آرامش
باهم تنها شدیم تنهای تنها زیر نور ماه و من از یه اتفاق بزرگ داغون بودم بهم گفتی چیه؟گفتم تنهام گفتی بیخیال همه من باهاتم بازم تنهایی؟ گفتم آره اونجا بود که تمام وجودم رو به آغوش گرفتی و اونقدر گرمم کردی که گفتم گور بابای همه تو که باهامی... چند روز بعد خدا بهم یه هدیه داد یه هدیه ی بزرگ... و از این خاطره سالها میگذره و من هنوز یک لحظه تنها نشدم... پ.ن: ۱.خاطره جان مرسی از دعوتت ولی من الان فقط یه قانون مهم تو ذهنمه که تجربه ی تلخش هنوز رنجم میده راز های زندگیت رو فقط به پدر و مادر و همسرت بگو...فقط...فقط!!!!!!!!!!
الا به ذکرالله تطمئن القلوب! یاد خدا آرامش بخش دلهاست!
خدایا یادته یه شب
نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت
9 قبل از ظهر توسط چپ دست| |
![]()
| طراح قالب وبلاگ Pichak.net |

