تبليغاتX
آرامش


آرامش



الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!












از اونجایی که دو روز پیش روز جهانی چپ دست ها بود و هییییییییچکی این روزو به من تبریک نگفت فهمیدم که دوستان بی اطلاااع بودن ازین قضیه ...!!!! بله!

با دو روز تاخیر این روز رو به همه ی چپ دستها از جمله خودم تبریک میگم..!

                                                                                            "چپ دست"


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش‌آموز همین کلاس بود. همیشه لباس‌هاى کثیف به تن داشت، با بچه‌هاى دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23ساعت 9 بعد از ظهر توسط | |


شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید.او دید که در عالم رویا پابه پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زندو در همان حال در آسمان بالای سرش، خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است.
او که محو تماشای زندگیش بود، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده می شودو آن هم وقتهایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی می کرده است.
بنابراین با ناراحتی به به خدا که کنارش راه می رفت گفت:
پروردگارا... تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست داشته باشد، در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد. پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر است، چرا مرا در لحظاتی که به تو احتیاج داشتم تنها گذاشتی؟
خداوند لبخندی زد و گفت:
بنده عزیزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام.
زمانهایی که در رنج و سختی بودی، من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی.
 
نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 8 بعد از ظهر توسط | |


دستمامو آروم آروم میکشیدم به ساقه های گلهای افتابگردون

چشمامو بسته بودمو فقط تنفس میکردم

عجب هوایی!

-ماماااااااااااان کجایی؟؟؟

دوباره این بچه به نق زدن افتاد!

دلم راضی نمیشود چشمانم را باز کنم ! 

می ایستم!با چشمانی بسته! 

انگاری صدایش قطع شد!!!

-ماماااااااااان

 هنوز هم چشمانم بسته است !

با چشمانی بسته بلند صدایش میکنم!

- چی میگی عزیزم ؟

من چشمامو بستم! برو قایم شو بیام پیدات کنم!

-باشه مامان!

-رفتی؟؟؟؟؟

۱ ۲ ۳ ...........۱۰

اومدم!

هنوز هم پلکهایم توان بلند شدن ندارد

کجاااااایی گلم؟

-نمیگم که!

-اااااااااا اگه حرف بزنی که میفهمم کجایی!

-باشه مامانی من حرف نمیزنم!!

سادگی این بچه مرا به تبسمی آرامش بخش وا میدارد

-اووووومدممم!!!!!!

ای ناقلا رفتی پشت اون افتابگردون بزرگه؟

بیا بقل مامان!

وقتی او در آغوشم است چه قدر آرام میشوم

-مامان!

-جون مامان؟

-مامان خدا  کجاست؟

.............؟؟؟؟؟؟؟؟

سکوت میکنم و دنبال جوابی که اگر کودک بودم قانعم میکرد!

-مامان خدا رو میشه دید؟؟؟؟؟میشه صداشو شنید؟

-آره عزیزم

-چه جوری؟

-سییییییس

هیچی نگو !

چشماتو ببند!

دستتو بده به من !

حالا با اون یکی دستت بکش روی گلهای آفتابگردون!

خوب گوش کن!

صدای قار قار کلاغها به گوش میرسید.......انگاری این آبشار هم صدا دارد!....صدای خش خش برگهای بلند افتابگردان!

چه برگهای نرمی!

نفس بکش!

... ... ... ... ...

... ... ... ... ... ... ....

... ...... ...... .... ......

حالا آروم چشماتو بازکن

هنوز هم صدا ها رو میشنوی؟

چی میبینی؟

هرچی میبینی و میشنوی خداست!

لبخند زیبایش آرامترم میکند!

-مامان!

-جونم؟

-این مزرعه آفتابگردون هم خداست؟

-آره

-چه خدای خوشگلی!

پ.ن:

۱.هیچکی مثه خدای من خوشگل نیست!

۲. دوباره امتحان حسابان دادم! ۲۰ میشم!!!!!

۳.هر کاریم بکنم بازم کم میارم! تا حالا شده جلو خداتون تو با معرفتی کم بیارین؟؟؟!بار ها و بارها به طرز شگفتی دهنم بسته شده!

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/10ساعت 8 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


نرگس جون(جنگل واژگون) توی وبلاگش منو به یه بازی دعوت کرده بود !اینکه آرزو هامونو بنویسیم!

به نظر من آرزو چیزیه که آدم هیچ وقت بهش نرسه اگه من برسم به آرزو هام اون دیگه آرزو نیست !هدفه.

