...! و این اعتماد روحیمو ساخته و میسازه...!!!!! یا حق سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممم........! من و ایییییییین همه آرزو ...آرزو که نمیشه گفت !بیشتر هدف! احساس میکنم برای رسیدن به هدفام وقت کم میارم!!!! این چیزایی که میخوام همشون به یک اندازه مهمن! نمیدونم اول از کدوم شروع کنم!!! من به وبلاگتون گاهی اوقات میام اما نمیرسم کامنت بدم!!! التماس دعا ( چپ دست) این چند وقته راست دست بجام پست زد و وبلاگ رو زنده نگه داشت! اما خبراش به من میرسه! میفهمم کیا هنوز به یادمن! من کنکوریم هنر میخونم! دعام کنین! عاشقه خسته! تا معرفی نکنی من جوابی نمیتونم بدم!حداقل باید بدونم به خاطر کدوم گناه دارم بازخواست میشم!!!!!!!! پ.ن: ۱.دعام کنین نه فقط واسه کنکور واسه مشکلی که بیشتر از همه چیز واسم مهمه! به کمکش نیاز دارم! (چپ دست) *عاشق خسته تو بجای پرسیدن از من که کجام و تبریک گفتن بگو کی هستی که حسابی رو اعصابم داری قدممممممم میزنی!!!!!! ای بابا! خدایا سلام! میبینی چه بی قرارم!!! دیشب که دوباره عشوه گری کردی! هرچی دوربین روشن میشد ماهت میرفت پشت ابر! تا خاموش میشد دوباره میومد بیرون آخه چقدر به اون ماه خوشگلت نگاه کنم و آه بکشم! من میخوام بیام بالا! آسمون قشنگتر از زمینه! هرچند که میدونم از اون بالا زمینم قشنگه! هرچیزی دور باشه قشنگه! نه؟!!!!! *هیچکس* یه پست زده که به نظرم قشنگ اومد !بخونید! پ.ن ۱.این روزا خیلی کم حوصله شدم!تو صبرم را زیاد کن! ۲.یه آهنگ رپ اجتماعی گوش دادم! قشنگ بود! گیرش آوردم میدم بهتون! چه حکیمانه بهم ثابت کردی ! آرام آرام...خودم را هم گم کرده ام! چه برسد به خالقم را! بهم گفتی: هی ! تو تو هیچی نیستی! چیکار میکنه که هرکی پشتش میشینه به طرز شگفتی عوض میشه؟؟؟؟ مثلا میخوای بگی خیلی کارت مهمه و اگه نباشی من کارم لنگه؟؟؟؟ آره خوب . اما وظیفت اینه! اومدی واسه اینکار! ارث باباتو از من می خوای؟ انگاری این کولر های گازی به غیر از گرما چیزهای دیگری رو هم ازینا میگیره! و انگار فراموش میکنن که ملت بد بخت زیر این آفتاب سوزان دارن عرق میریزن... پشت هر دری پر از مردمانیه که یه پرونده زیر بغلشونه و میگن آقا مال منو ببین ...آقا درو باز کن... حالا که دیگه در رو هم باز نمیکنن !!!!!!!!!!!!!!پشت در باید وایسی و التماس کنی! چه قدر تحقیر میکنن این مردم رو!!!!!!!! حالا واسه چی؟ فقط واسه اینکه این ملت می خوان کارشون راه بیفته! چیزی که حقشونه و باید دو دستی بدن بهشون ! ... همون اول یه داد کشیدم تا این زنه کارمونو راه انداخت وگرنه میخواست تا ظهر بشینه زیر کولر و بگه برین یه ربع دیگه بیاین...! :پ.ن نه اشتباه نکن! حرف من با اون کسایی نیست که از ما نیستن! حرف من با خود توست! هرجایی .۱.هستی وظیفه شناس باش و کارتو به بهترین شکل انجام بده! همین.۲. ۳. در قسمت ادامه ی مطلب عکس گذاشتم که جالب بود به نظرم! خدایا چی آفریدی دلم نمیاد گاز بزنم! امروز صبح قرار نبود برم مدرسه اما دیدم از دیشب بارون اومده حالا هم داره نم نم میاد ! همینجور که این سیب سبز خوشگلو گاز میزدم دوربینمو برداشتمو زدم بیرون! آروم آروم قدم میزدم! ساعت ۷ صبح ! چه قدر همه جا خلوت بود و خیابونا چه قدر وقتی خیس میشن قشنگ میشن! یه پیرمردی که نون بربری خریده بود و داشت زیر بارون قدم میزد! چه قدر بهم آرامش داد! چند وقتی بود که احساس میکردم اونقدر روم غبار گرفته که خودمم خودمو نمیبینم! اما امروز صبح چه قدر قشنگ با قطره های بارون غبار هامو شستی و بردی ! خدایی هیچ کس نفهمید که چه قدر خاک گرفته بودم و چه زود به من طراوت را برگردوندی! اونقدر سریع که خودمم نفهمیدم! احساس کردم امروز دلهای خیلی ها تمیز شد! بارون امروز یه بارون دیگه بود! این عکسو از تو پیاده رو گرفتم! پ.