دستمامو آروم آروم میکشیدم به ساقه های گلهای افتابگردون
چشمامو بسته بودمو فقط تنفس میکردم
عجب هوایی!
-ماماااااااااااان کجایی؟؟؟
دوباره این بچه به نق زدن افتاد!
دلم راضی نمیشود چشمانم را باز کنم !
می ایستم!با چشمانی بسته!
انگاری صدایش قطع شد!!!
-ماماااااااااان
هنوز هم چشمانم بسته است !
با چشمانی بسته بلند صدایش میکنم!
- چی میگی عزیزم ؟
من چشمامو بستم! برو قایم شو بیام پیدات کنم!
-باشه مامان!
-رفتی؟؟؟؟؟
۱ ۲ ۳ ...........۱۰
اومدم!
هنوز هم پلکهایم توان بلند شدن ندارد
کجاااااایی گلم؟
-نمیگم که!
-اااااااااا اگه حرف بزنی که میفهمم کجایی!
-باشه مامانی من حرف نمیزنم!!
سادگی این بچه مرا به تبسمی آرامش بخش وا میدارد
-اووووومدممم!!!!!!
ای ناقلا رفتی پشت اون افتابگردون بزرگه؟
بیا بقل مامان!
وقتی او در آغوشم است چه قدر آرام میشوم
-مامان!
-جون مامان؟
-مامان خدا کجاست؟
.............؟؟؟؟؟؟؟؟
سکوت میکنم و دنبال جوابی که اگر کودک بودم قانعم میکرد!
-مامان خدا رو میشه دید؟؟؟؟؟میشه صداشو شنید؟
-آره عزیزم
-چه جوری؟
-سییییییس
هیچی نگو !
چشماتو ببند!
دستتو بده به من !
حالا با اون یکی دستت بکش روی گلهای آفتابگردون!
خوب گوش کن!
صدای قار قار کلاغها به گوش میرسید.......انگاری این آبشار هم صدا دارد!....صدای خش خش برگهای بلند افتابگردان!
چه برگهای نرمی!
نفس بکش!
... ... ... ... ...
... ... ... ... ... ... ....
... ...... ...... .... ......
حالا آروم چشماتو بازکن
هنوز هم صدا ها رو میشنوی؟
چی میبینی؟
هرچی میبینی و میشنوی خداست!
لبخند زیبایش آرامترم میکند!
-مامان!
-جونم؟
-این مزرعه آفتابگردون هم خداست؟
-آره
-چه خدای خوشگلی!
پ.ن:
۱.هیچکی مثه خدای من خوشگل نیست!
۲. دوباره امتحان حسابان دادم! ۲۰ میشم!!!!!
۳.هر کاریم بکنم بازم کم میارم! تا حالا شده جلو خداتون تو با معرفتی کم بیارین؟؟؟!بار ها و بارها به طرز شگفتی دهنم بسته شده!