 پس آرزو هام همیشه توی ذهنم میمونن چیزایی که حالا حالا ها برآورده نمیشه شاید روزی....اگه بیاد!

پس نرگس جون من به جای نوشتن آرزو هایی که همیشه آرزو میمونن از هدفهام میگم!

هدفهایی که اگه خدا بخواد بهشون میرسم!

- یه هنرمند بزرگ بشم(بزرگ نه از نظر همه... اول از نظر خودم بعدشم اون)

- افکارم رو خیلی راحت بتونم با هنرم عرضه کنم اونوقت دیگه نیاز نیست فریاد بزنم یا حتی سکوت کنم!این اثر منه که فریاد میزنه گاهی اوقات هم به جای من سکوت میکنه!

- یه کاری کنم که پدر و مادرم بهم افتخار کنن و همیشه دعاهاشون همراهم باشه!

- بتونم خودم و یک نفر دیگه رو تو زندگی خوشبخت کنم و بتونم اونو به کمال برسونم!

- همه ی تلاشمو بکنم تا خودم و افرادی که میشناسم و نمیشناسم سعادتمند آخرت بشن(بازم به وسیله ی هنر و اثرم)!

و ...

پ.ن:

۱.همشو که نمیتونم بنویسم ! وبلاگم برای نوشتن هدفهام خیلی کوچیکه!

۲.دوست دارم در مورد هدفم و راه رسیدن به اون نظر بدید و کمک کنید!

۳. اینکه ار نظر خودم هنرمند بزرگی بشم به این معنی نیست که فقط خودم خودمو قبول  داشته باشم نه یعنی اینکه به اون جایی که میخواستم رسیده باشم.

۴.نقاشی هامو اینجا میذارم اگه دوست داشتین ببینین و نظر بدید و لطفا بهم بگین که کدوما باز نمیشن و به قسمت پاستل گچ سر بزنید اگر رئالیسم میپسندید!


خیلی قشنگه!

(اثر: ايتالو کالوين)

*با تشکر از رها و فرشوشتر*


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 1386/02/08ساعت 12 بعد از ظهر توسط چپ دست| |


(همش سکوت میکند انگاری نمیخواهد با من حرف بزند ولی من میگویم!)

- خوش به حالت !

تو که همیشه راحتی!

پشتکارتم زیاده هااا

یک بار میری دوبار میری بار سوم دیگه میرسی به اون چیزی که میخوای

اما من چی ؟

همون بار اول جا میزنم

(انگاری حوصله ی گوش دادن به حرفهایم را ندارد)

ااااااااه

چه قدر غر غر میکنی؟

تو هم حوصله ی من را نداری؟

پس من با کی درددل کنم؟

من فقط همین یکبار خواستم به حرفهایم گوش کنی!

پس فقط گوش کن!

(انگاری حرفهایم را نمیشنود....او هم مثل بقیه بی تفاوت و بی خیال)

داشتم میگفتم

آآآآره دنیا خیلی کوچک است!

یکی باید مثل من اینطوری بخت برگشته باشد یکی هم مثل تو...

نوش جانت! ما که بخیل نیستیم

فقط ای کاش من هم مثل تو بودم

راحت و آسوده از همه چیز

ااااااه

چه قدر وول میخوری؟

اصلا بیا برو!

باشد تو هم به حرفهای من گوش نکن

اصلا ما رفتیم پی بدبختیمان

(خوش به حالش او چه میفهمد من چه میگویم ؟ او از بدبختیهای من چه خبر دارد؟)

وایسا کجا رفتی ؟

حداقل بذار کمکت بیاورم

آن دانه برای تو سنگین است فینگیلی!

مووورچه

کجا رفتی

به همین زودی فرار کردی؟

کجایی؟

مووورچه!

کجا رفتی؟

یعنی من اینقدر غیر قابل تحمل بودم؟

کجایی؟

اااا

مورچه

رفتی اون زیر؟

مورچه

چرا جواب نمیدی؟
(پایین می آیم و به او نزدیک میشوم)

تو هم رفتی؟

آخه زبون نفهم کی به تو گفت از زیر پای من رد شوی...؟

پ.ن:

۱.مرغ همسایه همیشه غازه؟؟؟

۲.انسان با اون کرامت نفس حسرت چیزایی رو نمی خوره که ارزششو ندارن!

۳.همیشه خداتونو شکر کنید! میگن بده رحمته اگه نده حکمته! پس فقط الحمدولله!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت 3 بعد از ظهر توسط چپ دست| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net