ن: ۱.ببخشید اگه ایندفعه واسه عکسا باید یه کم منتظر باز شدن بمونید! ۲.از من میشنوید هروقت بارون میاد از پشت پنجره نگاهش نکنید!برید زیرش! ۳.رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران میمانند! *ما پوستین را وارونه پوشیدیم* از درون خودمونو میخوره بیرونش مردمو آزار میده! اما اگر درست بپوشیم زندگی عشق نشاط زیبایی فکر برتر موفقیت نصیبمون میشه! اگر حقیقت اسلام را درک کنیم و محمدی زندگی کنیم! قرآن و نهج البلاغه بخونیم و نذاریم این دو گنج ارزشمند گوشه ی خونه هامون توی تاخچه هامون خاک بخورن ! مشکل ما اینه که زندگی رو یه چیز میدونیم و دین رو یه جای خیلی تنگ و تاریک توی ذهنمون که باید با زور و فشار وارد اون جای تنگ بشیم و همه هم میدونیم که ۹/۹۹ ٪ هم نمیتونیم! این خرافات تحت ویندوز که مسیر اصلیه زندگی رو از ما گرفتن رو بریزیم دور و مسیر اصلیه زندگی رو درک کنیم و با پشتکار و ایمان واقعی جلو بریم! به خودش قسم که اسلام چیزی جز زندگی و زیبایی هاش نیست! پ.ن: ۱.دایی جون حرفات شدیدا به دردم خورده! ۲.من و تو با این اسلام ناب محمدی و این تمدن غنی و ارزشمند به جاها خواهیم رسید اگر با عشق و هدفمند تلاش کنیم! ۳.بدبخت ترین مردمان آنهایی هستند که برای اصلاح مملکتشان به انتظار قهرمان نشسته اند. ای واااااااای زندگی! در این یک هفته ندیدمت! حست نکردم! یه نفس عمیق هم کافیه تا دوباره به زندگی برگردم!(البته نه به این سادگی) با تمام بی توجهی که نسبت به این رشته دارم اما به خاطر اینکه معلمشو دوست دارم دلم میخواد... البته اون میدونه که من هنر میخوام! اما ای کاش یک بار به روم می آورد! فقط کافی بود بگه: بی خیال! بعد امتحان حسابان باید میرفتم به این انجمن! به انجمن نویسندگان دعوت شدم! رفتیم تو! یه میز بزرگی که وسطش خالی بود فقط تو فیلما اونم تو شرکتا این میزا رو دیده بودم! دور میز همه ی اون کسایی که فکر میکردن که حالا که اینجا اومدن عجببب نویسنده ای هستن!من و دوستم رفتیم ردیف عقب نشستیم ما از قیافه ی اینا احساس کردیم که جای ما اونجا نیست! نشستیم - خانم ها تشریف بیارین پشت میز! ـای بابا آقا همینجا خوبه! -نخیر نزدیک ما باشین! جلو رفتم و در دورترین نقطه از سخنران نشستم درست روبروش یعنی اون طرف اون میز بزرگ!پشت میکروفون! یه پارچ و لیوان خالی! یه بشقاب چینی خالی!!!!!!!! آقای ...تشریف آوردن! همه باید بلند میشدیم!همه باید دست میزدیم واسه سخنران قبلی! من نه بلند شدم نه دست زدم! در یک لحظه نگاه کسی که وارد شده بود و بقیه به من جلب شد! چرا این یارو دست نمیزنه!با نگاهشون به من فهموندن که دست بزن! و من نا خود آگاه دستانم بالا رفت و یکبار بهم خورد و بعد مثل دست فلج شده ای به روی میز افتاد! ااااا چی شد من که نمیخواستم دست بزنم! از این همه سلام ضبط شده بر آداب رفت و آمد مردمان خسته ام! نا خود آگاه یاد این جمله افتادم! من که داشتم با خونسردیه تمام به استاد شعر و قلم نگاه میکردم و او شروع کرد به صحبت! وسطای حرفش بود که به گریه افتاد و همه به خنده! جالب بود! و من همین طور خونسردانه و بی تفاوت به چشمانش خیره شده بودم و او در تعجب اینکه من چقدر بی احساسم ! حتی مثل بقیه مسخره اش هم نمیکردم! برای انجمن اسم انتخاب میکردن! کی اسم پیشنهاد میده؟ میکروفونمو زدم! گفتم: سکوت -سکوت؟؟؟؟؟ما نویسندگان این کشوریم میخواهیم سخن بگوییم به بلندیه صدای عرشیان! من را به لبخندی تمسخر آمیز وادار کرد! میکروفونو خاموش کردم! منتظر بود که من جوابی بدم! بعد از چند ثانیه ! همه پیشنهاد اسم میدادن:ساقی ...باران...یاس...ادیب...چه اسم های مسخره ای! انتخاب شد با رای گیری همه: باران! انجمن نویسندگان باران! ................. اول صحبت هاش شروع کرد به گفتن اینکه من عاشق خدام! من موحدم! شما نمیدونید که من چه قدر عاشق خدا هستم! دوباره به گریه افتاد! ناخود آگاه این ابیات را زمزمه کردم: عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید زکشتگان آواز این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد! تازه خبری از پشت تریبون! خوب شد میکروفونم خاموش بود! این آقای عاشق آخرای بحث شروع کردن به بد و بیرا گفتن از ناشر کتاب ها شون!ای بابا آدم عاشق که حرص مال نمیخوره !میخوره؟ تو اگه با عشقت نویسندگی میکنی پس چرا سر این چیزا به جلز و ولز میفتی؟ بگذریم ! زمان جلسه ی بعدی به اتفاق تعیین شد! روز زن! خدایا به من توان بده در مقابل همه ی این رفتار ها فقط سکوت کنم و لبخند بزنم! پ.ن: ۱.بلند نشدنم و دست نزدنم دلیل بر بی ادبی نمیشه! من هیچ کدوم از اون آقایون رو نمیشناختم و به حرفای قبلیه هم گوش نداده بودم پس دلیلی بر انجام این کارها نمیدیدم! ۲.من اصلا ادعا نکردم که خودم فلانمو اون اقا فلان! من فقط شرح دادم اون چیزی رو که دیدم! ۳.امتحان حسابانم ماکسیموم ۳ خواهد شد! خوب اینجوری خوندن همین چیزا رو هم داره دیگه خدایا زودتر خلاصم کن از این همه قاعده و فرمول که روحمو در زندانش با فشار جا دادم!(اشتباه نشه من این درسو دوست دارم اما فقط برای آشنایی و تفریحی نه در برنامه ای خشک و پر فشار که حتی عاشقان ریاضی رو هم زده کرده!)
الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!

![]()
![]()
![]()

![]()
و به حسرت بنشینیم که ای کاش گل سرخ به هم می دادیم
مردم شهر سیاه
خنده هاشان همه از روی ریا ست
و به غیر از دو سه دوست
که هر ازگاهی چند
لب جویی بنشینیم و ز هم یاد کنیم
دلشان سنگ سیا ست
هرکجا پرسه زدیم
خبر از عشق نبود
نکند از هوس دانه گندم به زمین بنشینی
گندم شهر سیاه
نسلش از وسوسه شیطان هاست...
خانواده مهدی یک خانواده مذهبی سنتی هستند. پدر بزرگوارش در پست های مختلف فرمان داری و استان داری و بعد از آن به عنوان رئیس ستاد مبارزه با بحران کشور به خصوص در ماجرای زلزله بم نقش شماره یک داشت. بعد از آن نیز به دلیل خدمات گسترده ای که مردم از او دیده بودند، ایشان را به عنوان نماینده خود در مجلس شورای اسلامی برگزیدند.
مهدی در مهندسی مکانیک دانشگاه تهران جزو برترین دانشجویان بود و علیرغم اینکه به دلیل معدل بالا می توانست در فوق لیسانس مهندسی مکانیک بدون کنکور ادامه تحصیل دهد، هم زمان با من تصمیم گرفتیم که برای فوق لیسانس طراحی صنعتی ادامه تحصیل دهیم. از این رو در عرض چند ماه تلاش خود را بر روی کنکور هنر متمرکز کردیم. استعداد عجیب مهدی باعث شد که او در مرحله اول کنکور ارشد سال 85، رتبه 1 را کسب کند. دانشجویان طراحی صنعتی که 4 سال بر روی طراحی صنعتی تمرکز دارند، بهتر متوجه می شوند که فردی که از رشته دیگر موفق به کسب رتبه 1 در کنکور ارشد طراحی صنعتی بشود، حقیقتا یکی از نوابغ کشور است....
در همان زمان به دلیل معدل بالا در مهندسی مکانیک و پروژه موفقی که برای ویلچر جانبازان و معلولین اجرا کرده بود، موفق به کسب پذیرش از یکی از بهترین دانشگاه های طراحی صنعتی جهان در دلفت هلند شد. در دوسالی که مهدی در هلند بود ما به دلیل کار مشترک بر روی وب سایت طراحی صنعتی ایرانی و همچنین دوستی قدیمی ای که داشتیم، مرتب با هم در تماس بودیم و من از نزیک (!) شاهد کار تخصصی او بر روی پروژه های طراحی صنعتی بودم. هرچند که جالب ترین نکته ارتباطی ما بحث بر سر مسائل دینی بود که مهدی به دلیل جو غیر اسلامی هلند با آنها دست و پنجه نرم می کرد و از دغدغه های دینی اش و سختی هایی که در رعایت اعتقادات متحمل می شد برای من می گفت. آخرین روزهایی که در هلند بود تماس های زیادی با او داشتم و از قول خودم و اساتید دیگری به او توصیه می کردم که برای دکترا در همان جا یا کشور دیگری اقدام کند. اما مهدی تصمیم قاطع گرفته بود که برای خدمت سربازی به ایران برگردد و پس از آن از دانش طراحی خود برای راه اندازی پروژه های خلاقانه در ایران استفاده کند. فواره های هوشمند موزیکال در شهر بیرجند و آبنماهای بزرگ شهر رودسر و باغ موزه قصر، پروژه هایی است که او توانسته بود از راه دور مدیریت کرده و به اجرا برساند.
حالا که مهدی نابغه داستان ما با کوله باری از تجربه و خلاقیت و ایمان برای خدمت به کشورش برگشته است و بر خلاف 50% از دانشجویان همکلاسی ما در مکانیک دانشگاه تهران که برای همیشه از ایران خداحافظی کرده اند، به امید روزهای خوبی به ایران بازگشته است، متاسفانه هم زمان با بی قانونی ها و بی عدالتی هایی که در ایران شکل گرفت، پس از مراسم بزرگداشت شهدای هفت تیر در حسینیه ارشاد دستگیر شد و اکنون پس از یک ماه بی خبری و خون دل خانواده و دوستان و نگرانی از سلامت و حتی زنده بودنش... در دادگاه عمومی جرمش اعلام شده است: فیلم برداری از شلوغی های بعد از مراسم!
بعید است انسان عاقلی باور کند که این همه تحمل زحمت از سوی زندان بان ها و این همه ایجاد ناراحتی و نا امیدی در بین دوستان و وابستگان و تحمل این همه فشارهای سیاسی و بعد از آزاد کردن این همه افراد با جرم های متعدد دیگر، فقط به دلیل فیلم برداری باشد! به نظر من شایدنگه داشتن او یک نوع بازی سیاسی با نماینده فراکسیون اقلیت مجلس باشد که تا جایی که من پدرش را می شناسم، بدون درگیری با بازی ها و قدرت طلبی های سیاسی، همواره خدمتگزار جمهوری اسلامی ایران به خصوص در مواقع بحرانی بوده است.
وقتی سیاست مداران و بزرگان و علما و مراجع و اندیشمندان جامعه به مسئولان حکومت اخطار می کنند که در دستگیری ها و زندان کردن ها و شکنجه دادن ها از انصاف خارج شده اند، شاید بعضی ها هنوز عمق فاجعه را باور نکنند، اما وقتی دوستی که در طی این ده سال لحظه به لحظه از احوال شخصی و اعتقادات و استعدادهای مهدی خبر دارد برایتان می نویسد، بدانید که ظلم بدی در حق ایران و ایرانیان و استعدادهای ایرانی در حال صورت گرفتن است که کمترین بازتاب آن در سرنوشت کشور، از دست دادن برخی از بهترین نیروها و استعدادهای مومن و بی همتا در آینده ایران است.
این روزها هرکس که دستش به دهانش برسد در حال گریز از جنگل ایران است. حتی با خودم می گویم که دوستانی که سالها پیش برای همیشه رخت سفر را بستند شاید نا آگاهانه پا در راهی گذاشتند که سعادت دنیوی و اخروی آنها را در پی داشته باشد. اینجاست که غصه کسانی مثل مهدی مقیمی که با دیدن کشورهای آباد غرب، به امید اصلاح به ایران ویران برگشته اند، در دل آدم بزرگ تر می نماید.
مهدی جان. امیدوارم کسانی که برای تسویه حساب های سیاسی، انسان ارزشمندی چون تو را واسطه اهداف دنیوی خود قرار داده اند، اگر ذره ای از عدالت خارج شده اند، طعم عدالت خداوند را در دنیا بچشند تا بلکه قبل از برپا شدن روز جدا شدن روسفیدان از روسیاهان، به مسیر عدالت بازگردند و امیدوارم تو نیز به دلیل مسیر و نیت صادقانه ای که برای زندگی ات در نظر گرفته بودی -هرچند که شاید ناچار به تغییر آن باشی- در پیش خداوند و ائمه معصومین روسفید باشی.![]()

![]()
![]()

.jpg)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(واسه کسایی که قرار بود بهشون خبر بدم.)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!!!!!!!![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()


![]()
![]()
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |




